تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

آخر معرفت !

 

میگه رای نمیدم

دلایلش همون چیزاییه که هزار بار شنیدم ، همون قصه ی قدیمی سگ زردی که برادر شغاله و آدمایی که از قبل تعیین شدن و شناسنامه ای که نمیخواد با مهر انتخابات کثیف بشه و ...

میگم : سگ زرد و شغال زمین تا آسمون با هم فرق میکنن ، یعنی تو میگی تمام این سالهایی که گذروندیم هیچ فرقی با هم نداشتن

میخنده و میگه برو بابا تو هم دلت خوشه ، اینا همشون دستشون تو یه کاسه است ، امروز این یکی میاد یه حقی میده اون یکی میاد یه حقی میگیره ، همشون از بالا دستور میگیرن .

حرفای تکراری دیگه ای هم میزنیم ، زیاد ، و اون بالاخره حرف آخرش رو میزنه ، حرف اصلی :

 واسه من چه فرقی میکنه ، نه اگه یارانه بدن ، به من تعلق میگیره ، نه اگه یارانه رو قطع کنن ککم میگزه ... نه اهل فرهنگ و هنرم که واسم فرق داشته باشه کی اون بالا باشه و کی اون پائین و نه دلخوشیم گشتن تو کوچه و خیابونهای این مملکته ، هروقت خواستم نفس بکشم میرم اونجایی که سرشار از اکسیژن خالصه ... حوصله ی هیچکدوم اینا رو هم ندارم ، اصلا دیگی که واسه من نجوشه سر سگ بجوشه توش ... چه فرقی میکنه واسه من ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:15  توسط بهونه همین  | 

آقا گرگه ...

...خاله بزی زنگوله پا خیلی عصبانی یه شاخ محکم به در میزنه و درو میشکونه و میره تو خونه و داد میزنه :

خاله بزی _ شنگول ، منگول ، حبه ی انگور مگه دستم بهتون نرسه ، کدوم گوری رفتین ؟ چرا درو باز نمیکنین ...؟

شنگول و منگول و حبه ی انگور از توی گنجه یواشکی بیرون رو نگاه میکنن و مطمئن میشن که مامانشون اومده و خوشحال میشن و میان بیرون .

شنگول - مامان جون ، تو که مارو کشتی از ترس

منگول - واقعا خودتی مامان ؟

خاله بزی _ چرا درو باز نمیکردین ؟ اول دست و پامو نگاه کردین بعد مجبورم کردین که براتون آواز بخونم آخر سر هم دو ساعت پشت در نگهم داشتین .

شنگول - خودت گفتی درو رو غریبه ها باز نکینم

خاله بزی - ولی منکه غریبه نیستم

منگول - ما از کجا باید بفهمیم ؟

خاله بزی - از دستام

حبه ی انگور - دستای آقا گرگه هم بعدا سفید شد

خاله بزی - از صدام

شنگول - صدای آقای بزی هم شبیه تو شده بود..

خاله بزی - از حرفام ، منکه میگم : منم منم مادرتون غذا آوردم براتون ...

حبه ی انگور - آقا گرگه هم همین حرفا رو میزنه ، تازه میگه میخواد ما رو ببره با خودش صحرا ، بهمون آزادی بیان میده ...

شنگول - میگه وقت استقلالمونه ، بهمون میگه که تمام علف صحرا رو میاره سر سفرمون

منگول - میگه یارانه ی سبزیجات رو نقدا بهمون میده که از این به بعد مجبور نباشیم فقط یه مدل علف بخوریم میگه تا حالا 70% غذای جنگل مال حیوونای وحشی بوده ، از این به بعد ما اون 70% رو میخوریم اونا سی درصد ما رو میخورن ...

خاله بزی - منم اومدم همون سی درصد رو بخورم ...

یه دفعه خاله بزی لباس بزی اش رو در میاره و آقا گرگه از تو لباسش میپره بیرون ، یه نعره میکشه و اینبار هر سه تاشون رو لقمه ی چپ میکنه ، بعدش هم میره میخوابه کنار رودخونه و دوباره خاله بزی میره و شکمش رو سفره میکنه و بچه هاش رو از تو شکم آقا شغاله میکشه بیرون و خیلی عصبانی داد میزنه :

خاله بزی _ مگه هزار بار نگفتم درو رو غریبه ها باز نکنین ، وقتی میخواین این در لعنتی رو باز کنین حواستونو خوب جمع کنین ... چرا شما درس عبرت نمیگیرین ؟ آخه تا کی باید خوراک گرگ بشین ؟

بچه ها هاج و واج به خاله بزی نگاه میکنند ....

نتیجه اخلاقی : چه درو باز کنیم چه نکنیم ، چه گول بخوریم چه نخوریم ، گرگ ما رو میخوره .

سوال غیر منطقی  : چطور میشه گرگ رو شناخت ؟                

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:41  توسط بهونه همین  | 

یه روز خوب ...

 

 

شده صبح از خواب بیدار شین و یه خبر خیلی بد بهتون بدن ... خبری که زندگیتون رو به هم بزنه ... و بعد با خودتون فکر کنید اگه فلان کار رو میکردین یا اگه بهمان مسئله پیش آمده بود حالا با این اتفاق روبرو نبودین ... خیلی وقتا صبح که از خواب بیدار میشم ، با خودم فکر میکنم میشد امروز صبح یکی از این جور خبرا بهم برسه ... ولی اما ها و ای کاش و اگرها دست به دست هم دادن ، و اون اتفاقی که نباید می افتاد نیفتاده ... و بعد با خودم فکر میکنم برای اینکه روز خوبی داشته باشم ، حتما نباید یه خبر خوب بهم برسه یا یه اتفاق خوب برام بیفته ، مهم اینه که خبر بدی بهم نرسیده باشه !!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:14  توسط بهونه همین  | 

خانه ام ویران است ...

 

 

 

آسمانا دلم از حلقه ی ماه تو گرفت

آسمان دگری خواهم و ماه دگری ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:15  توسط بهونه همین  |