عاشق شدن زیر خط اعتماد به نفس ! ( قسمت آخر )
اون تو صف صندوق ایستاده بود و بچه ها جمع و جور میکردن برای رفتن ، شیرین و پریسا پچ پچ میکردن ومیخندیدن ،و من احساس خیلی بدی داشتم ، سمانه آروم زیر گوشم گفت : وقتی رفتی بیرون یه لحظه صداش کن یه گوشه و پول غذامون رو باهاش حساب کن ، فقط حواست باشه که اینا نفهمن . بعد هم ده هزار تومن چپوند تو دست من که آروم گذاشتمش تو جیبم ، همون موقع سر و صدای عجیبی تو رستوران پیچید ، سرم رو بلند کردم و دیدم جلوی صندوق شلوغه ، اونو نمیدیدم ، پریسا و شیرین بلند شدن و پریسا در حالیکه هول کرده بود رو به ما گفت :
پریسا – اوضاع خیطه بچه ها باید در بریم ...
سمانه – آخه چرا ؟
شیرین – مگه ندیدین ؟
من – چیو ؟
پریسا – پسره غش کرد !
من – چی شد ؟
سمانه از جاش بلند شد وبا عجله به سمت صندوق دوید
پریسا – کجا میریی دیوونه ....
سمانه جوابی نداد ، منهم مات و مبهوت به طرف صندوق نگاه میکردم ، قدرت اینو نداشتم که از جام بلند بشم ، اصلا نمیفهمیدم چی شده و چرا شده ؟ پریسا یه لحظه به سمانه که جمعیت رو میشکافت و جلو میرفت نگاه کرد و من من کنان گفت :
پریسا – ما بریم بهتره ...
من – چرا ؟
پریسا – اوضاع خیطه ....
من – آخه نمیشه که ...
پریسا معطلش نکرد ، دست شیرین رو کشید و رو به من گفت :
پریسا – ما که رفتیم ، شما هم خودتون میدونین ....
پریسا و شیرین با عجله از در بیرون رفتند و من آروم از جام بلند شدم ، قبل از اینکه به جلوی صندوق برسم صدای داد و بیداد مردی رو شنیدم که میگفت :
مرد – گفتم همونجا وایستا ...قضیه باید روشن بشه ....
صدای مردی دیگه اومد که میگفت :
- آقا صلوات بفرستین ....
چند نفر اونو بلند کرده بودن و میبردن بیرون از رستوران ، سمانه هم ایستاده بود کنار صندوق و خیلی عصبی به نظر میرسید ، من رفتم جلو و تا خواستم با سمانه حرف بزنم ، یه جوان ریشو که قیافه بسیجی ها رو داشت سرم داد زد :
- واستا سر جات ببینم ....
من مات و مبهوت و با دست و پای لرزان سر جام خشک شدم
جوان دوباره فریاد زد :
- با مورد چه رابطه ای داشتی ؟
من همونطور خیره نگاهش میکردم ، اصلا نمیفهمیدم منظورش چیه ؟سمانه عصبی گفت :
سمانه – گفتم که پسر خاله منه ....
جوان برگشت و به سمانه نگاه کرد و دوباره داد زد :
- به تو نگفتم خفه شو ...
سمانه – جد وآبادت خفه شه ...
جوان خیز برداشت به سمت سمانه که یه نفر گرفتش جوان فریاد زد
- تکلیفتو روشن میکنم لجن خیابونی ...
سمانه – مگه لنگه خوار و مادر توام دیوونه ...
من مبهوت به همه اینا خیره شده بودم و بغض گلوم رو میفشرد ، نمیدونستم چه بلایی سر اون اومده ، نمیدونستم چه بلایی قراره سر مابیاد ، نمیدونستم اصلا این یارو از کجا پیداش شد و چرا به ما گیر داده ، همه رستوران ریخته بود به هم و همه به ما نگاه میکردن ، یه مرد نسبتا مسن اومد جلو و رو به جوان گفت :
- زشته پسرم ، مردم آبرو دارن ، اینکارها چیه میکنی ؟
جوان با غضب به مرد نگاه کرد و با خشم گفت :
- حرمت خودت رو نگاه دار حاج آقا ... تو کاری که به شما مربوط نیست دخالت نکن !
مرد عصبی گفت :
- یعنی چی ؟ اینام عین دخترای من ... اصلا کار اینا به شما ربطی داره ؟
جوان عصبی تر گفت :
- مملکت قانون داره حاجی ، سه چار تا لاشی خیابونی ، با یه پسر جوون چی کار دارن ؟ محرمن ؟ اصلا شما میدونین اون پسره واسه چی بیهوش شد ؟ از کجا معلوم که چیز خورش نکرده باشن ...
مرد – حق با شماست پسرم ، همراه اینا میریم درمانگاه ، اگه مورد حاد بود ، به کلانتری خبر میدیم که بیان و تکلیف همه رو روشن کنن ....
جوان – ( با پوزخند ) کلانتری ؟ اونا خودشون دستشون با اینجور کثافتها تو یه کاسه است ... منکرات باید تکلیف اینا رو روشن کنه ...
قلبم ایستاد . منکرات ؟ مامانم .... مامانم منو میکشه ! بی اختیار بغضم ترکید و زدم زیر گریه ....
یه زن مسن اومد جلو و دستشو گذاشت رو شونه من و آروم گفت :
- نترس مادر ....
جوان با پرخاش به زن گفت :
- با مورد حرف نزنین ....
زن عصبی گفت :
- مورد کدومه پسر ... خجالت بکشین ، گند زدین به این مملکت باز هم دست بردار نیستین .... این بنده خداها اگه میخواستن کار بکنن که نمیومدن تو ملاء عام ، فکر کردین با این هارت و پورتها جماعت نماز شب خون میشن ؟
جوان فریاد زد :
- ما گند کشیدیم به مملکت ؟ ما یا این لجن های خیابونی ؟ یا اون ممد خاتمی شما ؟ این مملکت اسلامیه .... مام سربازاشیم ، نمیزاریم هر آشغالی بیاد و با آبرو و حیثیتمون بازی کنه ... شمام بهتره جمع کنین و برین والا ...
زن – والا چی ؟ والا چی ؟ میخوای چه غلطی بکنی ؟ منم می بری منکرات ؟ فکر کردی از منکراتتون میترسم ؟ من قد سن تو از این چیزا دیدم ، انقد دیدم که دیگه از هیچکدومتون نترسم ... جوجه مذهبی بیچاره ... همین شماهائین که تموم جوونای ما رو بی دین و ایمون کردین ...
جوان با پرخاش رفت به سمت زن که باز یه نفر از پشت گرفتش :
- ما مردم رو بی ایمون کردیم یا لجن هایی مثل شماها ... شما چن سالته ؟ مگه خونه و زندگی نداری که اینوقت روز اینجور جاها ولویی ... لابد دنبال طعمه میگردی ، از کجا که خودت همدست اینا نباشی ....
زن – لجن ننه توئه که به پسر خرس گندش یاد نداده با یه زن اندازه ننه بزرگش چه جوری حرف بزنه ...
- خودت هم وا میستی تا تکلیفت رو روشن کنم ، مادر بزرگ من عین تو بزک نمیکرد بیاد لای دست مردای نامحرم ... خودت هم اگه فاحشه نبودی ، الان سر خونه و زندگیت بودی .
جماعت هجوم آوردن دور جوان و هر کس یه چیزی میگفت و من فقط گریه میکردم ، زن آروم بیخ گوش من گفت :
- دخترم ، من الان شلوغش میکنم ، تو دست دوستت رو بگیر و در برین ، این نیم وجبی رو خودم آدم میکنم ...
- آخه شما که ...
- من کاری نکردم ، با شوهر و نوه ام هستم ، شوهرم هم اونطرف تر واستاده به موقع میاد جلو ...
- ولی این نامردیه ...
- نامردی کدومه ؟ خودم دارم بهت میگم ، واسه شما دردسر درست میکنه ، ولی واسه من نمیتونه ...
- ممنون ...
- برین دیگه ...
همون موقع زن داد زد :
- به من میگی فاحشه پسره یه لا قبا ... حالا دیگه خودت باید اینجا واستی تا یکی تکلیفتو روشن کنه ... یکی زنگ بزنه 110 بیان و ببینن این غوره نشده کیه که به من چرت و پرت میگه ...
منم از همون موقعیت استفاده کردم و رفتم سراغ سمانه و دستش رو کشیدم و گفتم :
- بیا ، باید بریم ...
- آخه ..
- بیا تا برات تعریف کنم ...
- آخه اینجوری که نمیشه ...
- گفتم بیا ...
سمانه مات و مبهوت دنبال من که هنوز هق هق میکردم راه افتاد و در عرض چند ثانیه ما تو خیابون بودیم ، در حالیکه هنوز صدای داد وبیداد از داخل رستوران به گوش میرسید ، و بعد هم خیلی سریع یه تاکسی گرفتیم و خودمون رو رسوندیم به محل خودمون . تو ماشین من همه چیز رو برای سمانه تعریف کردم و سمانه گفت :
- عجب زن خوبی بودا ... خدا عمرش بده ... ولی نفهمیدیم این پسره چرا بیهوش شد ...
من همانطور که هنوز گریه میکردم گفتم :
- نمیدونم دلم شور میزنه ، هنوز نگرانشم ، یعنی چی شد ؟
- نمیدونم ، ولی تو نگران نباش ، من داداشم رو میفرستم بره پرس و جو کنه ببینه قضیه چی بوده ؟
در حالیکه ده هزار تومن سمانه رو از تو کیفم در میاوردم گفتم :
- پول پیتزا هارو هم ندادیم ...
- وای ! چه بد شد ! اگه این دیوونه هه ، پیداش نشده بود اینجوری نمیشد ..
- حالا واسه تو بد نمیشه که به داداشت بگی ...
- نه من با اون این حرفا رو ندارم ، اینجوری هم نمیشد بهش میگفتم که امروز کجا رفتم و چیکار کردم ...
- آبرومون رفت ....
- پیش میاد ....!
با همون سر و وضع رفتم خونه ، خدا رو شکر مامان خونه نبود ، زود لباسم رو عوض کردم و نشستم تو اتاقم به گریه کردن ! دلم واسه خودم خیلی میسوخت .... این اولین باری بود که با یه نفر قرار گذاشته بودم و مطمئن بودم که آخرین بارم هم خواهد بود ، همیشه دلم میخواست با یه نفر که دوستش دارم آشنا بشم ، عاشق هم بشیم و با هم ازدواج کنیم ، ولی با این تجربه برای همیشه قید این کارا رو زدم ....
این فقط یه زاویه دید از این قصه بود ، این قصه میتونست به هزار شکل دیگه نوشته بشه ، اگه من این زاویه رو انتخاب کردم واسه این بود که بگم خیلی وقتها ما قضاوتهایی میکنیم که خیلی هم درست نیست ، بزرگترین آفت تو روابط انسانی سوء تفاهمه .