تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

بیچاره سربازهای پیاده ....

 

 

از پس پرده نگاه کن ... مثل شطرنج زمونه

هر کسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه
یکی مثل ما پیاده ... یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه بدوشه  یکی دو تا قلعه داره
یه طرف همه سیاهو ... یه طرف همه سپیدن
روبروی هم یه عمره  ما رو دارن بازی میدن
اونها که اول بازی ... توی خونه تو و من 

 پیش پای اسب دشمن ... مهره ها رو سر بریدن
ببین امروزم تو بازی  همشون شاه و وزیرن


هنوزم بدون حرکت  پشت ما سنگر میگیرن
تاج و تخت شاه دیروز ... در قلعشون نمیشه 

 به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه  که به صد مهره نمی باخت 

 تاجو از سرش تو میدون لشگر پیاده انداخت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:2  توسط بهونه همین  | 

رفراندوم یا کودتا ؟

 

 

جمعی از کارکنان وزارت کشور با انتشارنامه‌ای سرگشاده نسبت به تغییر و دستکاری آرا مردم در ستاد انتخابات کشور هشدار دادند.

در این نامه که رونوشت آن به ریاست مجلس خبرگان رهبری، ریاست مجلس شورای اسلامی، ریاست قوه قضائیه، ریاست کمیته صیانت ار آرا مردم، مسئول بازرسی دفتر مقام معظم رهبری، ریاست سازمان بازرسی کل کشور و کاندیداهای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ارسال شده آمده است:

اینجانبان از کارکنان متعهد، متخصص و ایثارگر وزارت کشور، با سابقه کارشناسی و مدیریتی در برگزاری انتخابات متعدد، بعضا از دوره‌های آیت الله خامنه‌ای، آیت الله هاشمی رفسنجانی و حجت الاسلام و المسلمین خاتمی اعلام می‌نماییم؛ از سلامت انتخابات کنونی به دلایلی که شرح خواهیم داد، احساس خطر می‌کنیم.

اهداف و برنامه ریزی در ستاد انتخابات کشور، به طور آشکار و متقنی به سمت صیانت و سلامت از آراء مردم در انتخابات 22 خرداد 88 پیش نمی‌رود، این موضوع نیز در برگزاری انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی در روز جمعه 24 اسفند 86 به نحوی شاهد آن بوده‌ایم، اما از بیم و هراس آینده شغلی خود دم فرو بستیم، ولیکن دچار عذاب وجدانی شده‌ایم که هنوز ادامه دارد، هم اکنون آن شرایط و فضای ناسالم به وضوح قابل درک، مشاهده و به مراتب بدتر از آن زمان است و این مشکل اساسی را تعدادی از کارشناسان اصیل و باوجدان وزارت کشور در ستاد انتخابات کشور و یا وزارتخانه فعال هستند، بدان اذعان دارند، اما متاسفانه با دلی پرخون جز اطلاع‌رسانی پر بیم و هراس، کاری از دستشان بر نمی‌آید. (هرچند که می‌دانیم پس از انتشار این مطلب آقایان به تکذیب آن خواهند پرداخت) در این جا فضایی امنیتی تیره، تاریک، غیر شفاف، و غیر کارشناسی که هرگز در طول تاریخ برگزاری انتخابات شاهد آن نبوده‌ایم، روح و روان ما را آزرده و خواب را بر ما حرام کرده است.

اینجانبان دوستداران نظام، انقلاب، رهبری و میهن عزیزمان، مصرانه اعلام می‌نماییم، قبل از آن که خدای ناخواسته حادثه‌ای فراگیر را در کشور شاهد باشیم و موقعیت نظام جمهوری اسلامی، وحدت مردم، انسجام و یکپارچگی کشور به خطر افتد که در آن صورت مهار آن مشکل، چه بسا غیر ممکن با شد، به نجات وضع موجود در ستاد انتخابات کشور بشتابند، امیدواریم که مسئولین امر با ابزار قانونی و پیگیری‌های لازم، آراء مردم که در حقیقت سرنوشت آینده کشور است، صیانت و پاسداری به عمل آورند، تا در پیشگاه خداوند متعال و مردم شریف ایران سربلند باشند و این نظام برای چهار سال آینده در عرصه‌های داخلی و خارجی سرافراز و سربلند باشد و از همین جا مصرانه و عاجزانه تاکید می‌کنیم : ناظرانی از کمیته صیانت از آراء مردم به اتفاق نمایندگانی از دفتر بازرسی بیت مقام معظم رهبری و سازمان بازرسی کل کشور را درون " اتاق تجمبع آمار" در ستاد انتخابات کشور که اکنون به فرمان فردی غیر وزارت کشوری به نام «سید حسن میردامادی» است، بفرستید تا با حضور مستمر و آنی، نگهبان آراء مردم باشند " انشاءالله

پیوست :آقایان موسوی، رضایی ، کروبی ، هاشمی رفسنجانی ، خاتمی ، کرباسچی ، مهاجرانی و..... کجا هستند ؟ آیا بازداشت شده اند یا به سبک جومونگ در بازداشت خانگی به سر می برند .

خبر تقریبا موثق :ساعاتی پیش نیروی انتظامی به تجمع هنرمندان در خانه ی هنرمندان حمله کرده و جمع کثیری از آنها را بازداشت کرده اند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 13:27  توسط بهونه همین  | 

این رفراندوم نبود این کودتاست !

 

 

طالبان با کودتا دارن به ما حاکم میشن ، اگر امروز این کودتا رو خنثی نکنیم ، دیگه نمیتونیم ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:39  توسط بهونه همین  | 

اندکی صبر سحر نزدیک است ...

باور کنم یا نه ....؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 3:29  توسط بهونه همین  | 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سبز ...

 

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

.....

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

توضیح : دلیل پیوستنم به موج سبز ، قبل از هرچیز عشق و باوری است که به خاتمی داشتم و دارم ... سخت تصمیم گرفتم ، اما به آن اعتقاد دارم ... سر آمدن زمستان را باور میکنم و به فصل سبز امید میبندم ....

این ترانه را بسیار دوست می دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 20:29  توسط بهونه همین  | 

من آن مردم ...

 

مرد  تو کویر گیر افتاده بود ، اینکه چرا ازاونجا سر در آورده بود دیگه اهمیت چندانی نداشت ، مهم این بود که الان تو کویر بود . تا چشم کار میکرد رمل بود و رمل و گاهی بوته ی گزی ... به هر طرف مینگریست راه گریزی نمی یافت ، اینجا همان کویری بود که بارها و بارها توصیف زیبائیهایش را از دهان این و آن شنیده بود ، آفتاب داغ تابستان کویر بر سرش می تابید و لبهای ترک خورده اش را آب دهانش خیس نمیکرد . وحشتزده بود و مستاصل ، دلش کسی میخواست که راه را به او نشان دهد ، دلش به اندازه ی یه کف دست سایه میخواست و فقط جرعه ای آب ...

زنگ تلفن همراهش به صدا در آمد دوستی بود که در گوشه ای دیگر از این کویر به دام افتاده بود

دوست - حواست را  جمع کن هم الان شترسوار حقه بازی از کنارم گذشت ، از من خواست ترکش بنشینم تا مرا به سایه ساری ببرد ، فهمیدم که قصد خالی کردن جیبم را دارد ... آیا تو هم دارایی ات را همراه داری ؟ نکند همراهیش کنی رقمی بس گزاف میخواهد

مرد جوابی نداد ، نای پاسخش نبود ، فقط چشم دواند و دنبال مرد و شترش گشت از دور سایه ی سراب گونه ی مرد شتر سوار را میدید ، خوشحالی کرد ، بالا و پائین جهید و دستانش را برای شترسوار تکان داد ، شتر سوار به سمت او می آمد ، دوست اما که هنوز تلفن را قطع نکرده بود گفت

دوست - که را صدا میکنی ؟ نکند شتر سوار باشد ، این مرد برایمان نقشه کشیده است ... دست کم  اگر خواستی بروی ، ازش چکی ، سفته ای چیزی به عنوان  ضمانت  بگیر ،مبادا جیبت را بزند ، مبادا جایی که تورا میبرد ارزش پولی را که میپردازی نداشته باشد ... مبادا

مرد تلفن را قطع کرد .

ساعاتی بعد مرد به همراه شتر سوار به کاروانسرای ویرانه ای رسید و چاه آبی ... در سایه ی سقف فروریخته ی کاروانسرا که اینک برایش چون بهشت بود جرعه ای آب خنک نوشیده بود و قدرتی یافته بود  ، شماره ی دوست را گرفت

مرد - شتربان مرا به سایه ساری  رساند ،  دروغ نمی گفت .اینجا یک کاروانسرای ویرانه است ، میخواهی اورا به دنبالت بفرستم

دوست که اینک به سختی صحبت میکرد :

دوست - فقط یه کاروانسرای ویرانه ... احمق شدی ؟ چقدر هزینه کردی ؟

مرد - هرچه ... مهم این است که از کویر نجات پیدا کردم

دوست - ای ابله  حداقل از او میخواستی  که تو را به یک هتل مجلل ببرد ، از او میخواستی  که برایت شربت به لیمو بیاورد ، تمام دارایی ات را میدهی تنها برای یک سقف و یک جرعه آب ... چه ضمانتی برای آینده ؟

مرد - من اینک فقط میخواهم زنده بمانم ...

دوست - جای تو بودم ، به جای اولم برمیگشتم و منتظر کسی میماندم که با یک اتومبیل کویر پیما  بیاید و مرا به شهر ببرد ، کسی که سرش به تنش بیارزد و در قبال آنچه از من میگیرد آینده ام را تضمین کند ، منکه هرگز راضی به همراهی با چنین آدمی و داشتن چنین حداقلی نخواهم شد ....

پیوست : آیا شما این مرد و دوستش را میشناسید ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:2  توسط بهونه همین  | 

خوشحالی

 

 

خواسته ها و آرزوهای آدما چه آسون میتونن کوچیک بشن ....

انقدر کوچولو که دلم از اندیشه ی روز بعد از انتخابات و لحظه ی پخش شیرینی توسط اصلاح طلبها تو خیابون و کنف شدن آدمایی که تو این ۴ سال تا سرحد مرگ واسمون کری خوندن غنج میزنه ....

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:36  توسط بهونه همین  | 

نه !

 

 

هر زمانی شرایط خودش رو داره ، یه روز این انتخابته که مهمه ، یه روز پذیرش یه عقیده ، امروز اما از همه چی مهمتر نه گفتنه . یه نه محکم به تمام عقاید و رفتارهایی که ما رو ابله و سفیه جلوه دادن .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:39  توسط بهونه همین  |