...خاله بزی زنگوله پا خیلی عصبانی یه شاخ محکم به در میزنه و درو میشکونه و میره تو خونه و داد میزنه :
خاله بزی _ شنگول ، منگول ، حبه ی انگور مگه دستم بهتون نرسه ، کدوم گوری رفتین ؟ چرا درو باز نمیکنین ...؟
شنگول و منگول و حبه ی انگور از توی گنجه یواشکی بیرون رو نگاه میکنن و مطمئن میشن که مامانشون اومده و خوشحال میشن و میان بیرون .
شنگول - مامان جون ، تو که مارو کشتی از ترس
منگول - واقعا خودتی مامان ؟
خاله بزی _ چرا درو باز نمیکردین ؟ اول دست و پامو نگاه کردین بعد مجبورم کردین که براتون آواز بخونم آخر سر هم دو ساعت پشت در نگهم داشتین .
شنگول - خودت گفتی درو رو غریبه ها باز نکینم
خاله بزی - ولی منکه غریبه نیستم
منگول - ما از کجا باید بفهمیم ؟
خاله بزی - از دستام
حبه ی انگور - دستای آقا گرگه هم بعدا سفید شد
خاله بزی - از صدام
شنگول - صدای آقای بزی هم شبیه تو شده بود..
خاله بزی - از حرفام ، منکه میگم : منم منم مادرتون غذا آوردم براتون ...
حبه ی انگور - آقا گرگه هم همین حرفا رو میزنه ، تازه میگه میخواد ما رو ببره با خودش صحرا ، بهمون آزادی بیان میده ...
شنگول - میگه وقت استقلالمونه ، بهمون میگه که تمام علف صحرا رو میاره سر سفرمون
منگول - میگه یارانه ی سبزیجات رو نقدا بهمون میده که از این به بعد مجبور نباشیم فقط یه مدل علف بخوریم میگه تا حالا 70% غذای جنگل مال حیوونای وحشی بوده ، از این به بعد ما اون 70% رو میخوریم اونا سی درصد ما رو میخورن ...
خاله بزی - منم اومدم همون سی درصد رو بخورم ...
یه دفعه خاله بزی لباس بزی اش رو در میاره و آقا گرگه از تو لباسش میپره بیرون ، یه نعره میکشه و اینبار هر سه تاشون رو لقمه ی چپ میکنه ، بعدش هم میره میخوابه کنار رودخونه و دوباره خاله بزی میره و شکمش رو سفره میکنه و بچه هاش رو از تو شکم آقا شغاله میکشه بیرون و خیلی عصبانی داد میزنه :
خاله بزی _ مگه هزار بار نگفتم درو رو غریبه ها باز نکنین ، وقتی میخواین این در لعنتی رو باز کنین حواستونو خوب جمع کنین ... چرا شما درس عبرت نمیگیرین ؟ آخه تا کی باید خوراک گرگ بشین ؟
بچه ها هاج و واج به خاله بزی نگاه میکنند ....
نتیجه اخلاقی : چه درو باز کنیم چه نکنیم ، چه گول بخوریم چه نخوریم ، گرگ ما رو میخوره .
سوال غیر منطقی : چطور میشه گرگ رو شناخت ؟