تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

من نیستم !

 

من نیستم 

 به گمانم گم شده ام

زیر میز را میگردم 

داخل کشوها را

انتهای دنیارا

هیچ کجا نیستم اما..

در آینه هم بیگانه ایست

که به من نمیخندد .

من گم شده ام انگار ...

کسی من را ندیده ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:48  توسط بهونه همین  | 

زلزله ...

 

 

همه چی عین زلزله بود ...اومد لرزوند ، نابود کرد ، کشت ، و آروم گرفت ...

نمیشه به روزهای قبل از زلزله برگشت ، میشه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:23  توسط بهونه همین  | 

در شهری که مجریان قانون عصا از کور می دزدند ...

 

خس و خاشاک ، اثر حسین صافی 

اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند ،

 سربازان را ، سنگرها . 

 ما را هیچ کس نخواهد

پایید و هیچ کس مدد نخواهد کرد .

پیوست : گرد دلتنگی بر شهرم پاشیده اند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:1  توسط بهونه همین  |