تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

عجب آشفته بازاریست دنیا ...

 

یکی از بزرگترین مشکلهای مردم ایران تو سالهای اخیر اینه که تمام مدت منتظر یه اتفاق هستند ... منتظر یه ناجی ، منتظر یه خبر ... منتظر یه روز بهتر !! سالهاست که ما به جای اینکه تو روزگار خودمون زندگی کنیم ، منتظر یه تحول هستیم ... هر روز که از خواب بیدار میشیم ، دنبال خبرهای جدید میگردیم ... تا همدیگر رو میبینیم میپرسیم چه خبر ؟ و این از روی عادت نیست ... چون حقیقتا همیشه منتظر هستیم که خبر جدیدی بشنویم ... اما مشکل اصلی اینجاست که یا خبری نیست ، یا اگر هم باشه ، خبر خوب و خوشحال کننده ای نیست ... روز به روز قربون دیروز ...........

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:0  توسط بهونه همین  | 

من این کهن کارخانه را دوست دارم ....

 

 

مردان و زنان دیگر آموخته اند که چگونه برای یکدیگر نقشه بریزند ... و برای جیره های دیگران . و رئیس در آرامش به ریاست خود می اندیشد و به کارخانه های همسایه که میتوانند به دایره ی ریاست او بپیوندند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:34  توسط بهونه همین  | 

بیچاره رئیس !!

 

 

مرد – که دیگر نامرد است– حلقوم زن را میفشارد ، چشمان زن از حدقه بیرون آمده و ناباورانه به مرد مینگرد ، در آخرین ثانیه ها مشت زن باز میشود و جیره ی یک ماهه اش + نیمی از جیره ی یک ماهه ی مردی دیگر که دقایقی پیش با دوز و کلک از چنگش ربوده بود ، بر سنگفرش سالن شماره ی دو کارخانه می ریزد . مرد حلقوم زن را رها میکند و جیبهایش را پر ... این روزها زندگی مرد بر وفق مراد است ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 17:39  توسط بهونه همین  |