تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

عجز

و من نگریستم به قلابی که بر فراز دره ای ژرف

تمام رگ و پی خوشبختی مرا به دندان گرفته بود

و درد ... دردی آشنا که همیشه

تا استخوانهای خوشبختی ام را میجوید

و منکه عاجز

نه توان رهانیدنش از قلاب داشتم  

که فرو می افتاد درقعر دره

و نه دیگر تاب تحمل این درد .....!

 

میخوام تمام آرمانها و اعتقاداتم رو حراج کنم !
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 14:46  توسط بهونه همین  | 

محرم ...

 

بوی اسپند ... بوی دود

بوی طبل و سنج و عود ....

 هوای سرد ، رقص پرهای سر علامتها در باد ، هیجان لرزش زمین زیر پات از تحکم صدای طبلها و سنجها ،  لذت شنیدن صدای گوشنواز  و آشنای مداحی که با هیجان و از ته دل میخونه :

سر زلفش ، سر زلفش ، سر زلفش دلبریه ... دلبریه

غضب نگاش حیدریه ، حیدریه ...

عباس علمدار حسین ...عباس علمدار حسین

عمو جونم ، عموجونم ... دل من کرده هواتو ... ... ...

یا بعضا  کراهت شنیدن صدای گوش خراش یه مداح دیگه که میناله :

مظلوم حسین جان ....

برق زنجیرها که با نظم و ترتیب بلند میشن و پائین میان ، جمعیتی که جمع شدن برای تماشا ، دیدارهایی که تازه میشن ، نگاههایی که تو هم قفل میشن و یه آشنایی تازه ، یا یه عشق تازه رو رقم میزنن ، دستهای کوچولویی که تو دست بزرگترها گم شدن و سرهای کوچولویی که گردن میکشن تا چرخش و رقص علامت رو بهتر ببینن ، احساسات جوانانه ای  که قهرمانیشون رفتن زیر علامتی با تیغهای بیشتر و بیشتره ... چشمهایی که نه صرفا به سوگ کربلایی ها که بیشتر از غمها و نیازهای خودشون تر میشن .... اشکهایی که میریزه و اشکهایی که با حرکت انگشتان روی گونه ، جلوی ریزششون گرفته میشه ......  خنده ها ، گریه ها ، دلبری ها ، هیجانات ، ازدهام ، روایح معطر و آشنا ، صداهای بلند و محکم ، حرکت ، حرکت ، حرکت .....  و من  که مجنون همه اینها هستم !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 17:9  توسط بهونه همین  | 

یه قصه تکراری از یه زاویه دیگه 3

 

عاشق شدن زیر خط اعتماد به نفس ! ( قسمت آخر )

 

اون تو صف صندوق ایستاده بود و بچه ها جمع و جور میکردن برای رفتن ، شیرین و پریسا پچ پچ میکردن ومیخندیدن ،و من احساس خیلی بدی داشتم ، سمانه آروم زیر گوشم گفت : وقتی رفتی بیرون یه لحظه صداش کن یه گوشه و پول غذامون رو باهاش حساب کن ، فقط حواست باشه که اینا نفهمن . بعد هم ده هزار تومن چپوند تو دست من که آروم گذاشتمش تو جیبم ، همون موقع سر و صدای عجیبی تو رستوران پیچید ، سرم رو بلند کردم و دیدم جلوی صندوق شلوغه ، اونو نمیدیدم ، پریسا و شیرین بلند شدن و پریسا در حالیکه هول کرده بود رو به ما گفت :

پریسا – اوضاع خیطه بچه ها باید در بریم ...

سمانه – آخه چرا ؟

شیرین – مگه ندیدین ؟

من – چیو ؟

پریسا – پسره غش کرد !

من – چی شد ؟

سمانه از جاش بلند شد وبا عجله به سمت صندوق دوید

پریسا – کجا میریی دیوونه ....

سمانه جوابی نداد ، منهم مات و مبهوت به طرف صندوق نگاه میکردم ، قدرت اینو نداشتم که از جام بلند بشم ، اصلا نمیفهمیدم چی شده و چرا شده ؟ پریسا یه لحظه به سمانه که جمعیت رو میشکافت و جلو میرفت نگاه کرد و من من کنان گفت :

پریسا – ما بریم بهتره ...

من – چرا ؟

پریسا – اوضاع خیطه ....

من – آخه نمیشه که ...

پریسا معطلش نکرد ، دست شیرین رو کشید و رو به من گفت :

پریسا – ما که رفتیم ، شما هم خودتون میدونین ....

پریسا و شیرین با عجله از در بیرون رفتند و من آروم از جام بلند شدم ، قبل از اینکه به جلوی صندوق برسم صدای داد و بیداد مردی رو شنیدم که میگفت :

مرد – گفتم همونجا وایستا ...قضیه باید روشن بشه ....

صدای مردی دیگه اومد که میگفت :

-         آقا صلوات بفرستین ....

چند نفر اونو بلند کرده بودن و میبردن بیرون از رستوران ، سمانه هم ایستاده بود کنار صندوق و خیلی عصبی به نظر میرسید ، من رفتم جلو و تا خواستم با سمانه حرف بزنم ، یه جوان ریشو که قیافه بسیجی ها رو داشت سرم داد زد :

-         واستا سر جات ببینم ....

من مات و مبهوت و با دست و پای لرزان سر جام خشک شدم

جوان دوباره فریاد زد :

-         با مورد چه رابطه ای داشتی ؟

من همونطور خیره نگاهش میکردم ، اصلا نمیفهمیدم منظورش چیه ؟سمانه عصبی گفت :

سمانه – گفتم که پسر خاله منه ....

جوان برگشت و به سمانه نگاه کرد و دوباره داد زد :

-         به تو نگفتم خفه شو ...

سمانه – جد وآبادت خفه شه ...

جوان خیز برداشت به سمت سمانه که یه نفر گرفتش جوان فریاد زد

-         تکلیفتو روشن میکنم لجن خیابونی ...

سمانه – مگه لنگه خوار و مادر توام دیوونه ...

من مبهوت به همه اینا خیره شده بودم و بغض گلوم رو میفشرد ، نمیدونستم چه بلایی سر اون اومده ، نمیدونستم چه بلایی قراره سر مابیاد ، نمیدونستم اصلا این یارو از کجا پیداش شد و چرا به ما گیر داده ، همه رستوران ریخته بود به هم و همه به ما نگاه میکردن ، یه مرد نسبتا مسن اومد جلو و رو به جوان گفت :

-         زشته پسرم ، مردم آبرو دارن ، اینکارها چیه میکنی ؟

جوان با غضب به مرد نگاه کرد و با خشم گفت :

-         حرمت خودت رو نگاه دار حاج آقا ... تو کاری که به شما مربوط نیست دخالت نکن !

مرد عصبی گفت :

-         یعنی چی ؟ اینام عین دخترای من ... اصلا کار اینا به شما ربطی داره ؟

جوان عصبی تر گفت :

-    مملکت قانون داره حاجی ، سه چار تا لاشی خیابونی ، با یه پسر جوون چی کار دارن ؟ محرمن ؟ اصلا شما میدونین اون پسره واسه چی بیهوش شد ؟ از کجا معلوم که چیز خورش نکرده باشن ...

مرد – حق با شماست پسرم ، همراه اینا میریم درمانگاه ، اگه مورد حاد بود ، به کلانتری خبر میدیم که بیان و تکلیف همه رو روشن کنن ....

جوان – ( با پوزخند ) کلانتری ؟ اونا خودشون دستشون با اینجور کثافتها تو یه کاسه است ... منکرات باید تکلیف اینا رو روشن کنه ...

قلبم ایستاد . منکرات ؟ مامانم .... مامانم منو میکشه ! بی اختیار بغضم ترکید و زدم زیر گریه ....

یه زن مسن اومد جلو و دستشو گذاشت رو شونه من و آروم گفت :

-         نترس مادر ....

جوان با پرخاش به زن گفت :

-         با مورد حرف نزنین ....

زن عصبی گفت :

-    مورد کدومه پسر ... خجالت بکشین ، گند زدین به این مملکت باز هم دست بردار نیستین .... این بنده خداها اگه میخواستن کار بکنن که نمیومدن تو ملاء عام ، فکر کردین با این هارت و پورتها جماعت نماز شب خون میشن ؟

جوان فریاد زد :

-    ما گند کشیدیم به مملکت ؟ ما یا این لجن های خیابونی ؟ یا اون ممد خاتمی شما ؟ این مملکت اسلامیه .... مام سربازاشیم ، نمیزاریم هر آشغالی بیاد و با آبرو و حیثیتمون بازی کنه ... شمام بهتره جمع کنین و برین والا ...

زن – والا چی ؟ والا چی ؟ میخوای چه غلطی بکنی ؟ منم می بری منکرات ؟ فکر کردی از منکراتتون میترسم ؟ من قد سن تو از این چیزا دیدم ، انقد دیدم که دیگه از هیچکدومتون نترسم ... جوجه مذهبی بیچاره ... همین شماهائین که تموم جوونای ما رو بی دین و ایمون کردین ...

جوان با پرخاش رفت به سمت زن که باز یه نفر از پشت گرفتش :

-    ما مردم رو بی ایمون کردیم یا لجن هایی مثل شماها ... شما چن سالته ؟ مگه خونه و زندگی نداری که اینوقت روز اینجور جاها ولویی ... لابد دنبال طعمه میگردی ، از کجا که خودت همدست اینا نباشی ....

زن – لجن ننه توئه که به پسر خرس گندش یاد نداده با یه زن اندازه ننه بزرگش چه جوری حرف بزنه ...

-    خودت هم وا میستی تا تکلیفت رو روشن کنم ، مادر بزرگ من عین تو بزک نمیکرد بیاد لای دست مردای نامحرم ... خودت هم اگه فاحشه نبودی ، الان سر خونه و زندگیت بودی .

جماعت هجوم آوردن دور جوان و هر کس یه چیزی میگفت و من فقط گریه میکردم ، زن آروم بیخ گوش من گفت :

-    دخترم ، من الان شلوغش میکنم ، تو دست دوستت رو بگیر و در برین ، این نیم وجبی رو خودم آدم میکنم ...

-         آخه شما که ...

-         من کاری نکردم ، با شوهر و نوه ام هستم ، شوهرم هم اونطرف تر واستاده به موقع میاد جلو ...

-         ولی این نامردیه ...

-         نامردی کدومه ؟ خودم دارم بهت میگم ، واسه شما دردسر درست میکنه ، ولی واسه من نمیتونه ...

-         ممنون ...

-         برین دیگه ...

همون موقع زن داد زد :

-    به من میگی فاحشه پسره یه لا قبا ... حالا دیگه خودت باید اینجا واستی تا یکی تکلیفتو روشن کنه ... یکی زنگ بزنه 110 بیان و ببینن این غوره نشده کیه که به من چرت و پرت میگه ...

منم از همون موقعیت استفاده کردم و رفتم سراغ سمانه و دستش رو کشیدم و گفتم :

-         بیا ، باید بریم ...

-         آخه ..

-         بیا تا برات تعریف کنم ...

-         آخه اینجوری که نمیشه ...

-         گفتم بیا ...

سمانه مات و مبهوت دنبال من که هنوز هق هق میکردم راه افتاد و در عرض چند ثانیه ما تو خیابون بودیم ، در حالیکه هنوز صدای داد وبیداد از داخل رستوران به گوش میرسید ، و بعد هم خیلی سریع یه تاکسی گرفتیم و خودمون رو رسوندیم به محل خودمون . تو ماشین من همه چیز رو برای سمانه تعریف کردم و سمانه گفت :

-         عجب زن خوبی بودا ... خدا عمرش بده ... ولی نفهمیدیم این پسره چرا بیهوش شد ...

من همانطور که هنوز گریه میکردم گفتم :

-         نمیدونم دلم شور میزنه ، هنوز نگرانشم ، یعنی چی شد ؟

-         نمیدونم ، ولی تو نگران نباش ، من داداشم رو میفرستم بره پرس و جو کنه ببینه قضیه چی بوده ؟

در حالیکه ده هزار تومن سمانه رو از تو کیفم در میاوردم گفتم :

-         پول پیتزا هارو هم ندادیم ...

-         وای ! چه بد شد ! اگه این دیوونه هه ، پیداش نشده بود اینجوری نمیشد ..

-         حالا واسه تو بد نمیشه که به داداشت بگی ...

-         نه من با اون این حرفا رو ندارم ، اینجوری هم نمیشد بهش میگفتم که امروز کجا رفتم و چیکار کردم ...

-         آبرومون رفت ....

-         پیش میاد ....!

با همون سر و وضع رفتم خونه ، خدا رو شکر مامان خونه نبود ، زود لباسم رو عوض کردم و نشستم تو اتاقم به گریه کردن ! دلم واسه خودم خیلی میسوخت .... این اولین باری بود که با یه نفر قرار گذاشته بودم و مطمئن بودم که آخرین بارم هم خواهد بود ، همیشه دلم میخواست با یه نفر که دوستش دارم آشنا بشم ، عاشق هم بشیم و با هم ازدواج کنیم ، ولی با این تجربه برای همیشه قید این کارا رو زدم ....

 

این فقط یه زاویه دید از این قصه بود ، این قصه میتونست به هزار شکل دیگه نوشته بشه ، اگه من این زاویه رو انتخاب کردم واسه این بود که بگم خیلی وقتها ما قضاوتهایی میکنیم که خیلی هم درست نیست ، بزرگترین آفت تو روابط انسانی سوء تفاهمه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 10:41  توسط بهونه همین  | 

یه قصه تکراری از یه زاویه دیگه 2

عاشق شدن زیر خط اعتماد به نفس ! ( قسمت دوم )

 

نزدیک قرار بودیم و دل تو دل من نبود ... تا به لحظه دیدن اون فکر میکردم دلم سر میخورد ، احساس حالت تهوع داشتم و فکر میکردم که همین الان قلبم رو بالا میارم ! از دور که دیدمش دست و پام سست شد ... راستش خیلی هم امیدوار نبودم که واقعا بیاد سر قرار . ولی اون اونجا بود ، به محض اینکه دیدمش پام پیچ خورد و نزدیک بود بخورم زمین ، بچه ها هم که نگاه من رو دنبال کرده بودن ، فهمیدن که چه مرگمه و باز پریسا و شیرین غش غش زدن زیر خنده ، سمانه هم از حس و حال من خنده اش گرفته بود ، برای اینکه بتونم خودم رو کنترل کنم و سوتی ندم ، مجبور بودم که خودم هم بخندم ، و به این ترتیب ، هر چهار نفر با خنده رسیدیم به اون .... اما اون ! چرا انقدر خشک ! چرا انقدر سرد ؟ چرا انقدر بی تفاوت ؟  عین یه غریبه ... نه از اون نگاه مهربون و عاشقانه خبری بود نه حتی یه لبخند آشنایی ... حتما دفعه قبل منو درست ندیده بود و حالا که بین اون سه تا دختر منو دیده بود ، حالش گرفته شده بود ، حتما پشیمون شده بود ، حتما ... وای کاشکی یه جوری میشد که میتونستم بر گردم ، کاشکی اصلا نیومده بودم ، اون حتی یه نگاه درست و حسابی هم به من نکرد ، انگار نه انگار که با من قرارداشته ، همینطوری خشک و یخ سلام و علیک کرد و راه افتاد طرف رستوران ، پریسا و شیرین هم که از کنف شدن من حال کرده بودن ، همچنان یه ریز میخندیدن ، سمانه دست منو گرفته بود و هی محکم از بازوم نیشگون میگرفت که یعنی ، خودت رو نباز ، و برای اینکه حالتش لو نره ، اونم میخندید ، منم چیکار میتونستم بکنم غیر از خنده ، به حال خودم و رویاهام ! یکی نبود به من بگه ، احمق ، خدیجه خانم ، اون پسره یه چیزی گفت ، بقول شیرین ، این پسرا وقتی هیچکس گیرشون نمیاد ، با لنگه کفش کهنه هم قرار ملاقات میزارن ، آخه من چرا باور کردم ، من چرا فکر کردم اون از من خوشش اومده ، دروغ چرا ؟ حتی تو رویاهام میدیدم که عاشقم شده ! خدیجه ساده احمق .... حالا سکه یه پول شدی خوب شد ؟ به هرحال همه با هم رفتیم تو پیتزا فروشی ، پریسا و شیرین سریع یه میز انتخاب کردن و نشستن و من و سمانه هم پشت سرشون رفتیم و نشستیم ، و من تازه متوجه شدم که این میز چهار تا صندلی بیشتر نداره ، البته موضوع مهمی نبود ، اون خیلی راحت میتونست یه صندلی دیگه بیاره و بشینه ، اما اون همینطور اومد و کلافه بالای سر میز ایستاد باز هم بدون اینکه هیچ توجهی به من داشته باشه ، تمام بدنم داغ شده بود ، احساس حقارت ، خجالت و مضحک بودن میکردم . دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من برم توش و دیگه هیچ وقت هم از اون تو بیرون نیام . بالاخره اونم یه صندلی کشید و نشست سر میز و گارسون هم منوی غذا رو آورد ، از قبل با بچه ها طی کرده بودم که زیاده روی نکنن ، من اصلا دوست نداشتم که خودم رو هوار سر کسی بکنم ، ولی الان این احساسم خیلی هم بیشتر بود ، پریسا و شیرین با خنده و با انگشت گران ترین پیتزا ها رو نشون میدادن و من هی حرص میخوردم ولی باز هم مجبور بودم بخندم ، نمیتونستم تو اون شرایط بحث و جنجال راه بندازم ، سمانه هم که وضع من رو دیده بود ، یواش زیر گوشم گفت ، بعدا پول پیتزا های خودمون رو بهش میدیم ، تو انقدر نگران نباش ، یه جوری نگاهش کردم که یعنی اصلا از کجا میاریم که بهش بدیم ، کلهمش تو کیف من شاید به اندازه قیمت یکی از پیتزا ها پول بود ، ولی سمانه با نگاهش به من فهموند که پول داره و من نباید نگران باشم ، خب خدا رو شکر نگرانی این مسئله از سرم باز شد و منهم همون چیزی رو که بقیه انتخاب کرده بودن ، انتخاب کردم و خود اون هم یه پیتزای گرون انتخاب کرد و من خیالم راحت شد که پس پول تو جیبش هست ، چون میخواستم اگه پول تو جیبش نبود همونجا تو رستوران ، قبل از اینکه اون بره پای صندوق برم و پول غذا رو حساب کنم ولی با اینکارش فهمیدم میشه از رستوران بیرون رفت و پولش رو بهش داد . میخواستم یه جوری هم اینکار رو بکنم که پریسا و شیرین نفهمن ، چون میدونستم اونا اگه این رو بفهمن دیگه راه نفسمو میبرن .

بعد از اینکه پیتزا ها رو آوردن هم باز اتفاقی نیفتاد و اون مشغول خوردن پیتزاش شد ، نمیفهمیدم اون که میخواست اینجوری رفتار کنه اصلا چرا با من قرار گذاشت و از اون بدتر چرا سر قرار اومد ، تنها چیزی رو که بهش فکر میکردم این بود که اون از من خوشش نیومده ، و نمیدونستم از قیافم بدش اومده ، یا از لباسهایی که تنم کرده بودم ، یکی نبود به من بگه ، دختر مگه اون تو رو با تیپ خودت ندیده بود و قرار نگذاشته بود ، پس چرا تو لباسهای پریسا رو گرفتی ، اما خب ، منهم دلم میخواست برای سر قرار رفتن خیلی بهتر از زمانی باشم که انتخاب شدم ، دلم میخواست وقتی اون منو میبینیه ، از اینکه منو انتخاب کرده راضی و خوشحال بشه ، مرده شور همه این فکرای احمقانه رو ببرن ، اصلا یکی نبود به من بگه ، دختر تو که مال این کارها نبودی اصلا واسه چی خر شدی و راه افتادی اومدی اینجا که اینطوری سنگ رو یخ بشی ، از همین الان طعم  متلکهایی رو که قرار بود در آینده از شیرین و پریسا بشنوم رو ، مزه مزه میکردم ... لعنت به تو خدیجه ، لعنت به تو که زندگی ساده خودت رو اینطوری خراب کردی ، پسره در تمام مدت خوردن غذا یا به وسط میز نگاه میکرد ، یا با غذاش بازی میکرد ، نمیدونم ولی از دستش خیلی خیلی لجم در اومده بود ، حداقل برای حفظ ظاهر هم که شده میتونست یه امروز رو دندون رو جیگر بزاره و یه ذره مودبانه تر رفتار کنه و خب برای بعدا دیگه قراری نذاره . اما لابد اونهم فکر کرده بود من از این دخترهای سریش هستم که اگه یه لبخند بهم بزنه دیگه ول کنش نیستم ، و اینجوری میخواست گربه رو دم حجله بکشه .... تنها چیزی که بهم دل گرمی میداد این بود که هر چی پریسا سعی میکرد واسه اون لوندی کنه و توجهش رو به خودش جلب کنه ، تیرش به سنگ میخورد و اون انگار نه انگار که اصلا پریسا و دلبری هاش رو میبینه ... والا علاوه بر احساس حقارت و خجالت و فلاکت ، باید احساس حسادت رو هم تجربه میکردم .... سر انجام غذا تموم شد و آقا بدون اینکه یه کلام با ما حرف بزنه از سر میز بلند شد و رفت پای صندوق .... هم از اینکه بالاخره این کابوس داشت تموم میشد خوشحال و راضی بودم ، هم از اینکه دیگه هیچوقت نمیتونستم اونو ببینم غمگین بودم .... ولی به هرحال این اجتناب ناپذیر بود ، وقتی اون انقدر از من بدش اومده بود ، طبیعتا باید برای همیشه ، اندیشه دیدار مجددش رو تو خودم میکشتم ......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:11  توسط بهونه همین  | 

یه قصه تکراری از یه زاویه دیگه

 

عاشق شدن زیر خط اعتماد به نفس ! ( قسمت اول )

 

پریسا کنار در واستاده بود و با خنده بهم نگاه میکرد ، انقدر خوشگل بود که همیشه نا خود آگاه بهش حسودیم میشد ، اصلا دلم نمیخواست که اون روز پریسا با من باشه ، اصولا هرجا که میرفتیم همه نگاه ها به اون بود و اون روز ، روزی که من بعد از قرنی با یه نفر قرار ملاقات گذاشته بودم ، حضور پریسا با من ! پریسا با اون هیکل خوشگل مانکنی و چشمای آبی و موهای طلائیش ، با اون خنده هاش که دل هر کس و ناکسی رو میبرد ، حالا که یه بار ، اون کسی رو که من انتخاب کرده بودم ، با من قرار ملاقات گذاشته بود ... ولی وقتی شلوار و مانتوش رو عاریه گرفته بودم ، میتونستم بهش بگم تورو با خودم نمیبرم ؟! از یه طرف جرات  هم نداشتم تنها برم سر قرار  ، با وجودیکه به قیافه رضا نمیومد که قاتل یا آدمکش باشه ، ولی باز هم می ترسیدم ، خب قاتلها که شاخ نداشتن ، اگه من رو میبرد یه جایی وبلایی به سرم میاورد ، حتی جنازمم از وحشت اینکه مامانم یه روز بفهمه که من با یه پسر قرار ملاقات گذاشتم عین بید به خودش میلرزید ....

 شلوار پریسا رو به زور کشیده بودم تو پام ، داشتم میترکیدم ، حتی به زحمت میتونستم راه برم ، مانتوش هم انقدر واسم تنگ بود که دگمه هاش به زور بسته میشد ، اما وقتی خودم رو تو آینه نگاه میکردم ، خوشم میومد ، شبیه آدم حسابیا شده بودم ، مثل دختر پولدارها ... ای کاش یه موبایل هم داشتم ...

برای آخرین بار تو آینه به خودم نگاه کردم ! باید زودتر از در میزدم بیرون و تا مامان نیومده بود خونه از این محل دور میشدم ، اگه منو با اون سرو وضع و اون آرایش میدید ، باید خواب قرار ملاقات رو میدیدم ، تازه جلوی پریسا هم پاک آبروم میرفت ، پس با عجله کیفم رو برداشتم و دست پریسا رو که هنوز داشت به من میخندید کشیدم و گفتم :

-         چته ؟ چرا انقدر میخندی ؟

-    آخه اصلا شبیه خودت نیستی ! تازه هر کی ببینتت میفهمه این مانتو مال تو نیست ، کاش مانتوی شیرین رو گرفته بودی !

-         شیرین دو برابر من هیکل داره ، تو مانتوی اون گم میشدم ...

-         حد اقل جا دگمه هاش انقدر کش نمیومدن ... خیلی مسخره شدی !

همه حس و حالم پرید برگشتم و تو آینه یه نگاه دیگه به خودم انداختم ، اونقدر هم که پریسا میگفت مسخره نبودم ، ولی پریسا عادتش بود که همیشه همه رو مسخره کنه تا به دیگران حالی کنه که از همه خوشگل تر و خوش هیکل تره ، خواستم مانتو رو عوض کنم و مانتوی خودم رو بپوشم ، ولی با اون مانتو ، اونم با وجود پریسا که یه بارونی چرم کوتاه سفید پوشیده بود و از همیشه هم خوش تیپ تر بود ، اصلا امکان نداشت بتونم با مانتوی سیاه و بلند خودم برم سر قراری که انقدر برام مهم بود ، از لج پریسا هم که شده مانتوم رو عوض نکردم و دستش رو کشیدم و از خونه زدیم بیرون .

سر کوچه که رسیدیم دیدم شیرین و سمانه آلاگارسون کرده واستادن کنار باجه تلفن ، تا ما رو دیدن اومدن جلو و سمانه گفت :

-         او چه خبره ؟ چرا انقدر دیر کردین ؟

من بهت زده به اونا خیره شدم ، مگه اونا هم قرار بود با ما بیان ؟ پسره چی فکر میکرد وقتی میدید چهار نفری رفتیم سر قرار ؟ اعصابم پاک ریخت به هم عصبانی به پریسا نگاه کردم و پریسا همونطور که میخندید شونه هاش رو انداخت بالا و گفت :

-    من چیکار کنم ؟ چرا به من چپ چپ نگاه میکنی ؟ شیرین گفت ، منکه باورم نمیشه خدیجه با یه پسر قرار گذاشته باشه ، اونم اونجوری که خودش میگه ، یه پسر خوشگل و خوش تیپ و امروزی ! منم گفتم ، باور نداری خودت  بیا و  ببین ....

شیرین هم خندید و گفت :

-         حالا چی میشه مگه ؟ جمعه است دل هممون گرفته ، هم فاله هم تماشا !

سمانه که دستپاچگی منو دید گفت :

-         خب میخوای ما نیایم خدیجه جون ...

اتفاقا تنها کسی رو که دوست داشتم همراهم باشه همین سمانه بود . تازه اگه حالا میخواستم بگم نه نیاین ، از فردا واسم دایره دنبک درست میکردن و دیگه شب و روز واسم نمیذاشتن ، یا میگفت نترسید بریم و پسره رو ببینیم از چنگش در بیاریم ، یا میگفتن پسره انقدر ضایع بود که جرات نداشت ما ببینیمش ، یا اینکه بالاخره یه چیزی واسم در میاوردن و تا دنیا دنیاست میکوبیدن تو سرم . پس منم خندیدم و گفتم :

-         نه بابا ، چه خیالیه ؟ بالاخره که باید باهاش آشنا بشین ، دیر و زودش فرق نمیکنه !

بالاخره همه راه افتادیم که بریم سر قرار . قرارمون یه جایی بالای شهر بود ، دل تو دلم نبود ، یاد اون لحظه ای افتادم که نگاه اون به نگاه من گره خورد و اومد جلو و باهام حرف زد ، هر وقت به اون نگاهش فکر میکردم ، دلم هری می ریخت پائین ، این دو سه روزی رو که با فکر اون زندگی کرده بودم بهترین روزهای عمرم بود ، خیلی دلم میخواست میتونستم با یه نفر در مورد احساسم حرف بزنم ، به یه نفر بگم که تو خواب هم نمیدیدم که همچین پسری بیاد و به من توجه کنه ، ولی اگه پریسا این چیزا رو میفهمید کلی واسم دست میگرفت و هرجا میشست میگفت که خدیجه بی جنبه است .... وای راستی اگه پسره اسمم رو بپرسه چی ؟ خدیجه اسم بدی نیست ... ولی .....! قبل از اینکه بخوام چیزی بگم سمانه آروم گفت :

-         اسم پسره رو میدونی ؟

-         نه ! ولی بهش میاد که اسمش رضا باشه !

پریسا باز هم خندید و گفت :

-         بهش میاد ؟ یعنی چی ؟ شاید نقی باشه ، شایدم تقی ... ( شیرین هم همراه اون غش غش میخندید )

شیرین – شایدم غضنفر

پریسا _ یا غلام !

( هر دو کر کر میخندیدن و من با خودم فکر میکردم چه فرقی میکنه که اسمش چی باشه ؟ مهم اینه که نگاهش ... نگاهش خیلی مهربون و دوست داشتنی بود !)

سمانه _ اون چی ؟ اسم تو رو میدونه ؟

-         نه !

-         سمانه – باید یه اسم دیگه بهش بگی ....

پریسا – اینکه معلومه ، فکر کنین اسم پسره رامبد باشه ، این بهش بگه اسم من خدیجه است !!! ( باز هم پریسا و شیرین غش کردن از خنده )

سمانه – مگه خدیجه چشه ؟ اسمه دیگه ! من واسه این نمیگم ، منظورم اینه که فعلا اون نباید اسم و مشخصات واقعی تو رو بدونه ، ما چمی دونیم اون کیه ؟

پرسا _ میگیم اسم خدیجه نارسیسه !!!( باز هم هردو از خنده ریسه رفتند )

شیرین _ نه آرمیتیس ...

پریسا – ماگنولیا ...

شیرین – کاملیا ...

سمانه عصبی چپ چپی به هردوشون نگاه کرد و گفت :

-         بسه دیگه ... مسخره ها ! حالا فکر کردین اسمهای خودتون خیلی شیکه ؟

شیرین _ بابا خدیجه دیگه زاقارته !

سمانه –  بی مزه ! تو رو که باید به جای شیرین اسمت رو میذاشتن تلخ !

پریسا کمی خودش رو جمع و جور کرد و گفت :

پریسا – خب آیدا چطوره ؟

سمانه _ نه یه اسم معمولی

شیرین – غنچه !

سمانه – نه .... نسرین چطوره ؟

آخ که چقدر دلم میخواست اسمم نسرین بود ! با لبخند من ، همه فهمیدن که نسرین تصویب شده ....

این قصه ، در واقع یه بعد دیگه قصه عاشق شدن در زیر خط فقر نوشته کوروش عزیزه ... کسانی که اون قصه رو نخوندن میتونن اینجا بخوننش !    

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 16:33  توسط بهونه همین  |