تکراری تر از قبلی ...
مردمان - و زن نیز - با ناباوری نگاهی به یکدیگر انداختند و آخرین جمله ی رئیس را در ذهن خود تکرار کردند
« قانون من به شما این حق را میدهد که هر چه را دوست ندارید تغییر دهید .»
مردی به چشمان خندان رئیس نگریست و زیر لب گفت :
« یعنی میشود ؟»
رئیس که بالاتر از همه ی مردمان بر بلندی ایستاده بود لبخندی زد و گفت :
« آری ... من این حق را به شما خواهم داد . بگوئید ، هر چه را که دوست ندارید بگوئید ، آنرا تغییر خواهم داد. »
سکوت بین جمعیت حاکم بود _ همیشه بین گفتن و نگفتن یک « واو » فاصله است _ رئیس با غرور به آنها مینگریست .
« میدانستم آنچه را به شما بخشیده ام کافی است و شما از زندگی در کنار من راضی هستید ... شما مردمان عاقل و قدر شناسی هستید »
جماعت همچنان در سکوت به رئیس مینگریستند . زن نیز خیره به رئیس مینگریست و با خود می اندیشید : چگونه میتوان به رئیس گفت که آنچه آنها اصلا دوست نمی دارند ،خود رئیس است ؟

