تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

سوء تفاهم !

مرد - تو حق نداشتی ...

زن - داشتم ! تو حق نداری ...

مرد - همیشه سفسطه میکنی ..

زن - تو اینطوری برداشت میکنی ... تو نمیفهمی .

مرد - تو میفهمی ؟ تو فهمیده ای ؟!

زن - تمام ناراحتی تو اینه که به دوستت گفتم دوست ندارم دیگه به خونه ما زنگ بزنه !؟ بهش گفتم که دوست ندارم تو با اون معاشرت داشته باشی ؟

مرد - به نظر تو این مهم نیست ؟

زن - البته که نیست !

مرد - واقعا مهم نیست ؟ نیست ؟

زن - نه ! نیست ! مگه این دوستت کیه ؟ سفیر کبیر انگلیس ؟

مرد - یعنی به هرکسی به غیر از سفیر کبیر انگلیس میشه توهین کرد .

زن - دیدی تو سفسطه میکنی ؟ من به اون توهین نکردم ! تازه تا اون « کسی » کی باشه !

مرد - اون دوست منه ! همکار منه . ما ده ساله که با هم دوستیم .

زن - هر دوستی ای یه روزی تموم میشه ... البته شما میتونید همکار بمونید .

مرد - متشکرم که این اجازه رو به من دادین ! ولی هر دوستی ای هم لاجرم پایان پذیر نیست مگه اینکه یه دلیل منطقی داشته باشه .

زن - چه دلیلی منطقی تر از اینکه من دوست ندارم تو با دوستان دوران مجردیت رابطه داشته باشی ؟

مرد - پس چرا من نباید اعتراضی به روابط شما با دوستاتون داشته باشم .

زن - چون دوستای تو مرد هستن !

مرد - پس من حق دارم با دوست دخترهای سابقم معاشرت کنم !

زن - بازم سفسطه !

مرد - پس چی ؟

زن - هیچی ! این بحث رو تموم میکنیم .

مرد - نه !

زن - من حوصله ادامه اش رو ندارم

مرد - ولی برای من مهمه ...

زن - اما برای من مهم نیست .

مرد - تو حق نداشتی ...

زن - داشتم !

مرد - نداشتی ... و از این به بعد هم حق نداری ! تو نمیتونی هر جور که دلت میخواد با آشناهای من رفتار کنی !

زن - من همسر تو هستم . این من هستم که باید با تو زندگی کنم . این من هستم که باید روابط تو رو تائید کنم . من دوست ندارم که تو با این ارازل معاشرت داشته باشی . اصلا معلوم هست که شما با هم کجا میرین ؟

مرد - تو میدونی ما با هم کجا میریم .

زن - از کجا مطمئن باشم که تو به من دروغ نمیگی ؟ من باید زندگی خودم رو ، شوهر خودم رو حفظ کنم .

مرد - من از کجا باید مطمئن باشم که تو وقتی با دوستات میری بیرون ...

زن - تو به من تهمت میزنی ؟

مرد - من حرف خودت رو بهت برگردوندم !

زن - اما اینا با هم خیلی فرق دارن !

مرد - من از این حساسیت های تو ، حسادتهای تو ، رفتارهای عجیب و غریب تو خسته شدم !

زن - اگه ریگی به کفشت نبود انقدر اصرار نمیکردی ...

مرد - به چی ؟

زن - به معاشرت با اون آدمهای ناباب !

مرد - ولی اونا ناباب نیستن ! ما باهم میریم ماهی گیری ، استخر ، مثل تو که با دوستات میری آرایشگاه ، استخر و خرید ...

زن - ما یه مشت زنیم !

مرد - ماهم یه مشت مردیم !

زن - موضوع همینه ! اینکه به یه مشت مرد هیچوقت نمیشه اعتماد کرد !

مرد - اما به یه مشت زن میشه اعتماد کرد ؟

زن - معلومه ! ما کجا میتونیم بریم ؟!

مرد - همونجاها که ما میتونیم بریم ...

زن - حرف دهنت رو بفهم !

مرد - من حرف بدی زدم ؟

زن - بهتره بحثو تمومش کنیم !

مرد - نه ! من باید تکلیفمو معلوم کنم .

زن - همین الانم کلی دیرم شده ... قرار بود برم دنبال دوستام بریم واسه اتاق خواب چند متر پرده بخریم !

مرد - تو حق نداری بری !

زن - تو میخوای واسه من تکلیف مشخص کنی ؟

مرد - بله ...

زن - امل فناتیک ... یعنی تو میگی من نباید با دوستام برم بیرون ؟!

مرد - بله ...

زن - ولی من میرم ...

مرد - من به تو اجازه نمیدم ..

زن - ولی من از تو اجازه نمیگیرم .

مرد - پس تو هم حق نداشتی ...

زن - حق داشتم ... این تویی که حق نداری ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 15:43  توسط بهونه همین  | 

تفاهم .... !

زن _ خسته ام ... خیلی خسته ام ...

مرد - خب کمی استراحت کن ... منم خسته ام

زن - خستگیم جسمی نیست ...

مرد - کمی استراحت کنی ...

زن - دلم گرفته ...

مرد - بهتره کمی استراحت کنی ...

زن - نه ! دلم میخواد با یه نفر حرف بزنم

مرد - خب یه زنگ بزن به مامانت و ...

زن - ولی من نمیخوام با مامانم حرف بزنم ! من میخوام با کسی حرف بزنم که احساس کنم حرفهامو میفهمه ...

مرد - خب یه زنگ بزن به این آدم خوشبخت و ...

زن - اون آدم خوشبخت تویی ...

مرد - ولی من فکر میکردم ما همین الان هم داریم با هم حرف میزنیم ...

زن - ولی نمیزنیم ...

مرد - تو کمی عصبانی هستی ...

زن - خیلی عصبانی هستم

مرد - و یه مقدار هم خسته ای ...

زن - خیلی خسته ام ...

مرد - پس بهتره کمی استراحت کنی ..

زن - اما من میخوام حرف بزنم !

مرد - ولی من ترجیح میدم که استراحت کنیم ...

زن - من ترجیح نمیدم !

مرد - پس بهتره با کسی حرف بزنی که احساس کنی حرفاتو میفهمه

زن - کاملا درسته ...

مرد - میتونی زنگ بزنی به ...

زن - من میخوام با تو حرف بزنم !

مرد - ولی تو همیشه میگی من حرفاتو نمیفهمم !

زن - اما دلم میخواد که بفهمی !

مرد - خب ... خب ... بگو ... من گوش میدم !

زن - پس پاشو بشین !

مرد - من وقتی دراز کشیده باشم ، تمرکز بیشتری دارم ! اینجوری حرفاتو بهتر میفهمم !

زن - نمیدونم از کجا شروع کنم !

مرد - میتونی فکراتو بکنی تا من کمی استراحت ...

زن - تو برای استراحت کردن همیشه فرصت داری ...

مرد - و تو هم برای حرف زدن ...

زن - نه ! من الان دلم گرفته من الان میخوام با تو حرف بزنم

مرد - باشه ... من گوش میکنم ...

زن - مطمئن نیستم !

مرد - من خسته ام عزیزم ... امروز دقیقا ده ساعت کار کردم ! صبح که میخواستم از خونه بیرون برم دیدم ماشین پنچره و متاسفانه زاپاس هم پنچر بود . من مجبور شدم تا سر خیابون رو بدوئم ، وقتی رسیدم اتوبوس حرکت کرده بود ... من نیم ساعت منتظر شدم تا اتوبوس بعدی اومد و اونم پر بود ... خودم رو بین جمعیت چپوندم و به هرحال به نزدیکی کارخونه رسیدم ... از اونجا تا کارخونه رو دویدم ،و وقتی به اونجا رسیدم سرکارگرمون عصبی جلومو گرفت و گفت که باید با من حرف بزنه ! اون نیم ساعت فریاد زد و هرچی دلش خواست به من گفت و بعد منو فرستاد سرکارم به این شرط که توی یکماه بعدی حتی یک دقیقه هم دیر نرسم . و بعد من مجبور شدم که دو ساعت هم اضافه کار بایستم چون رئیس میخواست امروز بیاد بازبینی و کارها عقب مونده بود ... برای برگشتن هم وضعیتم بهتر از رفتن نبود ... سر کوچه خواستم از قصابی کمی گوشت بخرم ولی دیدم که کیف پولم توی جیبم نیست ! نمیدونم تو کدوم مسیر یه نفر اونو از جیبم کف رفته بوده ... و حالا ما تا آخر ماه هیچ پولی نداریم ! فردا سعی میکنم که با سرکارگرمون در مورد مساعده صحبت کنم اما میدونم که قبول نمیکنه ... و اونموقع توی این شرایط من میام خونه و میبینم که تو دلت گرفته و ناراحتی ! خودت میدونی که من مشکلات تورو از اینکه باید تو خونه بشینی و تنها هستی و حوصله ات سر میره درک نمیکنم ! بزرگترین آرزوی من این بود که جای تو بودم و میتونستم تو خونه لم بدم و هرچقدر که دلم میخواست استراحت کنم ! ولی تو همیشه غر میزنی ! همیشه میخوای حرف بزنیم ! و همیشه هم میگی که من نمیزارم که تو حرفاتو بزنی در صورتیکه این تو هستی که هیچوقت حرف درست و حسابی برای گفتن نداری ... خب فکر میکنم ما حرفامونو زدیم ! حالا هم بهتره اگه دلت باز شده بزاری من کمی استراحت کنم ...

صدای زنگ تلفن به گوش میرسد

مرد - بهتره گوشی رو برداری و اگه کسی با من کار داشت بگی که من خونه نیستم ...

صدای زنگ تلفن باز هم به گوش میرسد

مرد - گوشی رو بردار ...

صدای مجدد زنگ تلفن

مرد - لعنتی ... لجباز لعنتی ! الو بفرمائید

صدای زنی از پشت خط تلفن - سلام آقا ..

مرد - سلام !

صدای زن - ببخشید که این ساعت مزاحمتون شدم !

مرد - خواهش میکنم بفرمائید ...

صدای زن - راستش ... تو خونه تنها بودم ! البته تنها که نه ! شوهرم تو اون اتاق خوابیده ! ولی من دلم خیلی گرفته بود ! اون همیشه خسته است و هیچوقت فرصتی نداره که با من حرف بزنه ... من همیشه تنها هستم ...

مرد - خب ..

صدای زن - فکر کردم زنگ بزنم و با کسی که میتونه حرفامو بفهمه کمی صحبت کنم ...

مرد - کار خوبی کردین !

صدای زن - پس شما فرصت دارین ...

مرد - بله ... بله ...

صدای زن - وقت استراحتتون که نبود ...

مرد - نه ! بفرمائین ...

صدای زن - از صداتون معلومه که درک بالایی دارین ... خوش به سعادت زنی که با شما زندگی میکنه ...

مرد - خواهش میکنم ! ولی ای کاش قدر میدونست !

صدای زن - پس شما هم مشکل دارین !

مرد - خب ... یه مقدار ! ولی الان این شمائین که دلتون گرفته ! بهتره شما شروع کنین ! ...........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:39  توسط بهونه همین  |