تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

و سرانجام پیروزی ...

 

 

مرد موذیانه به دستان همکارش نگریست ، جیره ی یکماهه !

همکار شرماگین سرش را پائین انداخت ، و با صدایی خفه و آرام گفت

-         کفاف چند روز را هم نمیدهد

مرد با نگاهی پر معنی به دستان پر سخاوت رئیس که در اوج تکان می خورد مینگرد ، و همچنین به جیره ی یک ماهه ی همکار ... و با خود می اندیشد

-         حال که نمی توان رئیس را وادار کرد ، جیره را زیاد کند ...

و با این اندییشه ملغمه ای از غرور و نگرانی و شادی و اندوه در رگهایش می دود و چشمانش از حس موفقیت یافتن راهی برای رسیدن به زندگی بهتر می درخشد

و  رئیس- که رئیس است و این برقها را خوب میشناسد  – بر میگردد و با لبخندی پیروزمندانه  به مرد مینگرد و  به این می اندیشد :

    - اگر به همین گونه پیش رود ، دیگر هیچ خنجری در هیچ آستینی برای دریدن سینه ی او پنهان نخواهد شد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:24  توسط بهونه همین  | 

باز هم رئیس عزیز

 

 

رئیس ایستاده -  نه ظاهرا روسا نمی ایستند همیشه مینشینند پس اصلاح میشود – رئیس نشسته است و کارگران روبروی او ایستاده اند – و مرد نیز -   با چشمانی شیشه ای و نگاهی مات ، با لبهایی خشک و باز . رئیس اعلام میکند که در سالهای ریاستش بسیار خدمت کرده است به کارگر جماعت و می گوید که برای آسایش آنها از هیچ کاری فرو گزار نکرده است ، که در این سالها لقمه های بسیاری را مجانا و از صندوق سود کارخانه ،  به سفره ی آنها سرازیر کرده است – و کارگران معذب سعی میکنند تا صدای غار و غور شکم خود را ساکت کنند تا رئیس نپندارد که شکم های آنها قدر این لقمه ها را نمی دانسته ، که مبادا رئیس این لقمه ها را قطع کند

رئیس ادامه می دهد :

 -  اینک زمان آن است که شما روی پای خود بایستید تا بتوانیم کارخانه را رونق بیشتر بخشیم

سپس با لبخندی  - نه چندان مهربانانه – از کارگران در خواست میکند که بیشتر تلاش کنند و کمتر مزد بگیرند و پس از این دل به لقمه های مجانی خوش نکنند ...-  مرد همچون همیشه و هم چون دیگر همتایان خود در اندیشه است – رئیس از کارگران می خواهد که به میمنت آبادانی کارخانه شان ، که  کارخانه ی خودشان است  ، و به یمن این تصمیم بزرگ لبخند بزنند ... مرد -  اما به ساعاتی دیگر می اندیشد و به سفره ای که باز هم خالی تر میشود و پشت شیشه ی چشمانش رطوبتی حس میکند که راه نگاه  بر او میبندد – با اندیشه ی خوش خدمتی و به امید پاداشی بر این خوش خدمتی  می خندد ، با صدایی بلند و بی مهابا می خندد ، رئیس صدای خنده ی مرد را میشنود ، لبخندی زده خطاب به کارگران می گوید :

-         همین است ، کارگران ما همیشه بهترین کارگران بوده و هستند ! ما به داشتن چنین کارگران فهیم و اندیشمند و دانایی افتخار میکنیم .

صدای خنده و شادی فضای کارخانه را پر می کند ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:24  توسط بهونه همین  | 

زنده باد تمام روسای جهان !

 

 

مرد جیره ی جرعه ی آبش را مینوشد و احساس میکند که هنوز تشنه است ولی می داند که این تنها جیره ی امروز بوده و باید برای نوشیدن جرعه ای دیگر تا فردا صبر کند ، تا فردا که رئیس باز هم به دیدار آنها بیاید و جرعه ای آب به آنها ببخشد . مرد از این وضعیت خسته است ، و تمام وجودش سرشار از نفرتی است که نسبت به رئیس دارد ، او کنار کارگران دیگر مینشیند و از احساسش به رئیس میگوید . کارگران دیگر هم با او همنوا هستند ، مرد عصبی میشود ، ناسزا میگوید ، نفرین میکند و قسم میخورد که یکی از همین روزها با دستان خویش رئیس را خواهد کشت ...

*********************************************************

مرد خنجری را که در آستین پنهان کرده  با نوک انگشتان لمس میکند ، و برای هزارمین بار نقشه اش را در سر تکرار میکند ، لیوانش رادر دست دارد و در صفی طویل منتظر رسیدن به رئیس است ... و باور دارد که اینبار برای آخرین بار رئیس با آن غرور و نخوت روبروی آنها ایستاده و از فردا دیگر رئیسی در کار نیست .... نوبت به مرد می رسد ، مرد با نوک انگشتانش یکبار دیگر سردی و تیزی نوک خنجر را لمس میکند ، جلو میرود ، لیوانش را جلوی رئیس می گیرد ، رئیس با لبخندی پر تکبر جرعه ای آب داخل لیوان مرد میریزد ، مرد دولا می شود و  دستان رئیس را می بوسد ، رئیس دستی بر سر مرد می کشد و چند قطره ی دیگر  آب به لیوان مرد می افزاید . مرد با احساسی دوگانه از رئیس دور میشود ... و از خود !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:36  توسط بهونه همین  |