تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

گلایه

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست ...

پیوست : نمیدونم چرا صفحه کامنتهای بلوگفا برای من درست کار نمیکنه ... یا تا انتها باز نمیشه  و اون قسمتي كه بايد توش كامنت بگذارم اصلا نمياد و يا اگه بياد يه نوشته توشه كه :</TE ... و خب اون دگمه ارسال و این حرفها هم نمیاد !!! این بی آبرویی مطلق رو نمیدونم چیکارش کنم ، يك هفته است دارم جون ميكنم كه جواب كامنتهاي دوستان رو بدم و نميشه ... ببينم هيچكس ديگه اي هم با اين مشكل روبرو شده ؟! ( چه سوال احمقانه اي خب هر كسي اين مشكل رو داشته باشه كه نميتونه كامنت بگذاره !!!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 9:59  توسط بهونه همین  | 

تکراری ...!

این مطلب رو قبلا نوشته بودم ... ولی تصور کردم که تو این روزهای خستگی باید بارها اونو با خودم تکرار کنم . بله ... من نباید از چیزای خوبی که دوستشون دارم به بهانه تکرار و خستگی دل بکنم ...!!

ای عزیز !

انسان ، آهسته آهسته عقب نشینی می کند .

هیچکس یکباره معتاد نمی شود

یکباره سقوط نمی کند

یکباره وا نمی دهد

یکباره خسته نمی شود ، رنگ عوض نمی کند ، تبدیل نمی شود و از دست نمی رود زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد

و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند .

هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را باسلامی محبانه آغاز نکنیم .

خستگی نباید بهانه یی شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم ، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم .

قدم اول را ، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم ، شک مکن که قدمهای بعدی را شتابان بر خواهیم داشت .

ما باید تا آخرین روز زندگی مان – که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته ییم – تازه بمانیم .

به خدا قسم که این حق ماست .

از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم ، نوشته نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 9:12  توسط بهونه همین  | 

قهرمان کوچک!!

توي خيابون ما آدماي مختلفي زندگي ميكنن ... با فرهنگهاي مختلف ! اما چيزي هست اينه كه اغلب اونا دستشون به دهنشون ميرسه ... بعضيهاشون هم دستاشون به ده تا دهن ديگه هم ميرسه ... حالا اينكه دستشون رو به اون دهنها هم ميرسونن يا همش به فكر دهن خودشونن ، الله اعلم !

قديمها تو يه محل آدمايي كه زندگي ميكردن ، همه از نظر فرهنگي و طبقاتي و حتي صنفي تقريبا تو يه مايه بودن ، متاسفانه يا خوشبختانه امروز ديگه اينجوري نيست ... همه جور آدمي همين طور يلخي و درهم برهم با هم تو يه محل زندگي ميكنن ...

توي خيابون ما ، يه خانواده هستن كه تشكيل شدن از يه پدر خيلي پير ، كه ميتونست پدر بزرگ خانواده باشه ، يه نقاش ساختماني كه ظاهرا يا دستش چندان به دهنش نميرسه ، يا سرو وضع و لباس وموقعيت خانواده اش براش مهم نيست ، يه مادر  خيلي جوون كه سخته آدم توصيفش كنه ، از اون آدمهايي كه حتي آداب و معاشرت ساده رو هم بلد نيستند ، نميدونم خجالتيه ، يا فرهنگش اينجوريه ، خودش  اعتماد به نفس نداره ، يا مارو آدم حساب نميكنه  خلاصه اينكه هر چي بهش لبخند ميزني ، انگار نه انگار ، سلامش هم كه ميكني ، از جواب خبري نيست !!!و سه تا پسر بچه كه بزرگترينشون ( كه قهرمان قصه منه ) تقريبا 12 ساله است ...

اوايل تابستون ، رضا كه از تنهايي و بي رفيقي جونش به لبش رسيده بود و دلش ميخواست بره تو كوچه با بچه هاي محل بازي كنه با اين قهرمان كوچولو و برادرهاش آشنا شد ... فكر ميكنم ، هيچكس تو زندگي هيچوقت نخواسته به اين سه تا فسقلي چيزي ياد بده ... و اونا هرچي ياد گرفتن همينجوري بر اساس ذهنيت و هوش خودشون بوده ... خيلي شيطون هستن ، از اون بچه هايي كه با سنگ شيشه همسايه هارو ميشكنن و به درخت ها و گلهاي تو خيابون رحم نميكنند ... با وجوديكه ميدونستم فرهنگ بچه من با اينا خيلي فرق داره ، از بازي با اونا منعش نكردم ، چون فكر ميكردم بالاخره رضا هم بايد ببينه زندگي واقعي ، اونقدرها هم پاستوريزه نيست !!! فكر بد آموزي هم نبودم ، چون به شعور بچه خودم اعتماد داشتم ، و حدس ميزدم كه ميشه از طريق يه دوست خوب خيلي چيزا به اين بچه ها ياد داد ....

اما نميدونم چي شد كه يه دفعه غيرت تمام همسايه هاي آشنا گل كرد و يه باره ، زنگ در خونه ما كه به حالت عادي ، فقط با فشردن انگشت يه سائل به صدا در ميومد ، شروع كرد به سر و صدا ... دقيقه به دقيقه يه خيرخواه مهربون مي اومد در خونمون كه : « از شما بعيده ... آخه رضا جون چه سنخيتي با اين بچه ها داره ، واسه خاطر خودتون ميگم ، نزارين رضا جون با اين بچه ها رفت و آمد كنه ... خوب نيست ، اينا بي كلاسن ، بي شعورن ، بي تربيتن ، نفهمن و.... » دست آخر هم خير ترين اونا كه از همسايه هاي خيلي قديميه و منو تقريبا از بچگي ميشناسه و مدعي اينه كه منو عين بچه هاي خودش دوست داره ، راه افتاد و رفت دم خونه اين بنده خداها و باباشون رو كشيد بيرون و هر چي خواست بهش گفت و گفت كه ديگه بچه هاش حق ندارن بيان تو كوچه و دور و بر رضا بپلكن !!!!!! من وعلي هم كه ديديم بابا اوضاع بد جوري به هم ريخته ، و براي همه دردسر شده ، با رضا صحبت كرديم كه بي خيال اين فوتبالهاي محلي بشه ...

از اونطرف باباهه هم كه غير از فحاشي و كتك ، راه ديگه اي براي تربيت بچه هاش نميشناسه ، بچه ها رو به صلابه كشيد و ماجرا ظاهرا ختم به خير شد و همه خيرين محل با رضايت از احساس مسئوليتشون نسبت به بچه من راهشون رو كشيدن و دوباره رفتن و تو خونه هاشون قايم شدن ... تا كي شود كه به خاطر يه عمل خير ديگه بيان بيرون !!!

اوايل مهر قهرمان كوچك رو ديدم و ازش پرسيدم كه كدوم مدرسه ميره و دركمال ناباوري شنيدم كه اون هيچوقت مدرسه نرفته !!!! ولي مامانش امسال برادرهاشو گذاشته مدرسه ... و خودش اگه بخواد بره مدرسه بايد بره مدرسه شبانه كه خودش ميگفت شبانه روزي !!!! اين روزا تمام فكرم اين قهرمان كوچكه ... پسري كه تمام آرزوش اين بود كه رضا دوچرخه اش رو ببره تو كوچه تا اون باهاش بازي كنه ... پسري كه به رضا گفته بود : انقدر دلم ميخواست مامان و بابام مثل مامان و باباي تو بودن .... پسري كه شايد تنها دلخوشي تابستونش همين تو كوچه دوئيدن ها و فوتبال بازي كردن ها بود كه در نهايت منجر به نشستن تو زير زمين يه وجبي اي شد كه اسمش خونه است ... پسري كه هيچ فرقي با بچه من نداره ولي هيچكس نسبت بهش احساس مسئوليت نميكنه !!! پسري كه آقاي خير محل بخاطر اينكه هميشه موهاش از ته تراشيده شده ، و لباساش تو زمستون و تابستون و وقت مهموني و بازي ، يه دست لباس ورزشي قرمزه كه از فرط شسته شدن بي رنگ و رو شده ، به خودش اين جرات رو داد كه بره و حسابش رو بزاره كف دستش و بياد و خيلي راحت و باغرور به من بگه كه تكليفشون رو روشن كردم !( البته من در كمال احترام جواب اين باباجون  خيرخواهم رو دادم و اونم از دستم ناراحت شد وهرجا نشست گفت از فلاني بعيد بود كه انقدر كوته فكر باشه ولي ....)  و خودم كه نميدونم اصلا مسئوليتي نسبت به اين بچه دارم يا نه ؟ نميدونم بايد برم دنبال زندگي خودم و بچه هام و فراموش كنم كه تو محل ما همچين آدمايي هم زندگي ميكنن يا خودم رو درگير چيزايي كنم كه شايد تو فرهنگ خيابون و آشناهاي خودم گناهي نابخشودنيه ... وقتي قهرمان كوچكم ، منو تو خيابون ميبينه و دوان دوان مياد جلو و بهم سلام ميكنه و لحظه اي مي ايسته تا من اون لبخند كذايي ترحم آميزم رو بهش بزنم و حال و احوالي ازش بپرسم ، از خودم ، از اين احساس ترحم احمقانه ، از اينهمه شعار قشنگ كه در روز به همديگه حواله ميكنيم ... از ماه رمضون و دهنهاي روزه تمام خيرين محل ، حالم به هم ميخوره ...

اين فكر مدام تو سرمن ميچرخه كه اين قهرمان كوچك ... وقتي بزرگ بشه چه كينه و نفرتي نسبت به همه آدمهاي اين محل ، نسبت به اين آقايون خير ، نسبت به تمام لبخندهاي ابلهانه من خواهد داشت ...؟ نميدونم اصلا مسئوليتي هست يا نه ؟ اگه اين قهرمان ما فرداي روز ، خداي نكرده ، دزد ، معتاد ، قاچاقچي يا قاتل از آب دربياد ... واقعا من و امثال من تو اين مسئله چقدر مقصريم ؟

اما همه اينا چه اهميتي داره ... مهم اينه كه پسر من ميره مدرسه غير انتفاعي ، مي ره كلاس شنا ، مي ره كلاس موسيقي ، ا زهمين الان داريم براش برنامه ريزي ميكنيم كه به اميد خدا ، بفرستيمش مدرسه تيزهوشان ... تمام فكرمون آينده اونه ... اون حتما در آينده واسه خودش يه كسي ميشه و من و تمام خيرين محل به وجود چنين بچه اي افتخار ميكنيم !!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 10:58  توسط بهونه همین  | 

مناجات

خداوندا ! 

 اسيرم كن ، اسير محبت مردم

و به زنجير عشق به خلقم ببند نه عشق به خالق

و خادم ، افتاده ي درگاه ملتم كن نه بارگاه الهي .

 

خداوندا !

كينه ام را به دشمنان ميهنم عميق تر كن

و زبانم را تيز تر

و پايم را استوارتر

زبوني ام را كمتر

خداوندا ! از عبادت خويش بازم دار تا عبادت مردم كنم .

 

خداوندا !

دردم را بيشتر كن

زخمم را چركين تر

تبم را تندتر

و چنينم نگه دار ، مبادا كه آرامش ، فراموشي بياورد .

 

خداوندا !

خوف از ظالم را در من بميران

و توان آن عطايم كن كه تخت سينه ي ناكسان بكوبم

- بي ترس از عواقب خوف انگيزش .

 

خداوندا !

از پاداش، معافم كن

از بخشش، نا اميدم كن

از بهشت ، مايوسم كن

تا هرچه مي كنم به سوداي انعام تو نباشد .

 

خداوندا ! اگر داشتن ، ذليل داشتنم ميكند

ندارم كن

اگر كاشتن ، اسير چيدنم ميكند

بيكارم كن

اگر انديشه ي خيانت به ياران بر سرم افتاد

بر سر دارم كن

اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم

پيش از سقوط ، هشيارم كن

اگر رنج بيماران ، لحظه يي از دلم بيرون رفت

سخت و بي ترحم ، بيمارم كن .

خداوندا ! خوارم كن اما مردم آزارم مكن .

 

خداوندا !

نا اميد از معجزه ام كن

بي اعتقاد به دست غيبم كن

كافرم كن ، رهايم كن .

 

خداوندا !

با ماندار باش !

اگر نيستي

اگر زاده ي تصوري

و اگر به پايان خويش رسيده يي

منطقم را استواري بخش تا نبودت را به نيكوترين وجهي اثبات كنم

و سخنم را چنان موثر ساز كه شك دربود و نبودت را از دلها برانم

خداوندا ! همتم را براي انكارت هزار هزار برابر كن ...

                                                                آمين يا رب العالمين

                                                                                     « نادر ابراهيمي»

پيوست فقط واسه عمو جغده : آشتي آشتي ، فردا بريم تو كشتي ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 10:48  توسط بهونه همین  |