تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

ابوالفضل سپهر ...

چه بخوایم چه نخوایم ما ایرانی هستیم

جنگ که میاد همه مردم رو درگیر خودش میکنه ... جنگ که میاد پیر و جوون نمیشناسه ، بزرگ و کوچیک نمیشناسه ، حتی فقیر و غنی هم نمیشناسه ... همه نه به یه اندازه ، اما به هرحال از جنگ سهمی میبرند ... تو کشور ما هم یه روز جنگ شد .و اونروز من یه دختر بچه ده یازده ساله بودم ... عاشق فیلم و تلویزیون و سینما ... جنگ رو تو فیلمها دیده وتجربه کرده بودم . فیلمهای جنگ جهانی اول و دوم ... حمله های آلمانها ... فیلمهای مربوط به جنگهای چین وژاپن ... فیلمهای داستانی ای که تونسته بودن بسیار مقتدرانه جنگ رو با همه خشونتش به یه دختر بچه بشناسونن ... و وقتی اون شب لعنتی صدای پچ پچ بابا و مامان رو شنیدم و از رختخواب بیرون اومدم و اخبار رو دیدم وفهمیدم که ما درگیر جنگ شدیم تا سرحد مرگ ترسیدم !!!!

بعد از اون مثل یه دختر بچه که هیچ ربطی به مناطق جنگی نداره درگیر جنگ بودم ... دعاهای مامان و نذر و نیازش برای تموم شدن جنگ ، تصویر جوونهای محل که یکی یکی میرفت روی حجله های رنگی سر کوچه و خیابون ، اسم خیابونها که عوض میشد ... آدمهایی که میشناختمشون و میدیمشون و باهاشون حرف زده بودم و یه روز میشنیدم که رفتن !!!! حمله های هوایی به تهران ، صدای مشئز کننده مردی که اعلام وضعیت قرمز میکرد ... صدای آژیر ، صدای هواپیما و چندی بعد موشکهای هوایی ، صدای انفجار ، سیل فامیلهایی که از تهران میومدن کرج تا خونه ما پناهنده بشن ، حتی غریبه هایی که میومدن و دم در خونمون ازمون پتو و بالش میخواستن و تا اونجایی که داشتیم بهشون میدادیم ، آدمهایی که به اتوبان تهران کرج پناه آورده بودن ... دوستای جنگزده تو مدرسه ، شنیدن خبر شهادت برادر این همکلاسی یا نامزد اون همکلاسی ، رفت و برگشت پسر همسایه از جبهه ... یه پسر بلند قد و نیمه خوشگل که آش پشت پاشو خوردیم و وقتی برگشت از قدش هیچی نمونده بود ... و از خودش فقط یه توده که سالها روی تخت خونشون خشکید و خانم همسایه که وقتی پسرش میرفت یه زن خیلی جوون بود و چند سال بعد یه پیرزن فرتوت ...

همه اینا و خیلی چیزای دیگه رو همه ما دیدیم و شنیدیم و تجربه کردیم ... تجربه ای که تا لحظه مرگ از یادمون نمیره .... همه ما درگیر جنگ بودیم یکی بیشتر و یکی کمتر ! اما چرا به یکباره این جنگ و تمام لطمات و صدمات و افتخاراتش نصیب یه عده خاص شد ؟! چرا یاد آوریش هم متعلق به همونها شد ؟ چرا وقتی اسم دفاع مقدس میاد اکثریت جامعه پاشون رو عقب میکشن و فقط یه عده میمونن ؟! مقصر اون یه عده بودن یا ما ؟!

شماهارو نمیدونم اما من هنوزم درگیر این جنگ هستم ... خواسته یا ناخواسته ... یه بخشی از ذهنم شده نمیتونم از خودم جداش کنم و آدمهاش وقتی از لایه اونهمه شعار و تبلیغ ( که متاسفانه همیشه به جای تاثیر گذاری روی کل جامعه تاثیر منفی روی ذهن اکثریت داشته !) بیرون میان و عینی میشن ، برام مبدل به قهرمانای دوست داشتنی ای میشن که شباهتی به اون تبلیغ های کریه ندارن !!!!!

همه اینا رو گفتم که برسم به یه شاعری که متاسفانه خودم خیلی خیلی دیر شناختمش ... مردی به نام بهزاد سپهر و اسم مستعار ابوالفضل یا عبدالله سپهر ! شاعری که هرچند به واقعیت شهید نشده اما مرگش مثل شهادت بود و بهش میگن شهید ! شاعری که شعراش انقدر این جنگ رو ملموس و عینی به تصویر کشیده که وقتی شعراش رو با صدای خودش گوش میکنم نمیتونم منقلب نشم ! اینکه از کجا شناختمش و چی شد که درگیرش شدم مهم نیست ... ولی دوست دارم ، اونایی که نمیشناسنش هم خودشون رو یه آزمایشی بکنن ! حتما به این سایت برین و شعراش رو با صدای خودش گوش بدین ... بعد از اونه که دلم میخواد نظراتتون رو بخونم . http://www.aviny.com/Voice/Defae_moghadas/sepehr.aspx

اینم همه اون چیزیه که من از این شاعر میدونم :

بهزاد سپهر در روز پانزدهم خردادماه سال 1352 چشم به جهان گشود ، در نوجواني در اثر سانحه‌اي سايه پدر را از دست داد و در کنار تحصيل با وجود سن کم به کار پرداخت تا مادر را در تأمين معاش خانواده ياري رساند.بنگاه تهيه و فروش قطعات اوراقي ماشينهاي سنگين کارگاه تزريق پلاستيک‌سازي، طلاسازي، تأسيس و اداره ارزان فروشي خواربار و کار در شرکت مخابرات از جمله فعاليتهاي اقتصادي او بود.
در سال 1377 اولين شعرش را در مدح شهداء نوشت و آن را با نام (ع،‌ سپهر) امضاء کرد ،نام عبدالله را به تأسي از وجود حضرت اميرمؤمنان که نامه‌هاي مکتوب در نهج‌البلاغه را عبدالله بن علي‌بن‌ابيطالب امضاء مي‌کرد انتخاب نمود.اما دوست داشت او را ابوالفضل صدا بزنند، سبک شعرهاي او اغلب فوللکوريک و عاميانه بود .سپهر سرانجام به علت بيماري کليوي در بيمارستان سينا دار فاني را وداع گفت، پيکر پاکش را در سالروز ولادت حضرت ابوالفضل العباس (ع) در گلزار شهداء قطعه 44 (قطعه شهداي گمنام) به خاک سپردند

اینم یه بخش از یکی از شعرای اونه :

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار

اتل متل بچه‌ها
که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی که از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی که هرچی
جلوش باشه می‌شکنه
همون وقتی که هرکی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌کسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو کردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با کله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
کشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد

بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام
فقط امروز و دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

ای اونایی که امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام کلید
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته

یه روز پشیمون می‌شین
که دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

پیوست : هیچ کلامی  نمیتونه لذت لحظه ای رو که همتونو عینی تصویر کردم تشریح کنه !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 18:53  توسط بهونه همین  | 

تحول یا تغییر ...؟

آری : آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

گر بیفروزیش ، شعله اش در هر کران پیداست

ورنه : خاموش است و خاموشی گناه ماست .

دوستان من اغلب ( و بیش از همه عمو جغد مهربونم ) از تحول من حرف میزنن و من تحولی نمیبینم . نه مثبت و نه منفی !!!! تغییر روش و برنامه شاید ! اما تحول نه ! که تحول تغییری بنیادی در اندیشه است و ریشه اندیشه های من همان است که بود .

اما .... بیش از یکسال پیش در لابه لای صفحات وب به وبلاگها برخوردم و از آنجا که همیشه دوست میداشتم که بنویسم ، تصمیم به وبلاگ نویسی گرفتم . در ابتدا قصدم وبلاگی تخصصی در مورد تئاتر و سینما بود ... که به فرجام نرسیده و آتش اشتیاقم خاموش شد . ماهها بعد دوباره به قصدی دیگر وبلاگ نویسی آغاز کردم و از دلمشغولیهای خودم گفتم ، از عشق ، از مسائل اجتماعی از چراها ... گفتم و نوشتم و بحث کردم و آنقدر داغ شدم که دنیای حقیقی ام در لابلای کلمات کامنتهای دوستان گم شد و دلخوشی ام شد وبلاگ و دوستان وبلاگی ام . دوستانی که حداقل آن بخش از وجودشان که در این دنیای مجازی میبینم عینا شبیه رویاهای من از رفاقت و دوستی بود . صبح به عشق دوستان و کامنت خوانی و کامنت گذاری زودتر از خواب بیدار میشدم و کامپیوترم تا آخر شب روشن بود .... کارهای خونه رو دیگه نه به عشق که از روی ناچاری سر هم بندی میکردم و در هر فرصتی خودم رو به دوستانم میرسوندم ... آنقدر در این وادی پیش رفته بودم که دیگه حوصله بچه هام رو هم نداشتم ، ترجیح میدادم سرشون رو به تلویزیون ( که پیشتر برای دیدنش برنامه ریزی داشتیم ) گرم کنند و کاری با من و دوستانم نداشته باشند .... برنامه های زندگی از کفم خارج شد و همه چیز من شد دنیای مجازی . نه مهمانی رفتن را دوست داشتم و نه مهمان داشتن را ... دروغ چرا گاهی دلم میخواست که بچه ها و بابایشان از خانه بیرون بروند تا من ساعات بیشتری را در دنیایی بگذرانم که بیش از دنیای حقیقی دوستش میداشتم ....

ولی من کسی نیستم که به خودم به اندیشه هام و به رفتارهام فکر نکنم ! موضوع اینجاست که من حقیقی هستم ! و مسئولیتهای حقیقی بردوش دارم و باید از این دنیای مجازی استفاده کنم تا زندگی بهتری را در دنیای حقیقی کشف کنم ! بارها تصمیم گرفتم که فاصله ام رو با این دنیای مجازی زیاد و با دنیای حقیقی کمتر کنم اما مثل همه آنها که دوست تر میدارند دل خوشیهاشان پایدارتر باشد هر روز با خودم میگفتم از فردا ... از فردا ... !

سال نو ناخواسته مرا از دنیای مجازی دور و به دنیای حقیقی نزدیکتر کرد . اول پول تلفن ، بعد سوختن مادر بورد کامپیوتر و در انتها بیماری که تاحدی هم زمینگیرم کرد . روزهای اول مثل مرغ سر و بال کنده بودم در هر لحظه ای به دوستانم ، به دنیایی که در آن بودند فکر میکردم ( حتی به همه شما حسودی هم میکردم !!). خودم رو انقدر گم کرده بودم که نمیتونستم سرگرمی دیگه ای برای خودم پیدا کنم . انگار که دنیا بدون کامپیوتر و وبلاگ و کامنت هیچ جذابیت دیگری نمیتوانست داشته باشد .... اما آهسته آهسته ، برنامه ها تغییر کرد ، در بستر افتادن ، حتی منو به بچه هام نزدیکتر کرد ... ساعات بیشتری با آنها بودم . کتاب میخواندیم ، فیلم میدیدیم ، حرف میزدیم ، بازی میکردیم ، بازیهای فکری که شاید ماهها بود میخواستم به بچه ها یاد بدم و فرصتی نبود ... برای خودم هم وقتهایی پیدا شد ، برای مطالعه ، برای نوشتن برای زیستن ....

هرچیزی که توش افراط کنیم بندی میشه به دست و پامون ! هر چیزی ، حتی عشق ! حتی خدا ... حالا که خدا رو شکر برگشتم ... نمیخوام دیگه اون مسیر افراطی رو پیش بگیرم . اگه عشق به دوستام نبود شاید دیگه اصلا برنمیگشتم . اما دوستام و این دنیا رو هنوز از دنیای واقعی بیشتر دوست دارم . اما حقیقت اینه که باید واقع بین بود .... زندگی بیرون از این دنیا جریان واقعی دارد و من حق ندارم خودخواهانه همه چیز را فدای خواسته های خودم کنم ....

تحولی نیست ... تغییری هم نیست ... بهونه هنوز همون بهونه است که بود ... با فرصتی کمتر از سابق و دوستانی بیشتر از سابق !

بقول کوروش آسه میام و آسه میرم ، آرام میام و آرام میرم .... نه اینکه خیال کنید خسته و بی حوصله ام نه !ولی وظایفم روتقسیم کردم .وقتی میام اینجا و میبینم یه دفعه سی تا کامنت دارم ذوق میکنم . کامنتهام رو میخونم اما مثل سابق خودم رو موظف نمیدونم که همون روز به همه اونها جواب بدم .... امروز سه چهار نفر ، فردا سه چهار نفر و پس فردا هم ....به این ترتیب هم دوستامو دارم ، هم دنیای مجازی قشنگم رو دارم ( که کوروش خیلی قشنگ در موردش توضیح داده ) و هم دنیای واقعیم رو ...

اما اینجا لازم هم هست که قبل از هرچیز از تمام دوستایی که کمی دیرتر پاسخشون رو دریافت میکنند معذرت خواهی کنم و این رو بگم که درسته که گاهی پاسخهاشون دیر میشه اما من هنوز از خوندن نوشته ها و کامنتهاشون و از خوندن وبلاگهاشون لذت میبرم . اغلب اوقات همون روز اول به همه وبلاگها سر میزنم و همه مطالب رو به صورت آفلاین میخونم . و بعد فرصت بیشتری میگذارم که در موردشون فکر کنم به هرحال هم خودم و هم دوستان من باید این رو به خاطر بسپاریم که من اول از همه باید زنی باشم در زندگی واقعی . همسر شوهرم و مادر بچه هام ! چیزی که تو یکسال اخیر به سختی توانستم توازنی در اون برقرار کنم ....

پیوست :

1- نینای من گمشده !

2- ویدا وکوروش و داداش محسن و حمید و سعاد و معین وغزلک و پری و فروغ و کویر همیشه سبز و علامت سوال و نوید و امید و مریم و روزبه و آریانو و نیک و امیر معمار و محسن همشهری و مهدی و فرزاد و همه و همه و همه رو فقط دوستان دنیای مجازی ام نمیدونم .... من به دوستی همه شما در این وانفسای انسانیت افتخار میکنم و به خودم میبالم که میتونم شماهارو داشته باشم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 15:58  توسط بهونه همین  | 

علائم پایان

آخر الزمان و مصلح جهانی، موضوعاتی هستند که ادیان و فرهنگ های مختلف، کم و بیش و به صورت های گوناگون ، پیرامون آن سخن رانده و هریک تعریف خاص خود را از آن بیان کرده اند .اغلب ادیان الهی به روز رستاخیز و پیش از آن آمدن منجی اعتقاد دارند .

مهدی ، آدم ،ایلیا ، مسیحا ،یحیی ، زردشت و پسرانش به نام هوشیدر ، هوشیدرماه و سوشیانس ،ژاپودئو ( در فرهنگ بومی پیگمه های سمانگ در مالاکا ) کمووم ( در فرهنگ بومی ، پیگمه های گابونی در منطقه استوایی غرب آفریقا ) تنگیر کایرا خان ( در فرهنگ تاتارهای کوه آلتا در آسیای مرکزی ) کایوتی و رئیس (در فرهنگ سرخ پوستان قبایل سالیش ) ،مایتریا ( در فرهنگ بودائیان ) آمیدا ، بود هیستاوایی بزرگ ( در فرهنگ بوداییان ماهایانا ) کالکی یا جاوادا ( در فرهنگ هندوها ) خضر ( در فرهنگ صوفیان ) ...... همه و همه زمانی ظهور خواهند نمود که انسان هر چه بیشتر از معنویت دست کشیده و جهان از هدفی که جهت آن خلق شده دورتر میگردد.قصد من اینجا گفتن از روز رستاخیز و آخر زمان و اصلا پرداختن به درستی و نادرستی این اعتقاد نیست . بلکه در راستای رسیدن هدف اصلی خودم در مورد اینکه جهان امروز هر چه بیشتر از معنویت دور میشود قصد دارم تعدادی از نشانه های دوران پایان رو بنویسم .بی شباهت هم به روزگار ما نیست !!!!

حضرت عیسی در مورد نشانه های پایان دنیا ( عبارت پایان دنیا د این جا به معنای پایان عمر کرهزمین نیست ، بلکه منظور پایان سلطه غیر انسانی بشر بر روی زمین است .) گفته است :

از جنگ ها خواهید شنید و شایعات جنگ ها ، زیرا ملتی علیه ملتی بر خواهد خاست و مملکتی علیه مملکت دیگر . و نیز خشکسالی خواهد بود . و نیز بیماری های مهلک خواهد بود . و درجاهای متعدد زمین لرزه خواهد بود . دنیایی پر از خشونت . دانش زیاد خواهد شد . ضد مسیح می آید .راهبان لباسهای فاخر پوشیده و کلیساها را آذین میبندند و مردم را به گمراهی میکشانند .

اما در اسلام برخی از این نشانه ها بدینگونه هستند :

 

از دین نماند مگر اسم او

خود را به اسلام بنامند اما دورترین مردم باشند از وی

آاحکام باطل شود و اسلام رو به ضعف نهد

حلال حرام شود و حرام حلال

از حق نماند مگر اسم او

در اعمال خود ریاکار باشند

میگویند آن چه را که نمیکنند

خشوع برداشته شود تا این که یک آدم خاشع نبینی

یاد خدا و صحبت خدا بر مردم سنگین باشند

از آخرت غافل و به دنیا مشغول گردند .

نماز را برای ریا و نشان دادن به مردم بگزارند

اذان و نماز با اجرت به پا شود

اغنیا برای تنزه و تفرج حج کنند و اوساط برای تجارت و کسب و فقرا برای ریا و گوشزد مردم

مسجدها مانند کنیسه و کلیسا به طلا و نقره زینت شود

مناره ها بلند شود

مسجدها را مجالس طعام وغذا قرار دهند

مساجدشان آباد و دل هاشان خراب از هدایت قرآن را زینت و زیور کنند ( یعنی جلد و کاغذش را )

قرآن را نشناسند مگر به صدای نیک

قرآن را به نیکی بخوانند و به آن ببالند ولی هیچ چیز از آن ندانند .

فقیه ، فقه را برای غیر دین فراگیرد ، مطلوب او ریاست است .

مال و صاحب مال را بزرگ شمارند

فقیر در بین مردم ذلیل و حقیر باشد شراب را حلال شمرند

قمار ظاهر شود

زنا شایع شود

اولاد زنا بسیار شوند

زنان مدح خود را در زنا ببینند

زنان به زنان اکتفا کنند و مردان به مردان

زبان راستگو کم و نایاب باشد

قسم های دروغ به خدا بسیار شود

خون ریزی زیاد شود

آدم کشی بسیار شود

به جور دیانت کند

مردم با کسی هستند که غلبه با اوست

درس باطل به یکدیگر بیاموزند

از خیر بی میلی و بی رغبتی میکنند

بر یکدیگر عطوفت ندارند

قدم های خیر برداشته نشود مگر به وساطت و توصیه اشخاص ، رضای خدا و قصد خدا را منظور نکنند بلکه نظر مردم را جلب کنند

مردان بر مرکب های نیک و سریع سوار شوند و خود را زینت و آرایش کنند مانند زنان .

زنان فاسد شوند

جوانان فاسق شوند

کودکان فاقد حیا و ادب باشند

مردان خود را به جامه زنان زینت کنند

طلاق بسیار شود

قطع رحم ها کنند و صله رحم را منت کنند

پدران و مادران را فحش دهند

مرد پدر خود را سب کند و برادر خود را حسد برد

حال پدر و مادر نزد فرزند از هرکس بدتر باشد .

کوچکان بزرگان را تحقیر کنند

همسایه به همسایه جفا کند

باطن ها خبیث و ظاهرها نیکو از جهت طمع در دنیا

امانت را ضایع کنند

وفا کم شود

پیمان ها نقض شود

مدح و ثنا زیاد شود

حرص بیش از اندازه و حسد آشکار از خود ظاهر کنند و ......

من کاری به دنیا و آخرت کسی ندارم . کاری به آخر زمان هم ندارم ... اما این توصیفات زیبا نیست ! و افسوس که مسیری است که ما پیش گرفتیم!!

پیوست : از دیروز تا حالا صفحه های کامنتهام باز نمیشه ، درست از زمانی که آخرین کامنت رو برای کوروش عزیز گذاشتم و میخواستم بقیه اش رو بنویسم ، نه صفحه کامنتهای کوروش دیگه باز شد ، نه صفحه کامنتهای شکلات ، نه صفحه کامنتهای سعاد و نه صفحه کامنتهای پری و نه حتی مال خودم ....!!!! نمیدونم این درد جدید کامپیوتر منه یا شماها هم دچار این مشکل شدید ؟!به هرحال اگه دیدین کامنت نگذاشتم حمل بر نامهربونی نکنید ... بخصوص تو شکلات نازنین !

پیوست ۲: دیگه واقعا عصبانی هستم ! همین الان تونستم صفحه کامنتهای شکلات رو باز کنم ولی در حین کامنت گذاشتن دوباره موندم پشت درهای بسته . از این جمله The page cannot be found با تمام وجودم متنفرم ! راستی کوروش جان وقتی اومدم برات کامنت بگذارم میتونستم نفر سوم بشم ! الان هم میتونم نفر نهم بشم ! ولی افسوس .... یکی به دادم برسه این دیگه چه دردیه ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 14:45  توسط بهونه همین  | 

فرد مهم تره یا اجتماع ؟

در روزگاران قدیم ، در همه جوامع و بخصوص جوامع شرقی ، اجتماع خیلی مهمتر از فرد بود ... تو هرکاری که میخواستی بکنی باید جنبه اجتماعیش رو در نظر میگرفتی . همیشه باید به این فکر میکردی که یه وقت کاری نکنی یا حرفی نزنی که به کسی بر بخوره . کوچیک تر ها موظف بودن که به بزرگترها احترام بگذارن حتی اگه شخصیت و موقعیت خودشون زیر سوال میرفت . برای حفظ روابط اجتماعی مجبور بودی تن به کارهایی بدی که هیچ علاقه ای به انجامشون نداشتی . همیشه این جامعه بود که برات تصمیم میگرفت . همه چیز هم نظم اجتماعی داشت . هرکسی هر کاری که داشت تعریفی برای کارش بود که باید تو همون چارچوب قدم برمی داشت . در اجتماعات کوچکی مثل خانواده هم هرکسی تعریفی داشت . مرد نان آور و رئیس خانواده بود . زن هم نقش خانه داری را به عهده داشت . بچه ها هم موظف بودن که در چارچوبی که براشون تعریف شده بود ، بزرگ بشن ، ازدواج کنن و صاحب شغل بشن . پیر هم که می شدی حق نداشتی از چارچوب تعریف شده برای افراد مسن پا فراتر بگذاری ، حالا ریش سفید و گیس سفید بودی و حق اشتباه نداشتی ، حق خیلی از کارها رو نداشتی دیگه عاشق شدن و زندگی فردی برات مفهومی نداشت .

اما امروزه توهمه جوامع و بخصوص جوامع غربی فرد مهم تر از اجتماعه . در علم روانشناسی امروزی ، این تو هستی که باید برای زندگیت تصمیم بگیری ، این وسط حق این رو هم داری که بخاطر رسیدن به خواسته های فردیت ، به جامعه اهمیت چندانی ندی . امروزه دیگه مهم نیست که کی بزرگتره و کی کوچیکتر ، برای هیچ کار و هیچ موقعیت اجتماعی ای هم تعریف خاصی وجود نداره . میتونی وقتی مهمون داری و خوابت میاد خیلی راحت به بقیه بگی که من خوابم میاد و بری بخوابی . اگه دوست نداری که امروز کسی بیاد خونت خیلی راحت میتونی بگی ، امروز شرایط اینو ندارم که کسی رو بپذیرم . حق این رو داری که خودت پوششت رو انتخاب کنی و حتی اگه دلت میخواد هیچی نپوشی . میتونی هر روز عاشق یکی بشی و فردا صبح بگی دیگه نمیخوام عاشق ایکس باشم ، حالا دلم میخواد عاشق ایگرگ باشم . برای حرف زدنت هیچ خط قرمزی وجود نداره ، میتونی هرجور که دوست داری حرف بزنی ، و اگه کسی هم ناراحت شد ، مشکل خودشه . برای حفظ ارکان جامعه ، چه کلیت جامعه و چه جوامع کوچیکتر ، مثل جامعه دوستانه ، یا جامعه کاری و یا حتی خانواده هم مسئولیت عمده ای به دوش تو نیست ، علم روانشناسی جدید این حق رو به تو میده که رابطه ای که ناراحتت میکنه رو خیلی راحت قطع کنی ، یعنی اصلا ملزمت میکنه به اینکه اگه این رابطه رو دوست نداری ، تمومش کنی ...

وجوه مثبت و منفی هر دوی این دیدگاهها رو که در نظر بگیریم میبینیم مثل همیشه افراط و تفریط بوده ... بعضی از وجوه این یکی خوبه و بعضی از وجوه اون یکی ، اما در کلیتش اگه قرار باشه یکی از اینها انتخاب بشه شما کدوم یکی رو انتخاب میکنید ؟

در جوامع قدیم ، تعدادی از آدمها بودن که از همه این مسائل سوء استفاده میکردن ، ولی در کلیتش چون تربیت جامعه به اون شکل بود ، هنجارهای اجتماعی به گونه ای بود که مرام و معرفت و ایثار و فداکاری معنای خاصی داشت واغلب آدمها عاری از این صفات نبودن . و در کلیتش چون این جامعه بود که در درجه اول اهمیت قرار میگرفت ، ما جامعه سالم تری داشتیم . ولی در جوامع امروزی ، چون آموزش به گونه ایه که خودخواهی و خودبینی به افراد تعلیم داده میشه ،و از آنجائیکه طرز تفکر و ایده آلها و خواسته های آدمها هم با هم خیلی فرق داره ، ما جوامع به شدت بیماری رو میبینیم که افراد موفق بیشتری دارن . اغلب افراد جامعه تحصیلکرده هستند و اکثریت از رفاه نسبی برخوردارن . اما آمار طلاق و قتل و دزدی و جنایت روز به روز بالاتر میره ، هر کسی باید خودش به فکر خودش باشه و برای روزهای از کار افتادگی خودش هم برنامه ریزی کنه چون هیچکس مسئول هیچکس دیگه ای نیست ،بحث دموکراسی هم که بیش از پیش به همه اینها دامن میزنه .... شما رو نمیدونم ! ولی من خودم درسته که نه این رو میپسندم و نه اون رو ولی اگه مجبور بودم بین این و اون یکی رو انتخاب کنم ، مسلما اولی رو انتخاب میکردم ، با تمام مشکلات و مسائلش ، با تمام سختیها و بی منطقیهاش .... !

پی نوشت : متاسفانه در تمام این دورانها و با تمام تحولاتش زن بخصوص در جوامع شرقی همچنان به عنوان یک فرد کامل دیده نشده ، نمیشه و نخواهد شد ! شکی نیست که حالت دوم برای زنان بخصوص زنان مملکت ما خیلی بهتر بوده و هست .... امروز اغلب دختران ما هم تحصیلکرده هستند و اغلب اونها میتونن مشاغل مهمی داشته باشن ، اما متاسفانه به همون نسبت ما هم دیگه هم زنان و دختران معتاد داریم ، هم دزد و هم قاتل و هم .... !!!!!!!!!و متاسفانه تر اینکه دیگه زنان ما هم اهمیتی به نقش مادری خودشون نمیدن ! طلاق خیلی سهل و راحت شده و هیچکس هم مسئولیت آنچه که بر سر روح و روان کودکان طلاق میاد رو به عهده نمیگیره !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:46  توسط بهونه همین  |