تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

حکایت آن زوج خوشبخت!!!!!!!!

زن - چرا انقدر عصبانی هستی ..؟!

مرد - میخوای شروع کنی ؟

زن - نه !

مرد - پس کلید نکن ...

زن - هرجور که تو راحتی ... اما فکر میکنم تو میخوای یه چیزی بگی که ...

مرد - یه چیزی بگم که چی ؟! اصلا برای تو چه فرقی میکنه که من چی میخوام بگم ؟!

زن - حالا چرا داد میزنی ؟

مرد - داد میزنم ، چون خسته شدم ... از دست تو ، از دست این زندگی ... از همه چی خسته شدم ...

زن - میفهممت ... تو عصبانی هستی ... اما نمیدونم چرا ؟! من کاری کردم ؟!

مرد - مگه من به تو نگفتم دوست ندارم که تو بری سر کار ؟!

زن - چرا ! حالا مگه چی شده ؟

مرد - اما تو داری دنبال کار میگردی ...

زن - اگه منظورت اون تلفنیه که زدم ... اون یه کار برای تو خونه هست . تایپ یه سری مطلب تو خونه خودمون ... تازه من فقط تلفن زدم .. میخواستم شرایطش رو بدونم ، من بدون مشورت با تو ...

مرد - تو فکر میکنی من بی عرضه ام ، فکر میکنی که عرضه هیچ کاری رو ندارم ...

زن - اگه فکر میکردم تو بی عرضه ای باهات عروسی نمیکردم ...

مرد - ولی امروز احساست عوض شده ... تو فکر میکنی من ازعهده مخارج زندگی بر نمیام ...

زن - این ربطی به عرضه تو نداره ... مخارج زندگی سنگینه !

مرد - اما تو میخوای کار کنی که به من ثابت کنی ...

زن - من نمیخوام هیچی رو به تو اثبات کنم . من تو خونه تنهام ، تو همش سرکاری ... من حوصله ام سر میره ، در ضمن فکر میکنم این زندگی مال هردوی ماست ... هردوی ما باید برای بهتر شدنش تلاش کنیم ، اینجوری که تو همش کار میکنی و من میخورم احساس میکنم عین یه انگل افتادم رو زندگیت ...

مرد - ولی این حرف دلت نیست ...

زن - تو امروز از چیز دیگه ای عصبانی هستی ... به من نگو نه چون به شعورم توهین میکنی ، من تورو خوب میشناسم ... حرفایی که تو میزنی همش بهونه است ... تو از یه چیزی به شدت ناراحتی ... و من نمیدونم اون چیز چیه ؟

مرد - ( با پوزخند عصبی ) دلت میخواد بدونی ؟ خیلی خب .. من دیروز سر کار یه اشتباه جبران ناپذیر کردم و به همین دلیل هم توبیخ شدم ... تمام اضافه حقوق این ماهم رو معلق کردن ...

زن - وای !!! خدارو شکر ... فقط همین ؟

مرد - همین ؟! تو میدونی این یعنی چی ؟ یعنی اینکه ما بعد از اینکه اجاره خونه رو بدیم دیگه پول چندانی نداریم .. یعنی اینکه این ماه ما از گرسنگی باید بمیریم ..

زن - تند نرو .. هیچکس از گرسنگی نمیمیره ... من فکر کردم که اتفاق وحشتناک تری باید افتاده باشه ...

مرد - ( بسیار عصبانی ) از این وحشتناک تر ؟

زن - خب آره ، برای خانواده تو ... یا من ؟ یا برای ... برای خودت !

مرد - برای من افتاده ... من فهمیدم که هیچی نیستم ...

زن - مگه قرار بود تو چی باشی ؟

مرد - یه مرد واقعی ...

زن - تو بهترین مرد واقعی ای هستی که من توزندگیم شناختم ... واسه همین عاشقت شدم و باهات ازدواج کردم ...

مرد - خب ..خب .. تو اشتباه کردی ..

زن - ( با لحن عصبی ) ببین تو حق داری به خودت بد و بیراه بگی ... حق داری به زمین و زمون بد وبیراه بگی ... اما حق نداری فهم و شعور منو زیر سوال ببری ...من هیچوقت تو انتخابام اشتباه نمیکنم !

مرد - خب حالا ما باید چیکار کنیم ؟

زن - زندگی ...

مرد - چه جوری ؟

زن - مثل همه ...

مرد - ولی ما این ماه هیچ پولی نداریم ...

زن - با یه برنامه ریزی دقیق این ماه هم میگذره و میره ...

مرد - با چه جور برنامه ریزی ای ؟

زن - حذف تمام هزینه های اضافی ... کمی قرض و قوله ... و چتر باز کردن روی سر تمام دوستان و آشنایان ...

مرد - به همین راحتی ؟

زن - نه شاید کمی سخت باشه ...

مرد - مهمونی فرداشب چی ؟ مامانت اینا ... خواهرت اینا ...

زن - وای ... وای چقدر دلم درد میکنه ... حالم داره به هم میخوره ... زنگ بزن به مامانم و بگو من اصلا حالم خوب نیست ... بگو امشب میریم خونشون ...

مرد - ولی فردا شب ...

زن - فکر نمیکنی یه کمی رنگم پریده باشه ؟ حالم اصلا خوب نیست ... مطمئنم که مامان خودش مهمونی فردا شب رو کنسل میکنه ...

مرد - ولی این درست نیست ...

زن - ما ماه دیگه اونا رو دعوت میکنیم ...

مرد - ( با خنده ) یعنی تمام این ماه تو حالت بد میمونه ؟!

زن - گاهی هم حال تو بد میشه ... فکر میکنم یه ویروس گرفته باشیم ... نه ! ویروس نه ! اونموقع نمیتونیم بریم سراغ کسی ... شاید مسموم شده باشیم ... شاید هم یه میکروب ... به هرحال یه ماه وقت هست که هر بار یه راه حل جدید پیدا کنیم ... فعلا فردا شب مهمترین موضوع ماست که همین امشب باید حل بشه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 18:59  توسط بهونه همین  | 

دیروز ...امروز ... فردا ...

دیروز :

نفر اول - چرا اینجوری نیگام میکنی ؟

نفر دوم - چه جوری ؟

نفر اول - یه جوری که دیوونه ام میکنه ...

نفر دوم - چون تو قبلا دیوونه ام کردی ...

نفر اول - میدونی چقدر دوستت دارم ؟

نفر دوم - چقدر ؟

نفر اول - به اندازه تمام ستاره های آسمون ...

نفر دوم - اما من ده برابر اون ...

نفر اول - وقتی نیگام میکنی فقط به چشات فکر میکنم

نفر دوم - ولی من به تمام دنیا فکر میکنم که تو چشای تو خلاصه میشن ...

نفر اول - بدون تو زندگی هیچ مفهومی نداره ...

نفر دوم - و بدون تو حتی مرگ هم مفهومی نداره !

نفر اول - با تمام وجودم دوستت دارم !

نفر دوم - اما من با تمام وجود دنیا عاشقت هستم ...

نفر اول - نمیگذارم هیچکس تو رو از من جدا کنه ...

نفر دوم - اما خونواده هامون ...

نفر اول - یا راضیشون میکنم یا میدزدمت ...

نفر دوم - تو میخوای منو بدزدی ؟!

نفر اول - یا هم تو باید منو بدزدی ...

نفر دوم - ولی تو قبلا تمام وجودمو دزدیدی ...

نفر اول - بی تو میمیرم ...

نفر دوم - بی تو حتی نمیتونم بمیرم ...

نفر اول - اگه یه روز صبح بیدار بشم و ببینم که تو دیگه تو زندگیم نیستی ، دق میکنم .

نفر دوم - ولی هیچی جز مرگ نمیتونه منو از زندگی تو بیرون کنه ... تا روزی که باشم قلبم واسه تو میزنه !

امروز :

نفر اول - چرا اینجوری نیگام میکنی ؟

نفر دوم - چه جوری ؟

نفر اول - یه جوری که دیوونه ام میکنه ...

نفر دوم - چون تو قبلا دیوونه ام کردی ...

نفر اول - ولی همیشه این تویی که شروع میکنی ...

نفر دوم - من ؟!

نفر اول - وقتی این بحثهای مزخرف رو شروع میکنی حالم به هم میخوره ...

نفر دوم - تقصیر خودته ... تو هیچوقت نمیخوای بفهمی ..

نفر اول - من نمیفهمم یا تو ؟

نفر دوم - نمیدونم والا ...

نفر اول - اینجوری نیگام نکن ، عصبیم میکنی ...

نفر دوم - چه جوری نیگات کنم ؟ نکنه میخوای ازت ممنون هم باشم و عاشقانه بهت خیره بشم

نفر اول - عاشقانه ؟ مرده شور خودت و نگاه عاشقانه ات رو ببرن ! میشه اصلا نیگام نکنی ... برو دنبال کارات ... ببینم تو غیر از دیوونه کردن من کاری نداری ؟

نفر دوم - من فکر میکنم رابطه ما از اولشم اشتباه بود ...

نفر اول - تو تازه به این نتیجه رسیدی ؟!

نفر دوم - تو که خیلی وقته به این نتیجه رسیدی چرا نمیگذاری برم دنبال زندگیم ؟

نفر اول - کی جلوتو گرفته ؟ راه بازه و جاده دراز ... به سلامت !

نفر دوم - این حرف آخرته دیگه ؟

نفر اول - این زندگی از اولش هم زندگی بشو نبود ... بیخودی کشش دادیم !

نفر دوم - خیلی پستی ...

نفر اول - ولی نه بیشتر از تو ...

نفر دوم - همیشه دروغ میگفتی

نفر اول - ولی نه بیشتر از تو ...

نفر دوم - به اندازه تمام دنیا ازت بیزارم ! از اون چشمای هرزه ات که غیر از دروغ ...

نفر اول - ولی من ده برابر از تو و اون نگاه مزخرفت متنفرم ...

نفر دوم - به درک ! فکر کردی بی تو میمیرم ؟!

نفر اول - واسم مهم نیست که بعد از من چی میشی ... مهم اینه که من تازه میتونم یه نفس راحت بکشم ...

نفر دوم - بکش ... نفس راحتتو بکش ... ولی اگه پشیمون شدی و راه نفست بند اومد دیگه سراغ من نیا ! آدم عاقل دوبار از یه سوراخ گزیده نمیشه ...

نفر اول - دوزار بده آش ... به همین خیال باش ! اگه یه روز صبح از خواب بیدار بشم و ببینم که از شرت خلاص شدم نماز شکر میخونم ...

نفر دوم - پس بخون ... چون دیگه منو نمیبینی ...

فردا:

نفر اول - میدونی دوست من ... عشق و زندگی چیز خیلی مزخرفیه ! هزار جورش رو امتحان کردم ... اما همشون عین هم بودن ... اولش شیرینه ، همه چی خوبه ولی بعد ... وقتی میری تو زندگی ... همه چی به هم میریزه ! اگه واقعا دوستش داری ، باهاش ازدواج نکن !

دوست نفر اول - اما دوست من ، من فکر میکنم که نگاه تو از اول در مورد عشق و زندگی اشتباه بوده ... تو همیشه فقط به خودت فکر کردی ...

نفر اول - نه ! قضیه اینجوری هم نبود ... من همسرم رو واقعا دوست داشتم ... ولی اون از اول به من دروغ گفته بود ... نمیدونم چرا ... ولی اون هیچوقت منو دوست نداشت ... حتی ازم متنفر هم بود !

دوست نفر اول - چرا هیچوقت نخواستی به اشتباهاتت اعتراف کنی ... چرا هیچوقت نخواستی برگردی ؟!

نفر اول - خواستم ، اما راهی نمونده بود ... اون همه پلهای پشت سرمونو خراب کرده بود !

دوست نفر اول - تو چرا هیچوقت سعی نکردی پلی بسازی ... مثلا همین حالا چرا نمیری دنبالش ... چرا اشتباهاتتو به گردن نمیگیری ....معذرت خواهی نمیکنی

نفر اول - اون ازدواج کرده ! با یه نفر که فکر میکنه از من بهتره ...با کسی که خانواده اش تائید کرده بودن !

دوست نفر اول - خب پس حالا که همه چی تموم شده ، تو هم باید از اول شروع کنی ، با یه نفر دیگه ...

نفر اول - چند بار خواستم اینکار رو بکنم ... ولی هربار به این نتیجه رسیدم که خیلی زود به همون نقطه پایان میرسیم ... میدونی من اصلا دیگه به هیچکس اعتماد ندارم !

دوست نفر اول - تو باید خودت رو عوض کنی ... توقع تو از زندگی زیاده ...

نفر اول - تو نمیدونی ... تو هیچی رو نمیدونی ... هیچکس منو درک نمیکنه !

 پس فردا :

نفر دوم - چی بگم دوست من ؟ من از روز اول شانس نداشتم ، اون از انتخاب خودم که اونجوری مزخرف از آب در اومد واینم از انتخاب مامان اینا ...گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه ... با صد آب زمزم کوثر سفید نتوان کرد ...

دوست نفر دوم - فکر نمیکنی همه چیز به شانس بستگی نداره ؟ فکر نمیکنی که تو هم تو زندگی کم اشتباه نداشتی ؟

نفر دوم - چرا ... ؟ مگه من از دنیا چی خواستم ؟ مگه اونایی که دارن با آرامش زندگی میکنن هیچوقت اشتباه نمیکنن ؟

دوست نفر دوم - همه اشتباه میکنن ، ولی پذیرش اشتباه خیلی مهمه ... تو همیشه اشتباهات تمام دنیا رو میبینی غیر از خودت ... مثلا ازدواج اولت ... شما عاشق و معشوق بودین ... تو میتونستی اونو حفظ کنی !

نفر دوم - اون از اول به من دروغ گفته بود .. اون هیچوقت منو دوست نداشت ... بی معرفت بود ، فقط منو فریب داده بود ...

دوست نفر دوم - و این ازدواج دوم ؟

نفر دوم - این که دیگه هیچی ... نه عشقی ، نه محبتی ، گاهی با خودم فکر میکنم ای کاش با همون عشق خودم مونده بودم ... ای کاش بیشتر تلاش کرده بودم ...

دوست نفر دوم - حالا که همه چی تموم شده ... واسه حفظ این یکی تلاش کن !

نفر دوم - دیگه دیره ... حالم ازش به هم میخوره ... دیگه نمیتونم ادامه بدم ...

دوست نفر دوم - بالاخره چی ؟

نفر دوم - هیچی تقدیر منم اینه دیگه ... اگه شانس داشتم ...

دوست نفر دوم - مشکل تو اینه که فقط به خودت فکر میکنی ...

نفر دوم - تو نمیدونی ... تو هیچی رو نمیدونی ... هیچکس منو درک نمیکنه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 14:50  توسط بهونه همین  |