تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

دلتنگی ...

 

دلم تنگه ...

واسه همه ی روزای خوبی که اینجا داشتم ، واسه شوق و ذوقی که برای اومدن به وبلاگم داشتم ، برای کامنتهای طولانی  عمو جغده و رفتن به وبلاگش و نوشتن و نوشتن و نوشتن ، برای درد دل با شکلات گاهی تلخ و گاهی شیرین خودم ، حمید ، برای سر زندگی ها سعادکم و حضور دائمیش ، برای داداش محسنم و وبلاگش و ایمیلهای طولانی و مداوممون ، واسه معین که هزار ساله نیست ، واسه بابی و آریانو ، واسه غزلک ، واسه جوجه تیغی ، واسه ویدای مهربونم ، واسه هستی ، واسه لیلون ، واسه امین ، واسه یگانه امیر ، واسه خودم ، واسه ی همه ی روزای خوب ،برای اشتیاقی که واسه نوشتن داشتم و دیگه ندارم ... وقتی حس میکنی کسی نمیخونه ، وقتی حس میکنی هر کی درگیر مسائل خودشه ، وقتی درد مشترک به سکوت کشیده میشه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:13  توسط بهونه همین  | 

من رویایی داشتم ...

من رویایی داشتم از سرسبزی بهار که چون بختک بهار و تابستان و پائیزم را در ربود .و اینک در این هنگامه ی کابوس هنوز به رویایم می اندیشم و به ریسمان امیدی چنگ میزنم که : شاید ، قرار بود زمستانم بهاری شود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:12  توسط بهونه همین  |