تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

سفرنامه ...1

برگشتم ...

سفر عجیبی بود ... میتونم بگم یکی از بهترین سفرهایی که تو زندگیم رفتم . یه سفر خیلی خیلی سخت ! اما از قدیم گفتن سفر آدم رو آبدیده میکنه ... راست میگن ! تو این دو سه روز انقدر تجربه کسب کردم که شاید در عرض  چندین سال نمیتونستم به دست بیارم .

به دلیل اسم کاروان و مجهولاتی که تو ذهنم داشتم برای رفتن دودل بودم . با وجودیکه با انجمن تئاتر دفاع مقدس داشتیم میرفتیم و با وجودیکه میدونستم هنرمندا ( حتی حزب الهی هاشون ) نمیتونن اونقدرها هم دگم باشن ، ولی میترسیدم که با یه گروه کاملا مذهبی روبرو بشم .  با مانتوی بلند و مقنعه و دو تا ساک مجزا یکی برای علی و پسر بزرگه و یکی برای خودم و پسر کوچیکه و با کمترین وسایل ممکن راه افتادیم ... ولی به محض رسیدن به دم در راه آهن متوجه شدم که همه چی دقیقا برعکس تصور من بوده !!!!! تقریبا اکثریت اکیپی اومده بودن ... و تقریبا بیشترشون همدیگر رو از قبل میشناختن . به غیر از چند تا هنرمند خیلی مشهور بقیه یا دانشجو بودن ، یا تازه کار و اکثریت هم با خبرنگارها بود و میشه گفت که هشتاد درصد همسفرهای ما خیلی جوون بودن . چند تا زوج هم بودن ولی از نظر ظاهری به غیر از یه خانم چادری میشه گفت خودم از همه محجبه تر رفته بودم !!!!!!!!! به غیر از بچه های من فقط یه بچه دیگه که تقریبا ده ساله بود ، بچه دیگه ای با ما نبود . از نظر پسر بزرگه مشکلی نداشتم ، ولی به محض ورود به قطار متوجه شدم که تقریبا اکثریت خانمها از هم کوپه بودن با کسی که یه پسر بچه ۳ ساله همراهش داره وحشت دارن !!!! حتی شنیدم که یکی دو نفر از هم کوپه ها به سرپرست گروه اعتراض کرده بودن که نمیخوان تو کوپه من باشن !!!! خب میترسیدن که سر و صدای بچه آرامششون رو به هم بزنه ! با ترس و وحشت تو کوپه مستقر شدم . اما بزرگترین شانس زندگیم رو آوردم که با یکی از بزرگترین هنرمندای زن ایرانی - مجارستانی معاصر هم کوپه شدم . خانم گیزلا وارگا سینایی که مجارستانی اصل است و همسر کارگردان معروف سینما آقای خسرو سینایی و یکی  از بزرگترین نقاشان معاصر ایران هست . خانمی که از نظر شناسنامه ای از همه خانمهای هم گروه مسن تر بود ولی در واقع از همه ما جوان تر و با نشاط تر و پر تحرک تر بود !!!! خانمی که همسفری و همصحبتیش منو بیش از پیش به زندگی و انسانیت امیدوار کرد ! با بقیه خانمها هم خیلی زود آشنا شدیم و خب هر چه بیشتر با هم بودیم ، رفتارها بیشتر و بیشتر تغییر میکرد . خوشبختانه علی رغم اینکه کوپه های خانمها و آقایون جدا بود ، رفت و آمد به کوپه های همدیگه و معاشرت با هم به هیچ وجه ممنوع نبود ... برای همین تا موقع خواب پسر کوچیکه هم در کنار پدرش و برادرش که هم کوپه آقایی بودند که پسر ده ساله اش رو با خودش آورده بود ، بود و از این نظر خانمهای هم کوپه ای دیدند که نه من واقعا اونقدرها هم مزاحم اونها نخواهم بود . خودم هم یک سوم زمان رو در کوپه علی اینا بودم و به جای من شوهرهای دو تا از خانمهای همراه تو کوپه ما بودند . وقت خواب هم پسر کوچیکه انقدر زود بیهوش شد که هیچکس صداش رو هم نشنید ... اما خودم هیچوقت تو قطار خوابم نمیبره و تا ساعت ۵ صبح که بیدار باش زدن ثانیه ها رو میشمردم ! به محض رسیدن به اندیمشک هم سوار دو تا اتوبوس شدیم و راه افتادیم که باز هم خوشبختانه یه اتوبوس کاملا مردونه بود و یه اتوبوس مختلط که با این وصف  باز هم ما رو از هم جدا نکردن ! و بدین ترتیب بازدید ما از مناطق جنگی آغاز شد .... وای که واقعا شنیدن کی بود مانند دیدن ؟! هرچند امروز سالها از جنگ میگذره و هرچند ما تو بهترین فصل و تو بهترین شرایط به این سفر رفتیم ... اما وقتی قدم به جاهایی میگذاری که حماسه ها آفریده شدند و وقتی تجسم میکنی که یه روزگاری آدمهایی در این اماکن چه سختیهایی کشیدن ، یه جورایی از خودت خجالت میکشی ! نود درصد زمان رو ما تو راه و تو اتوبوس بودیم ... بخصوص برای رفتن به فکه که انقدر دور بود که به قول بچه ها فک هممون کش اومد !!!! ( ولی من تمام مدت به بچه هایی فکر میکردم که زیر بارون خمپاره  و تیر و رگبار ، تو گرمای مرداد ماه ، و مثلا با یه موتور سیکلت میخواستن این مسیر رو طی کنند ،و واقعا از خودمون خجالت میکشیدم که تو اسفند ماه ، با اتوبوسی که کولرش رو هم روشن کرده بود ، در حال خوردن و گفتن و خندیدن باز هم غر میزدیم !!!!

  پذیرایی عالی بود ! و در واقع مرتب پذیرایی می شدیم . آب پرتغال ، کیک ، بیسکوئیت ، میوه ، پسته ، بادام زمینی ، انجیر و واقعا همه چی ... مرتب هم بهمون بطری های آب معدنی میدادند ... اما مسیرهای طولانی و گرما همه رو کلافه کرده بود . بخصوص من و علی که با این دو تا بچه هم بودیم و تمام تلاشمون این بود که این دوتا بخصوص کوچیکه تو اتوبوس گریه و زاری نکنه تا همسفرها بیشتر کلافه نشن !!!!!!!! روز اول غر و غر خیلی زیاد بود . اکثریت دلشون میخواست که اول میرفتیم هتل ، مستقر میشدیم ، دوش میگرفتند و استراحت میکردند و بعد مثلا یه جا یا نهایتا دو جا رو بازدید میکردیم و برمیگشتیم هتل !!!! خیلی ها هم از نبود آب خنک ، یا طعم غذاها وبخصوص وضعیت دستشویی ها ناراضی بودند !!! اما به مرور همه آبدیده شدند ! غر و غر ها کمتر شد و اکثریت خودشون رو با شرایط وفق دادن ، شب اول بعد از ساعت دوازده رسیدیم اهواز و خانمها رو بردن هتل و آقایون مهمون بسیج شرکت نفت در جایی شبیه پادگان به سر بردند . پسر کوچیکه خواب بود و هنوز هم شام نخورده بودیم ... میزان غرو غرها خیلی بالا بود ... همه خسته و کلافه بودند . پسر کوچیکه هم تو اتاق هتل بیدار شد و وقتی دید که یه جای غریبه هست و بابا و برادرش هم نیستند و یه خانم غریبه هم اتاقی ماست واقعا کن فیکون کرد !!! و تا آرومش کنم ، انقدر جیغ زد و گریه کرد و باباشو خواست که از زندگی سیر شده بودم ! بخصوص که همش فکر میکردم اون خانم که مجرد هم بود و تجربه بچه داری هم نداشت ، و خیلی هم خسته بود ، چقدر از این سر و صدا ها کلافه میشه ! ولی سر انجام آرامش به ما برگشت و نیم وجبی خوابش برد !!!!!!

خدا رو شکر شب دوم با همت و محبت  خانم سینایی ، که برای خانواده من تقاضای یه اتاق در هتل کرد رو به همراه تمام خانواده در اتاق هتل با آرامش گذروندیم !!!!! چون باز هم بقیه آقایون در جایی شبیه به پادگان به سر برده بودند .

همه اینها فقط وصف شرایط ما بود ... در پست بعدی بیشتر از تجربیات این سفر مینویسم ... سفری که با تمام سختیهاش انقدر جذاب بود که واقعا دلم میخواد یه مرتبه دیگه این شانس رو داشته باشم که بتونم زائر مناطق جنگی باشم ... سفری که نگاه من رو به این جنگ و مسائلش از این رو به اون رو کرد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:33  توسط بهونه همین  | 

راهیان نور ...

با کاروان راهیان نور دارم میرم بازدید از مناطق جنگی ... خدا به خیر بگذرونه با این دو تا نیم وجبی و اون جمع زنونه مردونه جدا و ... !!!!

برگردم سفرنامه ام رو براتون مینویسم .

تو هنوز قند و نباتی ... شکلاتی شکلاتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 10:47  توسط بهونه همین  | 

اسفند مهربون ....

هیچ رقمی نتونست منو راضی به فروش کنه ... آرمانها و اعتقاداتم هنوز مال من هستن ....

اسفند هم رسید با رایحه مهربونش ... بوی خاک و خونه تکونی ... بوی پنجره های باز ... بوی خرید عید ... بوی خیابونهای شلوغ و هیجاناتش ... بوی هفت سین ... بوی تعطیلات طولانی مدارس ... بوی چهارشنبه سوری ....

تمام شور و شوق عید و سال نو تو همین اسفنده ... سال که تحویل شد رخوت همه جا رو میگیره ... و شهر ساکت و خلوت میشه ...

باید شیشه ها رو شست ... زمینها رو شست ... دیوارها رو شست ... کمدهارو تمیز کرد ، کابینتها ، ملافه ها و پرده ها .... باید سبزه سبز کرد ... باید منتظر موند ! میخوام دلم رو هم خونه تکونی کنم ... شیشه های عینک خوش بینیم رو بشورم .... میخوام برای تمام رویاهام لباس نو بخرم ... میخوام فانتزی هام رو تو گلدون بکارم تا سبز بشن ..... چقدر کاردارم ... چقدر کار داریم ......................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 18:12  توسط بهونه همین  |