ابوالفضل سپهر ...
چه بخوایم چه نخوایم ما ایرانی هستیم
جنگ که میاد همه مردم رو درگیر خودش میکنه ... جنگ که میاد پیر و جوون نمیشناسه ، بزرگ و کوچیک نمیشناسه ، حتی فقیر و غنی هم نمیشناسه ... همه نه به یه اندازه ، اما به هرحال از جنگ سهمی میبرند ... تو کشور ما هم یه روز جنگ شد .و اونروز من یه دختر بچه ده یازده ساله بودم ... عاشق فیلم و تلویزیون و سینما ... جنگ رو تو فیلمها دیده وتجربه کرده بودم . فیلمهای جنگ جهانی اول و دوم ... حمله های آلمانها ... فیلمهای مربوط به جنگهای چین وژاپن ... فیلمهای داستانی ای که تونسته بودن بسیار مقتدرانه جنگ رو با همه خشونتش به یه دختر بچه بشناسونن ... و وقتی اون شب لعنتی صدای پچ پچ بابا و مامان رو شنیدم و از رختخواب بیرون اومدم و اخبار رو دیدم وفهمیدم که ما درگیر جنگ شدیم تا سرحد مرگ ترسیدم !!!!
بعد از اون مثل یه دختر بچه که هیچ ربطی به مناطق جنگی نداره درگیر جنگ بودم ... دعاهای مامان و نذر و نیازش برای تموم شدن جنگ ، تصویر جوونهای محل که یکی یکی میرفت روی حجله های رنگی سر کوچه و خیابون ، اسم خیابونها که عوض میشد ... آدمهایی که میشناختمشون و میدیمشون و باهاشون حرف زده بودم و یه روز میشنیدم که رفتن !!!! حمله های هوایی به تهران ، صدای مشئز کننده مردی که اعلام وضعیت قرمز میکرد ... صدای آژیر ، صدای هواپیما و چندی بعد موشکهای هوایی ، صدای انفجار ، سیل فامیلهایی که از تهران میومدن کرج تا خونه ما پناهنده بشن ، حتی غریبه هایی که میومدن و دم در خونمون ازمون پتو و بالش میخواستن و تا اونجایی که داشتیم بهشون میدادیم ، آدمهایی که به اتوبان تهران کرج پناه آورده بودن ... دوستای جنگزده تو مدرسه ، شنیدن خبر شهادت برادر این همکلاسی یا نامزد اون همکلاسی ، رفت و برگشت پسر همسایه از جبهه ... یه پسر بلند قد و نیمه خوشگل که آش پشت پاشو خوردیم و وقتی برگشت از قدش هیچی نمونده بود ... و از خودش فقط یه توده که سالها روی تخت خونشون خشکید و خانم همسایه که وقتی پسرش میرفت یه زن خیلی جوون بود و چند سال بعد یه پیرزن فرتوت ...
همه اینا و خیلی چیزای دیگه رو همه ما دیدیم و شنیدیم و تجربه کردیم ... تجربه ای که تا لحظه مرگ از یادمون نمیره .... همه ما درگیر جنگ بودیم یکی بیشتر و یکی کمتر ! اما چرا به یکباره این جنگ و تمام لطمات و صدمات و افتخاراتش نصیب یه عده خاص شد ؟! چرا یاد آوریش هم متعلق به همونها شد ؟ چرا وقتی اسم دفاع مقدس میاد اکثریت جامعه پاشون رو عقب میکشن و فقط یه عده میمونن ؟! مقصر اون یه عده بودن یا ما ؟!
شماهارو نمیدونم اما من هنوزم درگیر این جنگ هستم ... خواسته یا ناخواسته ... یه بخشی از ذهنم شده نمیتونم از خودم جداش کنم و آدمهاش وقتی از لایه اونهمه شعار و تبلیغ ( که متاسفانه همیشه به جای تاثیر گذاری روی کل جامعه تاثیر منفی روی ذهن اکثریت داشته !) بیرون میان و عینی میشن ، برام مبدل به قهرمانای دوست داشتنی ای میشن که شباهتی به اون تبلیغ های کریه ندارن !!!!!
همه اینا رو گفتم که برسم به یه شاعری که متاسفانه خودم خیلی خیلی دیر شناختمش ... مردی به نام بهزاد سپهر و اسم مستعار ابوالفضل یا عبدالله سپهر ! شاعری که هرچند به واقعیت شهید نشده اما مرگش مثل شهادت بود و بهش میگن شهید ! شاعری که شعراش انقدر این جنگ رو ملموس و عینی به تصویر کشیده که وقتی شعراش رو با صدای خودش گوش میکنم نمیتونم منقلب نشم ! اینکه از کجا شناختمش و چی شد که درگیرش شدم مهم نیست ... ولی دوست دارم ، اونایی که نمیشناسنش هم خودشون رو یه آزمایشی بکنن ! حتما به این سایت برین و شعراش رو با صدای خودش گوش بدین ... بعد از اونه که دلم میخواد نظراتتون رو بخونم . http://www.aviny.com/Voice/Defae_moghadas/sepehr.aspx
اینم همه اون چیزیه که من از این شاعر میدونم :
بهزاد سپهر در روز پانزدهم خردادماه سال 1352 چشم به جهان گشود ، در نوجواني در اثر سانحهاي سايه پدر را از دست داد و در کنار تحصيل با وجود سن کم به کار پرداخت تا مادر را در تأمين معاش خانواده ياري رساند.بنگاه تهيه و فروش قطعات اوراقي ماشينهاي سنگين کارگاه تزريق پلاستيکسازي، طلاسازي، تأسيس و اداره ارزان فروشي خواربار و کار در شرکت مخابرات از جمله فعاليتهاي اقتصادي او بود
.در سال 1377 اولين شعرش را در مدح شهداء نوشت و آن را با نام (ع، سپهر) امضاء کرد ،نام عبدالله را به تأسي از وجود حضرت اميرمؤمنان که نامههاي مکتوب در نهجالبلاغه را عبدالله بن عليبنابيطالب امضاء ميکرد انتخاب نمود.اما دوست داشت او را ابوالفضل صدا بزنند، سبک شعرهاي او اغلب فوللکوريک و عاميانه بود .سپهر سرانجام به علت بيماري کليوي در بيمارستان سينا دار فاني را وداع گفت، پيکر پاکش را در سالروز ولادت حضرت ابوالفضل العباس (ع) در گلزار شهداء قطعه 44 (قطعه شهداي گمنام) به خاک سپردند
اینم یه بخش از یکی از شعرای اونه :
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار
اتل متل بچهها
که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن
مامان بابا رو میخواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه
وقتی که از درد سر
دست میذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش میده به بچههاش
همون وقتی که هرچی
جلوش باشه میشکنه
همون وقتی که هرکی
پیشش باشه میزنه
غیر خدا و مادر
هیچکسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی میشه دوباره
دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم
بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار میزد
شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد
میزد توی صورتش
قسم میداد بابارو
به فاطمه ، به جدش
تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره میبینه
تو رو به جون بچه
بابا رو کردن دوره
بچههای محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با کله
هی تند و تند سرش رو
بابا میزد تو دیوار
قسم میداد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
نعرههای بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه میگفت
کشتند بچههارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین
الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک میخوایم حاجی جون
بچهها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد
بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام
فقط امروز و دیدن
سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونههای مرده
ای اونایی که امروز
دارین بهش میخندین
برای خندههاتون
دردشو میپسندین
امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یهروز به هم میرسیم
بازی داره زمونه
موج بابام کلید
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته
یه روز پشیمون میشین
که دیگه خیلی دیره
گریههای مادرم
یقه تونو میگیره
پیوست : هیچ کلامی نمیتونه لذت لحظه ای رو که همتونو عینی تصویر کردم تشریح کنه !

