تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

پائیز...

 

 

 

بازگشت پائيز

باز گشت ما به روياهاي كودكانه نيست ؟

رجعت ما به احساسهاي خاكستر شده اي كه  

 در باد زمان  ميچرخند و در اين هنگام

روي بوته هاي فراموشي مينشينند ...

تلنگري به دريچه  خاطرات ...

- صبحانه نميخورم ...

- مشقامو ننوشتم

- كله اين معلم بيش از حد بزرگ نيست ؟

- خنده ، خنده ، خنده ... خنده هاي واقعي و بي ريا

- خش خش برگها زير پاها

- آموختن نحوه جديد تنفس ... آموختن بوئيدن خاطره انگيز

- تجربه غم عشق زير باران ...

- گريه ، گريه ، گريه ... گريه هاي بي حصار

- خواندن دسته جمعي  تصنيف هاي كوچه و بازار

زماني نيست ...

دير است ... براي بازگشتن به روياهاي كودكانه

دير است براي رجعت به حسهاي عاشقانه

دير است براي خنده هاي صادقانه

دير است براي گريه هاي شاعرانه

براي رفتن زير باران زماني نيست

براي ورق زدن كتاب هاي پاره هم

و

براي ياد آوري عمق زندگي ...

روياهاي كودكانه من

از من و تصوير امروزين من خالي است

 آن دريچه  بازشده را بايد بست !!!!

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 17:10  توسط بهونه همین  | 

تئاتر

امروز يكشنبه ۱۹ شهريور ۱۳۸۵ روز اختتاميه نمايش زونكن اعلام شد ... چون همه حدس ميزدن كه به دليل اينكه در تبليغات روز دوشنبه اعلام نشده ، روز دوشنبه ما تماشاچي نداشته باشيم ... به هرحال از همه دوستان معذرت ميخوام ...

امروز ماه مهربون من با يه سبد گل مهربوني شرمنده ام كرد و به ديدن نمايش اومد ... اميدوارم كه خوشش اومده باشه ... من نميدونم چه جوري بايد از شرمندگي ليلا در بيام ... اون يكي از مهربونترين دوستانيه كه من تاحالا تو زندگيم داشتم خداكنه كه ارزش اينهمه محبتش رو داشته باشم

و اما شكلات خودم با دوست عزيزش مهدي ميخي معروف هم اومدن ، ( از همه چي كه بگذريم من انقدر دلم ميخواست اين مهدي ميخي رو ببينم كه حد نداشت )   پاك شرمندمون كردن ، خب كرج كجا پيروزي كجا ؟! اونم با موتور ... بعدشم تلفني با عسلي خودم حرف زدم ... گاهي آدم فكر ميكنه همه اين اتفاقها تو خواب ميفته يا تو بيداري ؟ راستي شكلات تو ميدوني كه خيلي قند و نباتي ؟!

چه جوري ميشه اين محبتها رو جبران كرد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:10  توسط بهونه همین 

محك !

در آن طلا که محک طلب کند ، شك است

مهر آن مطاعي نيست كه بشود آزمود و پس از آن ، ضربه ي يك آزمايش به حقارت آلوده اش نسازد ... عشق ، جمع اعداد و ارقام نيست كه بتوان آن را به آزمايش گذاشت ، باز آنها را زير هم نوشت  باز آنها را جمع كرد ...

 

يك – من بايد بدونم كه تو ...

دو – من بايد بفهمم كه تو ...

يك – اين خيلي مهمه كه من بدونم ...

دو – اين خيلي مهمه كه من بفهمم ...

يك – من بايد ميدونستم ...

دو – من بايد ميفهميدم ...

يك – من بايد بدونم كه دل به چي بستم ؟

دو – من بايد بفهمم كه تو واقعا چي هستي ..؟

يك – من حق داشتم بدونم ... حق با منه

دو – من حق داشتم بفهمم ... حق بامنه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:47  توسط بهونه همین  | 

مثل خواب ... مثل رویا ...

پيش نويس :

بچه كه بودم آرزوم اين بود كه « يه دونه » دوست مكاتبه اي داشته باشم و بعضي از فيلمها و قصه ها در اين مورد شنيده بودم  ... دلم ميخواست منم يه دوست مكاتبه اي داشته باشم با هم از همه جا و همه چي بگيم و بعد يه روز يه جايي با هم قرار بگذاريم و همديگر رو ببينيم ... . تو روزگار بچگي و نوجواني و جواني من اين آرزو خيلي دست نيافتني بود ... يا بايد به يكي نامه مينوشتم ، تو ايران اونموقع ها از اين خبرها نبود ، تازه آدم به كي ميتونست اعتماد كنه و براش نامه بنويسه ... نامه اون روزا ( هرچند كه خيلي هم دور نيست ) مثل يه مدرك بود ... مامانم خيلي ميترسيد كه من دست خط به كسي بدم !!!! تازه آدرس از كجا مياوردم ، تو بعضي از مجلات خارجي هم كه به دستم ميرسيد يه سري اسم و آدرس با عكس بود كه مثلا دختري با فلان مشخصات ميخواست يه دوست مكاتبه اي با فلان مشخصات داشته باشه ... نه مشخصات من هيچوقت شبيه اون مشخصات درخواستي بود و نه زبان انگليسيم اونقدر خوب بود كه بتونم با كسي تو خارج از كشور مكاتبه كنم ... مدتها دنبال يه دوست تلفني ميگشتم ، اما دخترا با آدم حرف نميزدن ، زنها و مردها كه فحش ميدادن ، و پسرها هم كه هيچي ... و زمان گذشت و من اين آرزو رو مثل خيلي از آرزوهاي ديگه يه گوشه قلبم قايم كردم ! تا اينكه اينترنت اومد ... خيلي ها از چت رومها برام ميگفتن ، يكي دوبار اون اولها ( چهار – پنج سال پيش ) رفتم تو اين چت رومها ... اصلا خوشم نيومد ، حد اقل به درد يكي مثل من نميخورد ... و ناگهان شد آنچه بايد ميشد ... حالا ديگه نه يكي نه دوتا ، نه ده تا ، شايد ده ها دوست مكاتبه اي داشتم ... و اون روز ( بيست و پنجم  مرداد 1385 )  يه دفعه از تو زندگي واقعي واقعي واقعي پرزدم تو روياهام .... شايد براي دوستاي من اين يه اتفاق جالب بوده باشه ، شايد شروع روابطي زيبا باشه ... شايد هم همه چي يه واقعه خيلي ساده بوده باشه  ، اما براي من اين يه درس خيلي بزرگ بود ، من تو سي و شش سالگي با داشتن شوهر و دو تا بچه يكي از بزرگترين روياهاي زندگيم رو محقق كردم بهش دست پيدا كردم ، پس روياهاي ديگه هم ميتونن به حقيقت بپيوندن !

 روياهامون رو از دست نديم ، براي رسيدن بهشون ، بيراهه نريم ، بهشون نخنديم ، اونا رو باور كنيم و تلاش كنيم ، يه روز همه روياها به حقيقت ميپيوندن ، و يادمون باشه وقتي به يكي از اونا دست يافتيم به اين سادگي طعم خوشش رو از ياد نبريم ، با خودمون فكر نكنيم كه خب ... آرزوها و روياهامون رو يه جايي ( چه روي كاغذ و چه تو ذهن و قلبمون ) يادداشت كنيم ، و وقتي به هركدومش دست يافتيم ، به سادگي از كنارش نگذريم ، زندگي همين روياهاست ... به عقب برگرديم و به آرزوهاي كوچيك و بزرگي كه بهشون رسيديم و فراموششون كرديم فكر كنيم ... شايد نيمه پر ليوان زندگي تمام اون لحظاتيه كه خيلي راحت از كنارشون ميگذريم و شوق و شورش رو به راحتي از ياد ميبريم ....

 

پس نويس :

نگاه ميكردم ، نگاه ميكردم ، نگاه ميكردم ، چند تا پنجره به روم باز شده بود ؟

اين ليلاست ...؟ همون صداي مهربون كه بيش از اونكه دوست وبلاگي من باشه ، دوست تلفني من بود ... همون صدايي كه شيفته اش شده بودم ، همون ... خدايا خودشه ... و چقدر دوست داشتني تر و مهربون تر ... ليلا ... تو اين فرصت رو به من دادي كه من به اين رويا دست پيدا كنم ... تا آخرين روز زندگيم ، بعنوان يكي از مهمترين مهره هاي زندگيم ازت ياد ميكنم ... تو ناخواسته ، منو به خواسته هام رسوندي ...

اين غزلكه ؟ خودشه ؟ انقدر شبيه نوشته هاشه كه شايد اگه تو خيابون هم ميديدمش ميشناختمش ، انگار رو پيشونيش نوشته شده بود : غزلواره هاي من ... و نگاهت  مونيتورم بود ، نگاهت رو ميشد خوند ... چه كم خوندمت  ... يه نگاه ، صد نگاه ... كم بود ، حالا بايد اينبار تو صفحه مونيتور دنبال نگاهت  بگردم ....

اين يكي پنجره رو انقدر خوب  ميشناختم كه انگار هزار سال بود باهاش زاده شده بودم ... اين نگاه ، اين آغوش مهربون ، اين تصوير ، اين صداي گرم ، واي من تورو ميشناسم ، شايد تو زندگي گذشته من و تو باهم دوستاي صميمي اي بوديم ، شايد دو تا خواهر بوديم ، شايد ... نميدونم ! هر چي بهت فكر ميكنم احساسي كه بهت دارم برام عجيب تر ميشه ... من تورو بيش از اوني كه بايد ميشناختم ... سعاد ... ما هيچوقت همديگر رو هيچ جا نديده بوديم ؟ حالا يه روياي جديد دارم ، اينكه يه شب تا صبح ( درست وقتي كه نيم وجبي ها خواب خوابن ) باهم بشينيم و كلي حرف بزنيم ....

چهار تا  پنجره تازه ... شوق ديدن تازه ها ... امير تنها ، ميلاد ، رها ، امين ... آدميزاد موجود عجيبيه ... چقدر ساده دل ميبنده ، چقدر راحت آشنا ميشه ، چقدر آسون اعتماد ميكنه ... پس چرا از همه اين عناصر به راحتي استفاده نميكنه ... ؟! به امين نگاه ميكردم و با خودم فكر ميكردم اگه اين آقا تو تاكسي كنار دست من نشسته بود ، جرات ميكردم بهش نگاه كنم ... جرات ميكردم دنبال وجوه اشتراك بين خودم واون بگردم ...؟!سخته  امين خيلي سخته كه يه نفرو اول ببيني وبعد بخواي باهاش رابطه برقرار كني ، وقتي نديدي ، تصوير نداري ، تصوري هم نداري ، با خودت فكر ميكني شايد امين يه پسر بچه باشه ، شايد اصلا دروغ ميگه و مذكر نيست ، شايد .... ولي وقتي ديدمت با خودم فكر ميكردم ، ميتونم راحت بهش بگم امين ؟! دنياي غريبيه .. اما تو ميلاد ... ميخواستم باهات حرف بزنم ... ميخواستم يه چيزي بگم ، اما اون چيز رو پيدا نميكردم .. باخودم عهد كردم كه بعد از اين براي شناختنت بيشتر تلاش كنم ، و تو رها ... چطور ميتوني اينهمه قابل اعتماد و دوست داشتني باشي ؟! نميشناختمت اما غريبه نبودي ... با خودت فكر كردي كه اگه من وتو جاي ديگه اي همديگر رو ميديديم آيا باز هم ميتونستيم با هم ارتباط بگيريم ... ؟! نميدونم اما فكر ميكنم هر جا ميديدمت ، دلم ميخواست لحظاتي كنارت بشينم و به عمق پنجره ات نگاه كنم .... و اما تو امير تنهاي مهربون ... من هميشه كامنتهات رو براي دوستان ميخوندم ، هميشه فكر ميكردم بايد خيلي موجود جالبي باشي ، اگه وبلاگ داشتي حتما مي اومدم سراغت ... حتما باهات دوست ميشدم ... اما نميدونستم كجا بايد پيدات كرد ، و اونروز  پيدات كردم ! اما تو چرا وبلاگ نداري .. چرا من باز هم بايد ندونم دوباره كجا پيدات كنم ... ؟!

اما اين پنجره ... اين پنجره ... اين پنجره منو كجا برد ؟ به آه ، به حسرت به افسوس ... گاهي با خودم فكر ميكنم كه آدم باهوشي هستم ... گاهي فكر ميكنم كه خوب ياد گرفتم كه چه كساني رو انتخاب كنم و چه كساني رو نه ... ميدوني عسل ، من فقط يه خصلت خوب دارم ، من به اشتباهاتم اعتراف ميكنم ... لبخندت بي نظيره ، به اين راحتي نثار هر كسي نكنش ... ميترسم برات دردسر درست كنه ... تو دوتا پنجره تو صورتت داشتي ، يكي پنجره نگاهت و يكي پنجره لبخندت ... كمي مرموز و تودار به نظر ميرسي ، ميدونم پشت اون پنجره كه اون روز به رومون باز كردي ، خيلي چيزا براي ديدن هست ... دلم ميخواد منظره آفتابي پشت پنجره رو ببينم ...

و سرانجام ... شكلات ! ميدوني تو سخت ترين تجربه اون روز بودي برام !!! وقتي از در اومدي دلم هري ريخت پائين ... يه پسر غريبه كه اينهمه بهش ابراز احساسات كرده بودم ... خيلي سخت بود ... ورود به پنجره تو خيلي سخت بود ... نه ميشد احساس رو بروز داد نه ميشد خفه اش كرد... وقتي نگاهت كردم فقط به اين فكر ميكردم كه چي ميتونم بهت بگم ؟ در اولين فرصت فقط تونستم بهت شكلات تعارف كنم !!!!!!تو اون لحظات فقط به اين فكر ميكردم كه اي كاش جنسيت وجود نداشت ... اي كاش زندگي واقعي به همون راحتي زندگي مجازي بود ...

 

+

همونروز خواهر مهربونم ويدا ، يه بسته خيلي خيلي ارزشمند برام فرستاده بود كه از خواهرش فريباي عزيز گرفتم ...دنيا جاي عجيبيه ويدا جونم ... خيلي عجيب ! حتي پارسال اينموقع ميتونستم به اين فكر كنم كه سال ديگه يه خواهر با محبت مثل تو داشته باشم ؟ چقدر صدات مثل خودت گرم و مهربونه ... و چقدر قشنگ ميخوني ... ميدوني چقدر دوستت دارم ؟! 

و ... و ... و ... چي بگم از تو كوروش ؟! آيا لازمه كه من بگم ؟! آيا اينهمه عشق و محبت كه از طرف همه بچه ها نثارت ميشه جايي هم براي ابراز عشق واحساسات من باقي ميگذاره ..؟ ميدوني كوروش تو دليل نوشتن من بودي ... اگه كامنتهاي تو بخصوص اون اولا نبود ، من ايني كه امروز هستم نبودم ... نميدونم چي بگم ... دليل اجتماع ما هم تو بودي ... يه ليدر از بلژيك ! نقطه وصل ، نقطه اوج عاطفه ... چي بگم كوروش ؟ در وصف نمي گنجي ... شايد هيچوقت باورت نشه ، به تصورت هم نرسه ، آشنايي با تو بلوغ دوباره من بود ... تو شايد ميتونستي به تنهايي تمام اون روياي دوست مكاتبه اي باشي ... اما مسبب روياهاي بزرگتري شدي ... خيلي ها از عشق حرف ميزنن كوروش ... اما بي اغراق ميگم ، تو تجسم عشقي ... ميگي نه ! از بقيه بچه ها بپرس ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:31  توسط بهونه همین  |