تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

آوار

باز شب بر آسمان آوار شد       

بين ما هر پنجره ديوار شد

آنكه اول نوشدارو مينمود

بر لب ما ، زهر نيش مار شد

عيب از ما بود از ياران نبود

تا كه ياري اير شد ، بيزار شد

ياوري ها بار منت شد بدوش

دست ها آغوش نه ، افسار شد

عاقبت با حيله ي سوداگران

عشق هم كالاي هر بازار شد

آب يكجا مانده ام ، دريا كجاست

مردم از بس زندگي تكرار شد !

                                  « اردلان سرفراز »

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:34  توسط بهونه همین  |