تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

تکراری تر از قبلی ...

 

 

مردمان  - و زن نیز - با ناباوری نگاهی به یکدیگر انداختند و آخرین جمله ی رئیس را در ذهن خود تکرار کردند

« قانون من به شما این حق را میدهد که هر چه را دوست ندارید تغییر دهید .»

مردی  به چشمان خندان رئیس نگریست و زیر لب گفت :

« یعنی میشود ؟»

رئیس که بالاتر از همه ی مردمان بر بلندی ایستاده بود لبخندی زد و گفت :

« آری ... من این حق را به شما خواهم داد . بگوئید ، هر چه را که دوست ندارید بگوئید ، آنرا تغییر خواهم داد. »

سکوت بین جمعیت حاکم بود _ همیشه بین گفتن و نگفتن  یک « واو » فاصله است  _ رئیس با غرور  به آنها مینگریست .

« میدانستم آنچه را به شما بخشیده ام  کافی است و شما از زندگی در کنار من راضی هستید ... شما مردمان عاقل و قدر شناسی هستید »

جماعت همچنان در سکوت  به رئیس مینگریستند . زن نیز خیره به رئیس مینگریست و با خود می اندیشید : چگونه میتوان به رئیس گفت که آنچه آنها اصلا دوست نمی دارند ،خود رئیس است ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:42  توسط بهونه همین  | 

یه موضوع تکراری و کلیشه ای

 

 

مرد صادقانه به دستانش نگریست ، جیره ی یکماهه !

شرماگین سرش را پائین انداخت ، و با صدایی خفه و آرام گفت

-         کفاف چند روز را هم نمیدهد

رئیس مثل کسی که وزوز پشه ای آزارش دهد ، چهره در هم می کشد

و دستانش - دستان پر سخاوتش - را تکان می دهد

- زندگی سخت شده ، من میفهمم ، در این روزگار باید صرفه جو بود و صبور

 که   ما و خداوند صابرین را دوست داریم

مرد سر به زیر به سمت در میرود و از درک این محبت عاجز است

چرا که سهم او از این عشق را هم رئیس جیره بندی میکند

چون  رئیس – که نه صرفه جوست و نه صبور -  دوست و یار غار خداوند است !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:10  توسط بهونه همین  |