تو کجایی تا شوم من چاکرت ...؟

شرمین نادری: کودک کنار دیوار نشسته، گرسنه، دردمند، دستهای کوچکش در انتظار لقمه ای نان دراز میشوند؛ پشت سرش یک کرکس به انتظار لقمه ای کوچک، به انتظار بدن کودک، پس کجا هستی؟ کجا هستی که کودک سومالیایی درد گرسنگی را با تو قسمت کند؟ دست های کوچک را توی دست های تو بگذارد، حداقل سر روی شانه های تو بمیرد..
پدر فرزندانش را یکی یکی می کشد، رشته های محبت را می برد، دست های کوچکشان را میگذارد زیر پتو و دست میگذارد روی گلویشان. بعد خودش را می کشد. چاقو که می رود توی دلش، می پرسم، می پرسم کجا هستی؟ کجا هستی که دستهایش را بگیری، کودکان گرسنه اش را نجات دهی، به کاسه ای آب مهمانشان کنی، با گریه شان گریه کنی و برایشان بخندی، از آن خنده های معجزه آسایی که درد و رنج گرسنگی را عین ذرات خاکی که از دیوار می برد، از وجود آدم دور می کند در سیاهی جنگ کره..
کودک، سرباز. کودک، مادر فرزندی که حتی نمیداند پدرش کیست، کودک کوچک در حال کار، در حال زجر کشیدن، در حال قی کردن آن ته ماده زندگی اش، درست لحظه ای که باید بازی کند، درست لحظه ای که باید اسباب بازی توی دستش بگیرد و به جای عروسک کوچک، مسلسلی بزرگ روی دوشش گذاشته اند و زیر شال کوچک آن یکی چاقویی است برای محافظت از خودش، در مقابل پدرش، در مقابل همه، درست لحظه ای که باید برود، نور بتابد روی شانه اش و بخندد..
دنبالت می گردم، پیدایت نمی کنم، کجا هستی؟ این دور و بر؟ آنجا، کنار مادری که کودک خردسالش را به سینه چسبانده و زار میزند؟ آن طرف تر، همان جایی که دختری که پدرش او را سال ها توی زیرزمین حبس میکند؟
حتماً هستی. می دان که هستی. با تمام وجودم ایمان دارم، امید دارم، قسم می خورم که هستی، اگر نبودی، نمیشد. نمی شد نفس کشید، نمی شد امید داشت، نمی شد لحظه ای را شمرد، نمیشد گریه کرد، فقط باید مرد افسرد و له شد.
زنده ام اما، نفس می کشم به امید، پس می دانم که هستی..
پیوست : دلم براش تنگ شده ... دستم بهش نمیرسه ، شری یکی از قشنگترین خاطرات تمام زندگی منه ...

