تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

تئاتر ... آخرین قسمت

نمایشنامه ۲( قسمت پانزدهم )

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

صحنه بیست و دوم : لبخند

شيوا: سلام جيمي.

جمشيد: [ با لكنت و مكث همراه با لب‌خند‌ پاسخ مي‌دهد. ] سلام.

شيوا: چه اتفاقي برات افتاده جيمي؟

[ جيمي نمي‌تواند پاسخي بدهد. لب‌خند مي‌زند. ]

شيوا: جيمي چه بلايي سرت اومده؟

 [جمشيد نمي‌تواند پاسخي بدهد، فقط لب‌خند مي‌زند.]

 

صحنه بیست و سوم : چه احساس خوشايندي!

شيرين:. سكته مغزي كرده. حافظه‌اش تخريب شده، براي همين نمي‌تونه حرف بزنه. فقط گاهي‌وقت‌ها كلماتي رو به ياد مي‌آره و تقريبا روان حرف مي‌زنه، اما هر چه بگيم مي‌فهمه.  [ نور صحنه كليدي خاموش و بي‌درنگ روشن مي‌شود . ] حالا من مسافركشي مي‌كنم.

شيوا: پس اوضاع بايد عوض شده باشه كه تو مي‌توني مسافركشي كني؟

شيرين: وضع كمي بهتر شده.

شيوا: هيچ‌كس مزاحم‌ت نمي‌شه؟

شيرين: روزهاي اول خيلي مزاحم مي‌شدند. براشون عجيب بود كه يه زن مسافركشي كنه. تا مدتي جيمي رو هم با خودم مي‌بردم كه اگه جلومان رو گرفتند، حالي‌شون كنم چرا من دارم رانندگي مي‌كنم. هنوز هم گاهي‌وقت‌ها جيمي با من مي‌آد.

شيوا: شيدا كجا ست؟

شيرين: با بچه‌ش رفت فرانسه، پيش ايرج.

[ نور صحنه خاموش و بي‌درنگ روشن مي‌شود . ]

شيرين: [ با بغض ] دل‌م براي پرحرفي‌هاش تنگ شده. آره. دل‌م براي پرحرفي‌هات تنگ شده جيمي.

[ شيوا شيرين را بغل مي‌كند. بغض شيرين تبديل به گريه مي‌شود. ]

شيرين: ببخشيد. دست‌ خودم نيست. الان تموم مي‌شه. مدت‌ها ست گريه توي دل‌م تل‌انبار شده، ديگه نمي‌تونم جلوش رو بگيرم. ببخشيد. روز اول بيداري تو من اين‌جور دارم رفتار مي‌كنم. ببخشيد. دست خودم نيست. خوش‌به حال‌ت شيوا. بارها به تو حسودي كرده‌ام. دل‌م مي‌خواست جاي تو باشم. خيلي‌وقت‌ها صبح‌ كه صداي زنگ ساعت از خواب بيدارم مي‌كنه، گريه‌ام مي‌گيره. با خودم مي‌گم خدايا، من باز هم بايد چشم‌هام رو باز كنم؟ چه‌‌قدر خوب ئه كه آدم مثل تو بخوابه و روزي بيدار شه كه همه چيز عوض شده باشه. همه مشكلات برطرف شده باشه. چه احساس خوشايندي ئه كه آدم مثل تو يك روز از خواب بيدار شه و يكي به‌ش بگه عزيزم، اوضاع بهتر شده. خشونت و هرج و مرج كم‌تر شده. حالا ديگه به آدم‌ها احترام گذاشته مي‌شه.

 

صحنه بیست و چهارم : خداحافظ

[ فقط شيوا و جمشيد در صحنه هستند. شيوا شماره‌اي مي‌گيرد. صداي بوق اشغال تلفن از باند‌هاي صداي صحنه شنيده مي‌شود. جمشيد بلند مي‌خندد. ]

شيوا: ‌چي ئه جيمي؟‌ مثل اون‌وقت‌ها براي خودت جوك تعريف كردي؟

جيمي:‌ نه.

شيوا: ‌تمرين خنده؟

جمشيد: نه.

شيوا:‌ياد گذشته‌ها افتادي؟

جيمي:‌ آره.

شيوا:‌جيمي يادت هست براي من درباره حيوانات حرف مي‌زدي؟

جيمي:‌ آره.

[ شيوا بار ديگر شماره مي‌گيرد. بعد از چند بوق انتظار: ]

صداي يك زن: الو؟

شيوا: الو. سلام. ببخشيد، من مي‌تونم با رامين صحبت كنم؟

صداي زن: شما؟

شيوا: من يكي از دوستان قديمي‌ش هستم.

شيوا: ممكن ئه اسم‌تون رو بگيد؟

شيوا: شيوا

صداي زن: رامين در موشك‌باران سال 66 كشته شد.

شيوا: خداي من!  شما همسرش هستيد؟

صداي زن: بله.

شيوا: مي‌خوام بدونيد كه ما فقط دو تا دوست معمولي بوديم. باور ‌كنيد؟

صداي زن: اون مرده.

شيوا: من نمي‌دونم چي بايد بگم. خداحافظ.

صداي زن:‌ خداحافظ.

[ شيوا گريه‌اش مي‌گيرد. ]

جيمي:‌ شيوا.

شيوا: من مي‌رم بخوابم جيمي. دعا كن باز هم خواب‌م ببره تا سال‌ها بعد. خدا كنه اين‌قدر بخوابم بخوابم بخوابم تا يه روز بيدار شم ببينم تو حال‌ت خوب خوب ئه. شيدا و شهرام برگشته‌اند اين‌جا. برم خيابون ببينم آدم‌ها ديگه غم‌گين و اخمو نيستند. ببينم همه لب‌خند مي‌زنند و از اين‌كه زنده‌اند خوش‌حال‌ند. از اين‌كه اين‌جا به دنيا اومده‌اند و اين‌جا زندگي مي‌كنند خوش‌حال‌ند. خدا كنه خواب‌م ببره. خدا كنه روزي بيدار شم كه ارزش بيدار شدن داشته باشه.

 

صحنه بیست و پنجم : آه، خداي من!

[ شيرين از بيرون وارد صحنه مي شود. جيمي دارد مي‌گريد. صداي نفس‌هاي او هنگام گريستن توجه شيرين  را جلب مي‌كند. ]

شيرين: اتفاقي افتاده جيمي؟

جمشيد: شيوا.

[ شيرين شتابان به سوي اتاق خواب شيوا مي‌رود. جيمي هم‌چنان مي‌گريد. شيرين  برمي‌گردد. ]

شيرين: تو من رو ترسوندي جيمي. فكر كردم اتفاق بدي براش افتاده. جيمي، گريه نكن عزيزم. اون باز هم بيدار مي‌شه. تا اون روز تو هم خوب شده‌اي. شيوا بيدار مي‌شه. همه دور هم جمع مي‌شيم. تا اون زمان حتما  اوضاع بهتر شده و شيوا از ما مي‌پرسه: اوضاع چه‌طور ئه؟ و ما به‌ش مي‌گيم همه چيز تغيير كرده. همه چيز خوب و قشنگ ئه…شيوا همه حرف‌هاي ما رو مي‌شنوه و فقط مي‌گه: خداي من! جيمي، عزيزم، اون روز خيلي دير نيست؛ باور كن. نبايد خيلي دير باشه. شيوا بيدار مي‌شه و مدام مي‌گه: خداي من! خداي من! خداي من!

صداي كسي از باندهاي صداي صحنه‌:   تماشاگران عزيز! نمايش‌نامه‌ي خداحافظ تا نمي‌دانم چه وقت به علت قتل نويسنده ناتمام مانده است. خواهش مي‌كنيم قبل از خروج از سالن نمايش به ياد اين نويسنده و همه نويسندگان ديگري كه به قتل رسيده‌اند بايستيد و يك دقيقه سكوت كنيد.                   پایان

 

این نمایشنامه هم به پایان رسید . با توجه به ته کشیدن بودجه تئاتر احتمالا مثل تمام دولتمردان و دولتزنان ... از این پس اراجیف خواهیم بافت !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 21:22  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ...22

نمایشنامه ۲( قسمت پانزدهم )

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

ادامه صحنه قبل :

 

[  نور مي‌آيد. سهراب تنها ست و دوربين را به سوي خود گرفته است.] *

سهراب:  هفته‌ي پيش دو نويسنده به قتل رسيدند [ هفته‌ي پيش محمد مختاري كشته شد، ديروز هم محمد جعفر پوينده به قتل رسيد.] هر دوشون  جزو 134 نويسنده‌اي بودند كه نامه‌اي براي آزادي بيان نوشتند. من هم يكي از امضا‌كننده‌هاي اون نامه‌ام و  شايد يكي از اين روزها من هم كشته بشم. ديگه نه مي‌تونم بنويسم و نه مي‌تونم بخونم. فقط مي‌تونم حرف بزنم. جرات ندارم از خونه برم بيرون و اگه زنگ خونه به صدا دربياد، نمي‌رم در رو باز كنم. همسر و بچه‌م رو فرستادم  شهرستان، خونه‌ي پدر و مادرم. راست‌ش مي‌ترسيدم اگه همسر و بچه‌م اين‌‌جا باشند، بلايي سرشون بياد. من الان در شرايطي زندگي مي‌‌كنم كه از يك ساعت ديگه‌ي خودم مي‌ترسم. در زندگي‌م نه مرتكب قتل شده‌ام. نه مال كسي رو دزديد‌ه‌ام. نه سر كسي كلاه گذاشته‌ام و نه تقلبي كرده ام. من به‌خاطر نوشتن تهديد به قتل شده‌ام. مدام آدم‌هاي ناشناس به‌ اين‌جا تلفن مي‌زنند و من رو به مرگ تهديد مي‌كنند. با خودم فكر مي‌كنم چرا جواب اين تلفن‌هاي تهديد رو با معذرت‌خواهي نمي‌دم يا چرا فرار نمي‌كنم؟ بدون شك علت‌ش اين نيست كه از مرگ نمي‌ترسم. من هم آدمي هستم مثل همه. من هم آدمي هستم با تمام ترس‌ها و اضطراب‌ها و خجالت نمي‌كشم كه بگم مي‌ترسم. نمي‌خوام دروغ بگم. نمي‌خوام شعار بدهم. واقعيت اين ئه كه تحت هيچ عنوان دل‌م نمي‌خواد بميرم. زندگي رو دوست دارم. همسرم وبچه‌م رو دوست دارم. من آروزهاي زيادي دارم. [ نور صحنه خاموش و  بي‌درنگ روشن مي‌شود. ] من اين روزها دارم نمايش‌نامه‌اي مي‌نويسم به اسم خداحافظ تا نمي‌دانم چه وقت. اين نمايش‌نامه بر اساس آروزي من ئه. هميشه آرزو داشتم يه روز خواب‌م ببره و اين‌قدر بخوابم بخوابم بخوابم بالاخره روزي بيدار شم مثلا صد سال بعد بيدار شم كه بدون شك همه چيز تغيير كرده. راست‌ش من به آدم‌هايي كه پنجاه يا صد سال بعد به دنيا مي‌آن حسودي مي‌كنم. من مطمئن‌م صد سال بعد ديگه آدم‌ها وضع‌شون خوب ئه. دست‌كم وضع‌شون از ما بهتر ئه. من به گذشته فكر مي‌كنم و مي‌بينم وضع ما از گذشته بهتر ئه، گرچه وضع مطلوبي نيست، اما از گذشته بهتر ئه. با خودم مي‌گم حتما كسايي كه صد سال بعد به دنيا مي‌آن خيلي بايد وضع خوبي داشته باشند. فكر مي‌كنم دنيا مدام به سمت عقل پيش مي‌ره و همين‌طور از شدت جهل كم و كم‌تر مي‌شه. چه‌قدر دل‌م مي‌خواست صد سال بعد به دنيا اومده بودم. گاهي وقت‌ها اين باور تمام ذهن‌م رو تسخير مي‌كنه كه من وقتي هم كه بميرم به شكل ديگه‌أي دوباره به دنيا برمي‌گردم. اما اين باور اصلا برام تسلي‌بخش نيست، چون دل‌م مي‌خواست صد سال بعد من، با همين جسم، همين شغل و همين سن و همين اسم زندگي مي‌كردم. بعد از اين اتفاقات ادامه‌ي نوشتن اين نمايش‌نامه برام خيلي سخت شده. نمي‌تونم تمركز بگيرم. طبيعي ئه كه انگيزه‌هام رو از دست داده‌ام. كسي كه مطمئن نيست امروز يا فردا زنده است طبيعي ئه كه نتونه راحت بنويسه. يكي دو صحنه‌‌اي هم كه به فكرم رسيده بنويسم به شدت تحت تاثير وضعي ئه كه دچارش هستم. دل‌م نمي‌خواست نوشته‌ام به سمت غم و غصه پيش بره، دل‌م مي‌خواست نمايش‌نامه‌ام با اميد تموم شه، اما با اين وضعي كه دارم نوشتن از اميد برام امكان‌پذير نيست. من سعي كرده‌م اون‌طور كه فكر مي‌كنم درست ئه زندگي كنم. اون‌طور كه فكر مي‌‌كنم درست ئه  بنويسم. چيزي كه هميشه خواسته‌م توي نوشته‌هام بيارم فقدان ارتباط بين آدم‌ها و نياز آدم‌ها به گفت‌وگو و دوستي بوده و اين‌كه توي اين كشور هيچ كس نمي‌تونه اون‌طور كه مي‌خواد زندگي ‌كنه، اون‌طور كه دل‌ش مي‌خواد لباس بپوشه، اون‌طور كه دل‌ش مي‌خواد حرف بزنه. من چشم‌انداز دردناك كشورم رو مي‌بينم و نمي‌تونم خون‌سرد باشم: فقر، رشد وحشت‌ناك جمعيت، از بين رفتن منابع ملي و از بين رفتن امكانات توليد داخلي، سيل مهاجرت جوان‌ها به خارج از كشور. من اين‌ها رو مي‌بينم و يك ملت خواب‌زده رو كه مدام دارند به‌ش مي‌گن اگه مشكلي وجود داره فقط در نتيجه‌ي توطئه‌ي كشورهاي حسود خارجي ئه و همه دنيا دارند به‌ ما غبطه مي‌خورند و مي‌خوان ما رو بچاپند و همه اين كشورها هم اين‌قدر غرق در فساد هستند كه به زودي نابود مي‌شن و فقط ما مي‌مونيم چون فقط ما خوب‌يم. من ايمان دارم كه ما مايه شرم نسل‌هاي آينده‌مون هستيم. [ نور صحنه خاموش و  بي‌درنگ روشن مي‌شود. ] من نمي‌خوام بگم افتخار كشورم هستم. من هر كاري كردم، هر چي كه نوشتم، به خاطر اين بود كه نوشتن رو دوست دارم. اصلا شايد هر چي نوشتم واقعا به‌خاطر ميل به جاودانه‌گي بوده. بنابراين نمي‌خوام هيچ منتي بذارم كه ملت و فرهنگ كشورم مديون من هستند. فقط مي‌خوام بگم به عنوان يك انسان مثل همه‌ي انسان‌هاي ديگه حق حيات دارم. دل‌م مي‌خواد احساس امنيت كنم. من براي نويسند‌گان آينده آرزوي خوش‌بختي مي‌كنم. آرزو داشتم روزي رو ببينم كه مي‌شه راحت نوشت. مي‌شه راحت حرف زد. دل‌م مي‌خواست روزي رو ببينم كه هيچ‌كس به‌خاطر عقيده‌ش كشته نمي‌شه. من ايمان دارم روزي مي‌رسه كه آدم‌ها از ديدن اين فيلم كه نويسنده‌اي مي‌گه به‌خاطر نوشته‌هاش تهديد به مرگ شده تعجب مي‌كنند. من ايمان‌ دارم روزي مي‌رسه كه آدم‌ها مي‌تونند هر چي مي‌خوان بنويسن و دست‌كم به‌خاطر نوشته‌هاشون تهديد به مرگ نمي‌شن. [ نور صحنه خاموش مي‌شود. ]

پی نوشت : ندارد!

.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 1:50  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ....21

نمایشنامه ۲( قسمت چهاردهم )

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

صحنه بیستم : خداحافظ تا نمي‌دانم چه وقت

[ جيمي و شيوا خواب‌آلود دارند ورق‌هاي بازي خود را مي‌شمارند. ]

جيمي: هفت خاج كه من‌م، اين هم يك و دو و سه و اين هم شيش و هفت و هشت. خب، من پونزده و قبلا هم كه 50 بودم، مي‌شم 65. [ خميازه مي‌كشد و بلند مي‌شود كه برود]

شيوا: جيمي، بشين يه دست ديگه بازي كنيم.

جيمي: بس ئه ديگه. چند بار ازت ببرم. روت رو كم كن ديگه.

شيوا: فقط يه دست ديگه بازي كنيم. باشه؟

جيمي: مگه قرار نيست صبح زود راه بيفتيم بريم شمال؟

شيوا: آره.

جيمي: خب، من بايد شيش هفت ساعت پشت فرمان بشينم. اگه مي‌خواين سالم برسيم شمال،‌ من بايد استراحت كنم. و گر نه همه‌تون رو توي جاده به كشتن مي‌دم.

شيوا: كاش من هم مي‌تونستم مثل تو با خيال راحت بخوابم. خواب‌م مي‌آد اما جرات نمي‌كنم چشم‌هام رو روي هم بذارم. مي‌ترسم همين‌كه چشم‌هام رو ببندم سه سال بعد بيدار شم.

جيمي: خوش  به حال‌ت. تو تخت مي‌گيري مي‌خوابي براي دو سه سال. من بدبخت هر روز صبح بايد بيدار شم برم مسافركشي.

شيوا:‌ مي‌شه الان نري بخوابي. با من حرف بزن جيمي. شيرين كه رفته خوابيده. فردا اون رانندگي مي كنه كه تو بتوني توي ماشين بخوابي. خواهش مي‌كنم با من حرف بزن جيمي. من رو بخندون. من دل‌م مي‌خواد دريا رو ببينم. جرات نمي‌كنم بخوابم.

جيمي: به دل‌ت بد راه نده. مثل  دو سه شب گذشته كه خوابيدي  و روز بعد بيدار شدي، فردا هم بيدار مي‌شي.

شيوا: برو بخواب جيمي. تو خسته‌تر از اوني كه بتوني باهام حرف بزني. شب‌ت به‌خير جيمي. گر چه بهتر ئه بگم خداحافظ تا نمي‌دونم چه‌وقت.

[ جيمي برمي‌گردد پشت ميز مي‌نشيند و  ورق‌ها  را بر مي‌زند. نور صحنه به آهسته‌گي خاموش مي‌شود. ]

 

صحنه بیست و یکم: 134

[ هستي با نگراني دارد شماره مي‌گيرد. سهراب وارد صحنه مي‌شود.]

هستي: كجا بودي؟ چرا به‌م زنگ نزدي؟ فكر نمي‌كني نگران‌ت مي‌شم؟

سهراب: ببخشيد. دسترسي به تلفن نداشتم.

هستي: چرا اسپري رو با خودت نبردي؟

سهراب: عزيزم، تا من بخوام دست بكنم توي جيب‌م اين ماسماسك رو دربيارم كه بزنم به صورت كسي، طرف حساب‌م رو رسيده.

هستي:  همون پرايد سفيد امروز  چند بار از جلوي خونه رد شد.

سهراب: مطمئني همون پرايد بود. پرايد سفيد دست خيلي آدم‌ها هست.

هستي:  خودشون بودند.  قيافه‌هاشون كه تابلو ئه. سهراب!

سهراب: جان‌م.

هستي: از فردا نرو سر كار.

سهراب: من كه ديگه نمي‌تونم مرخصي بگيرم عزيزم.

هستي: تو رو خدا نرو سر كار. مگه چه‌كارت مي‌كنند؟ خواهش مي‌كنم.

سهراب: باشه.

هستي: به‌م قول بده سهراب.

سهراب: قول مي‌دم. ولي اين راه‌ش نيست. يك روز نرم سر كار، دو روز نرم، روز سوم كه ديگه ناچارم برم.

هستي: اون ها وظيفه‌شون ئه كه به‌ت مرخصي بدهند. به‌شون بگو كه جان‌ت در خطر ئه. اگه فردا تو زنگ نزني به‌شون نگي، خودم زنگ مي‌زنم مي‌گم.

سهراب: باشه. خودم زنگ مي‌زنم. مادرم زنگ نزد؟ از بچه خبر نداري؟

هستي: من خودم زنگ زدم. مادرت گفت اول‌ش بي‌تابي مي‌كرد اما  الان ديگه عادت كرده به‌شون.

سهراب: كاش تو هم باهاش مي‌رفتي.

هستي: امشب بي بي سي با گلشيري مصاحبه كرد.

سهراب: خب؟

هستي: گلشيري گفت بهتر  ئه كه همه‌ي نويسنده‌ها با هم توي يه خونه باشند. ديگه هيچ‌كس خونه‌ي خودش نمونه.

 [ صحنه خاموش مي‌شود.  صداي آه سهراب از باندهاي صداي صحنه. سپس صداي هستي و سهراب از باندهاي صدا]

هستي: چي شده سهراب؟

سهراب: خواب بدي ديدم!

هستي: عزيزم! عزيز دل‌م!

 

1- ای لواشک آلو ، ای تمبر هندی ، ای برگه هلو ، ای شکلات خوشمزه ... آخه چرا ؟ چرا تو باید می افتادی تو رختخواب ... اینهمه نفر ! اما امیدوارم که شاهنامه رو بخونی و بعد از تو جات پاشی !!!!!!!!!!!!!!!!!! ( تند تند بخونی ها !)پ

2- خدا رو شکر شکلات تلخم صحیح و سالم به وطن ( دنیای وبلاگی ) برگشت ... بازگشت پیروزمندانه اش رو قبل از هرکسی به خودم تبریک میگم !

3- خاله جون ، هی بهت گفتم انقدر تو این کوچه پس کوچه ها وبگردی نکن ، آخه خاله آدم که نمیره با هرکسی آشنا نمیشه ... اینم آخر و عاقبتش ، هی رفتی کامنت طولانی گذاشتی ، شناسائیت کردن ، اومدن حالتو بگیرن ... خوب شد حالا خاله ؟ از این به بعد مثل بچه های خوب ، فقط میری خونه خاله و آبجی و داداش و فک و فامیل خودت و برمیگردی خونه خودتون ، نبینم رفتی برای یه نفرهایی هی کامنت گذاشتی ها ....! سر به راه باش تا کامروا شوی ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 12:1  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ...20

 نمایشنامه ۲( قسمت سیزدهم)

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

صحنه هجدهم: 66

 

[ كسي در صحنه نيست. صداي انفجار. صداي زنگ تلفن. كسي گوشي را برنمي‌دارد. صداي انفجاري ديگر. صحنه تاريك مي‌شود و بار ديگر روشن مي‌شود. شيرين و شيدا در صحنه هستند. ]

شيدا: مي‌خوام قبل از رفتن‌م ببينم‌ش و باهاش حرف بزنم. مي‌خوام باهاش خداحافظي كنم. اصلا مهم نيست كه چه رفتاري باهام مي‌كنه.

شيرين: اصلا امكان نداره رفتار بدي بكنه. خيلي توي خودش ئه. ديگه حتي ناي فرياد زدن هم نداره. نمي‌دوني چه‌قدر گناه داشت وقتي به‌ش گفتم سال 66 ئه. اصلا مثل دفعه پيش شيون و زاري نكرد. فقط منگ بود. انگار ديگه قبول كرده كه اين ئه زندگي‌ش. يه حرفي هم زد كه اشك من و جيمي رو  درآورد.

شيدا:  چي گفت؟

[ صداي زنگ تلفن از باندهاي صداي صحنه. بازيگران روي صحنه فيكس مي‌شوند. صداي برداشته شدن گوشي تلفن. صداي سهراب از باندهاي صداي صحنه: ]

صداي سهراب: الو؟

صداي يك مرد: روشن‌فكر كثافت! هنوز اين‌جايي كه! چي مي‌خواي از اين مملكت؟ گورت رو گم كن از اين مملكت برو بيرون.

[ صداي گذاشته شدن گوشي تلفن ]

شيرين: گفت: ببخشيد كه من مزاحم تون هستم. حتما دل‌تون مي‌خواد از اين كشور برين، اما به خاطر من نمي‌‌‌رين. گفت: خيلي بد ئه كه آدم ندونه توي اين دنيا به چه درد مي‌خوره و چه وظيفه‌اي داره. واي، شيدا، نگاه‌ش كه مي‌كنم جيگرم براش كباب ‌مي‌شه. فكرش رو بكن، اگه زندگي‌ش همين‌طور ادامه پيدا كنه تا يه روز كه زبان‌م لال بميره؟ خدا اون روز رو نياره.

شيدا: شايد به حرف من گوش نده، اما تو رو خدا تو  به‌ش بگو بره …

[ صداي زنگ تلفن از باندهاي صداي صحنه. بازيگران روي صحنه فيكس مي‌شوند. صداي برداشته شدن گوشي تلفن. صداي سهراب از باندهاي صداي صحنه: ]

صداي سهراب: الو؟

صداي مرد: مرگ بر روشن‌فكر! مرگ بر روشن‌فكر! مرگ بر روشن‌فكر. مرگ بر…

[ صداي گذاشته شدن گوشي تلفن از باندهاي صداي صحنه]

شيدا: شايد به حرف من گوش نده، اما تو رو خدا تو  به‌ش بگو بره گذرنامه بگيره، اصلا به جيمي بگو ببردش اداره‌ي گذرنامه، اون‌وقت من همين‌كه پام برسه به فرانسه، در اولين فرصت براش دعوت‌نامه مي‌فرستم كه بياد پيش من. براي تو و جيمي هم دعوت‌نامه مي‌فرستم. 

شيرين: ويزاتون رو گرفتين؟

شيدا: آره.

شيرين: تو هم كه بري من ديگه كسي رو ندارم شيدا.

شيدا: عزيزم! من بلافاصله براتون دعوت‌نامه مي‌فرستم.

[ نور صحنه خاموش و بي‌درنگ روشن مي‌شود. ]

شيرين: بچه‌ت الان چه‌طور ئه؟

شيدا: چي بگم؟ اصلا آرام و قرار نداره. خيلي سوال مي‌كنه. گاهي‌وقت‌ها هم كارهايي مي‌كنه كه من نمي‌دونم بايد به حساب هوش‌ش بذارم يا عدم تعادل. هفته پيش يك استخوان مرغ رو توي گلدان خاك كرد و آب پاشيد روش كه يك مرغ سبز بشه. هر روز مي‌رفت به گلدان آب مي‌داد و منتظر بود كله‌ي مرغ از زير خاك بياد بيرون.

شيرين: خب، بچه‌ي تو ئه ديگه. مگه تو و ايرج عاقلين كه اون باشه؟

شيدا: ديشب هم يه حرفي زد كه من و ايرج مونده بوديم چي به‌ش  بگيم.

شيرين: چي گفت؟

شيدا: همين‌كه يه جايي موشك زدند، گفت:

[ صداي زنگ تلفن از باندهاي صداي صحنه. اما كسي گوشي را برنمي‌دارد. ]

شيدا: همين‌كه يه جايي موشك زدند، گفت: همين‌كه يه جايي موشك زدند گفت: همين‌كه يه جايي موشك زدند گفت: [ تا زماني كه صداي زنگ تلفن از باندهاي صحنه شنيده مي‌شود شيدا جمله‌ي خود را تكرار مي‌كند و بلاصله پس از قطع صداي زنگ تلفن ادامه مي‌دهد. ] همين‌كه يه جايي موشك زدند گفت: مامان نكنه من بميرم.

شيرين: بيا. آخه اين چه وضعي ئه كه يه بچه هفت ساله مجبور مي‌شه به مرگ فكر كنه! به‌خدا  تا وقتي كه وضع ما اين‌جور ئه من رو بكشي حاضر نيستم بچه‌دار شم.

شيدا: جيمي چي مي‌گه؟ بچه نمي‌خواد؟

شيرين: جيمي غلط مي‌كنه بچه بخواد. فكر مي‌كني من مثل تو طاقت دارم كه بچه‌م همچو حرفي به‌م بزنه؟

 [ صداي انفجار دو موشك ]

شيرين: خيلي زور داره آدم بميره و  يه مدت بعد صلح بشه.

[ صحنه خاموش و لحظه‌اي روشن مي‌شود. فقط شيوا و شيدا در صحنه هستند. با فاصله از هم در سكوت نشسته‌اند. نور صحنه خاموش و لحظه‌اي بعد روشن مي‌شود. شيوا و شيدا يك‌ديگر را در آغوش كشيده‌اند. ]

 

صحنه نوزدهم : درهاي بسته

[ شيوا گوشي تلفن را در دست دارد و شماره‌اي مي‌گيرد. ] 

صداي رامين: الو.

شيوا: سلام.

صداي رامين: سلام. بفرماييد.

شيوا: من شيوا هستم.

صداي رامين: سلام شيوا. كي از خواب بيدار شده‌اي؟

شيوا: سه روز ئه. 

رامين: آخه الان چه وقت بيدار شدن بود شيوا؟

شيوا:‌ براي چي؟

رامين: ناراحت نيستي كه توي همچين وضعيتي بيدار شده‌اي؟

شيوا: نه. منتظرم ببينم بالاخره چه اتفاقي مقدر ئه براي من بيفته.

رامين: نمي‌ترسي؟

شيوا: خب، آره كمي مي‌ترسم. نمي‌خوام وقتي كه خواب‌م يه موشك بخوره اين‌جا و بميرم.

رامين: من  چند مدت پيش خواب‌ت رو ديدم.

شيوا: چه خوابي ديدي؟

رامين: خواب ديدم من روي يك صندلي نشسته‌‌ام و تو پشت به من  پيش مي‌رفتي. دري روبه‌روي تو  بود. در  رو باز  كردي، يه در ديگه روبه‌روي تو بود، اون در رو هم باز  كردي، در ديگه‌اي روبه‌روي تو  بود. درهاي بسته تمامي نداشت. من دل‌‌واپس نگاه‌‌ت مي‌‌كردم كه دري رو  باز مي‌‌كردي و در ديگه‌اي روبه‌روي تو بود و تو همين‌طور از من دور مي‌شدي.

شيوا: اين‌كه خيلي بد ئه.

رامين: اين‌كه از من دور مي‌شدي؟

شيوا: اين‌كه درها تمامي نداشت.

رامين: چرا بعد از سه روز به‌م زنگ زدي؟

شيوا:  نمي‌دونم.  الان هم نمي‌خواستم زنگ بزنم. نگران بودم خواب باشي.

رامين: فردا ممكن ئه هم‌ديگر رو ببينيم؟

شيوا: ما فردا صبح زود راه مي‌افتيم مي‌ريم شمال.

رامين: خوش به حال‌تون. من مدت‌ها ست نرفتم شمال.

شيوا: من جرات نمي‌كنم بخوابم. مي‌ترسم خواب‌م ببره و باز سه سال بعد بيدار شم. دل‌م مي‌خواد دريا رو ببينم. دل‌م مي‌خواست الان تابستون بود توي دريا شنا مي‌كردم.

رامين: كي برمي‌گردين؟

شيوا: نمي‌دونم. فكر مي‌كنم تا وقتي كه موشك‌باران ادامه داشته باشه برنگرديم.

رامين: همين‌كه رسيدين شمال، بلافاصله به من زنگ بزن.

شيوا: تو هنوز مجردي؟

صداي رامين: نه. [ مكث طولاني ] شيوا!

شيوا: زن‌ت الان كجا ست؟

صداي رامين: پرستار ئه. اين هفته شيفت شب ئه.

شيوا: زن‌ت رو دوست نداري؟

صداي رامين: چرا، دوست دارم.

شيوا: پس چرا مي‌خواي من رو ببيني؟

صداي رامين: دل‌م خيلي برات تنگ شده.

شيوا: خب، كاري نداري؟

صداي رامين: وقتي برگشتي به‌م زنگ مي‌زني ديگه شيوا! مي‌خوام هم‌ديگر رو ببينيم.

شيوا: خيلي برات مهم ئه كه هم‌ديگر رو ببينيم؟

رامين: آره.

شيوا:‌ يه حسي به من مي‌گفت نبايد به‌ت زنگ بزنم. براي همين سه روز طول كشيد تا زنگ زدم.

رامين: شيوا!

شيوا: شايد من ديگه نخوام هم‌ديگر رو ببينيم.

صداي رامين: چرا؟

شيوا: تو زن داري.

بچه ها حالشون خوب خوب شده و دارن شیطونی میکنن ، از لطف همتون ممنونم

تو هنوز شکلاتی هر چند به شدت کمیاب شدی ... و خب وقتی یه جنسی کمیاب میشه حتما گرون تر هم میشه دیگه نه ؟

شکلات تلخ پیدا نشد .... نمیتونم به احتمالات فکر نکنم ... کاش یه نفر رو تو برلین داشتم که در به در دنبالش میگشت ... یکی که فقط بگه حالش خوبه 

اینم یه سلام اختصاصی و خصوصی به خواهر زاده خودم خوبی خاله جان  ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 14:17  توسط بهونه همین  | 

اگه به کامنتهاتون جواب ندادم ببخشید

همه دوستای خوبم ، بخصوص کوروش عزیزم ، حمید شکلات ، داداش محسن ، سعاد مهربون ، غزاله عزیز ، پری کوچک نازنین  ، مریم خانم دوست داشتنی  ، ایتالیایی ها و البته تمام دوستان خوب و مهربونم ،ببخشید که نتونستم و بیام و براتون کامنت بزارم ، هردوتا فسقلی های من مریض شدن و من واقعا نمیتونم بیام تو اینترنت فقط اومدم ازتون معذرت خواهی کنم ... به امید خدا حالشون که بهتر شد میام سر وقتتون ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 19:31  توسط بهونه همین  | 

میان پرده ..

بهونه تاجر میشود !!!

وقتی زندگی به آدم سخت میگیره ... هر کسی ممکنه متکدی بشه ، هیچوقت علاقه ای به اینجور کارها نداشتم ، ولی خب زندگیه دیگه ، خیلی وقتها آدم کارهایی رو انجام میده که باورش برای خودش هم دشواره ... حالیا ! بهونه هم متکدی و تاجر شده میگین نه خودتون برین نگاه کنین :

قصه تجارت یه متکدی

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 3:1  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ...19

نمایشنامه ۲( قسمت دوازدهم)

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

صحنه پانزدهم : رامين

[ شيوا گوشي تلفن را در دست دارد. ]

صداي يك مرد: الو.

شيوا: سلام. من شيوا هستم.

رامين: سلام شيوا. كي بيدار شده‌اي؟

شيوا: از كجا مي‌دونستي من خواب بودم؟

رامين: همون روزهاي اول خبرش به گوش‌م رسيد. وقتي هم كه سال 59 بيدار شدي، من دير خبر دار شدم، زنگ زدم گفتند دوباره خوابيدي. خيلي خوش‌حال‌م كردي كه زنگ زدي به‌م.

شيوا: فكر نمي‌كردم به همين راحتي پيدات كنم. امروز به خيلي‌ها زنگ زدم. فقط تونستم يكي دو تا از بچه‌ها رو پيدا كنم. تو از كي‌ها خبر داري؟

رامين: شبنم و مهرداد با هم ازدواج كرده‌اند. از اون جمع فقط با اين دو تا رفت و آمد دارم. گاهي‌وقت‌ها هم از بد حادثه به ايرج برمي‌خورم؟

شيوا: چرا از بد حادثه؟

رامين: من همه‌ چي رو مي‌دونم شيوا. مي‌دونم ايرج چه كار كرده.

شيوا: نمي‌خوام راجع به اون حرف بزنم.

رامين: من هنوز هم دوست‌ت دارم.

شيوا: رامين! من زنگ زدم حال‌ت رو بپرسم.

رامين: فقط مي‌خواستم بدوني كه هنوز هم دوست‌ت دارم.

شيوا: مرسي.

رامين: خيلي خوش حال‌م كردي كه زنگ زده‌اي؟

شيوا: تو هنوز ازدواج نكرده‌اي؟

رامين: نه.

شيوا: چرا؟

رامين: تو كه خوب مي‌دوني چرا؟

شيوا: خب، مي‌شه گفت تو خيلي عوض نشده‌اي. هر بار كه من بيدار شده‌ام، چيزي كه خيلي رنج‌م داده اين بوده كه آدم‌ها رو مي‌بينم خيلي عوض شده‌اند.

رامين: شيوا!

شيوا: بله.

رامين: مرسي كه به‌م زنگ زده‌اي. مرسي كه به ياد من افتادي.

شيوا: داشتم شعرهاي فروغ رو مي‌خوندم كه ياد تو انتادم. تو هنوز هم شعرهاش رو از بري؟

رامين: آره.

شيوا: طرز شعر خواندن تو رو هميشه دوست داشتم.

رامين: پس به اين شعر گوش بده: عشق را كشته‌اند

و مرداني را كه عشق مي‌باختند

ترانه را كشته‌اند

و مرداني را كه ترانه مي‌خواندند

آنان هر چيز خوب اين سرزمين را كشته‌اند

شيوا: خوش‌حال‌م كه تو مثل ديگران عوض نشده‌اي.

رامين: شيوا!

شيوا: بله.

رامين: دل‌م مي‌خواد هم‌ديگر رو ببينيم.

 

صحنه شانزدهم : بار ديگر

[  صداي زنگ تلفن در تاريكي. صداي ابي كه يكي از ترانه هايش را مي خواند. نور مي‌آيد. صداي ابي از ضبط پخش مي شود. صداي زنگ تلفن همچنان ادامه دارد. شيوا روي مبل خواب‌ش برده.|

شيرين: | از بيرون صحنه | شيوا! شيوا! گوشي رو بردار.

| همچنان صداي زنگ تلفن و صداي ترانه به گوش مي رسد.  شيرين وارد صحنه مي‌شود. گوشي تلفن را برمي‌دارد. ‏]

شيرين: الو؟

صداي رامين: الو، سلام. من رامين هستم.

شيرين: سلام، حال‌ شما خوب ئه؟

رامين:  خيلي ممنون. ممكن ئه با شيوا صحبت كنم؟

شيرين: يه لحظه گوشي دست‌تون باشه.  شيوا! شيوا! شيوا  جان! شيوا! الو، شيوا خوابيده.

صداي رامين: يعني؟

شيرين: بله، خواب طولاني.

 

صحنه هفدهم : سلام

[ سهراب بچه را روي شانه‌هاي خود نشانده و به اشياء خانه نزديك مي‌شود. با دست به هر شيئي اشاره مي‌كند و به اشياء سلام مي‌كند. ]

سهراب: سلام پنجره. پنجره. سلام تلويزيون. سلام فرش. سلام تلفن. سلام كتاب‌خونه. اه، اين كتاب‌خونه ست. كتاب‌خونه. سلام كتاب‌خونه. ميز. ميز. سلام ميز. سلام. سلام صندلي. سلام چراغ. اه، اين گل‌ رو ببين. سلام گل. گل. اين اسم‌ش گل ئه. گل. [ هستي مي‌آيد تو. ] سلام مامان.

هستي: سلام! سلام عزيزم!

سهراب: سلام ساعت. ساعت. چراغ كو؟ ايناهاش. سلام چراغ. صندلي كو؟ ايناهاش. صندلي. سلام صندلي.

 [ صداي زنگ تلفن. ]

هستي: الو؟ الو؟ الو؟

سهراب: [ آهسته ] گوشي رو بذار، بعد يه شماره‌ بگير.

هستي: براي چي؟

سهراب: تو اين كار رو بكن. بعد به‌ت توضيح مي‌دم.

هستي: شماره‌ي كي رو بگيرم؟

سهراب: فرقي نمي‌كنه. يه شماره‌ بگير، همين كه گوشي رو يكي برداشت، قطع كن.

[ هستي شمار‌ه‌اي مي‌گيرد. ]

يك صدا: الو؟

[  هستي گوشي را مي‌گذارد.  ]

سهراب: به من گفته‌اند  هر وقت تلفن زنگ زد و كسي جواب نداد، همين‌كه گوشي رو بذاري، ممكن تلفن به ميكروفن تبديل بشه.

هستي: آخه چه‌طور ممكن ئه؟

سهراب: نمي‌دونم. به‌م گفته‌اند. لابد سيستمي ئه كه…

[ صداي زنگ تلفن. هستي گوشي را برمي‌دارد. ]

هستي: الو؟

[ كسي پاسخ نمي‌دهد. هستي گوشي را مي‌گذارد. ]

سهراب: يه شماره بگير.

[ هستي گوشي را برمي‌دارد و شماره‌اي مي‌گيرد. ]

يك صدا: الو؟

[ هستي گوشي را مي‌گذارد. ]

هستي: من مي‌ترسم سهراب.

[ بلافاصله صداي زنگ تلفن. هستي گوشي را برمي‌دارد. ]

هستي: الو؟

[ كسي پاسخ نمي‌دهد. هستي باز گوشي را مي‌گذارد. سپس برمي‌دارد و شماره‌اي مي‌گيرد. ]

يك صدا: بله بفرماييد؟

[ گوشي را مي‌گذارد. بلافاصله صداي زنگ تلفن. هستي گوشي را برمي‌دارد. ]

صداي يك مرد: الو.

هستي: بله؟

صداي يك مرد: تو زن  سهراب يكتا هستي؟

هستي: شما؟

مرد: به تو ربطي نداره من كي‌ هستم. فقط به‌ت بگم  برو به فكر يه شوهر ديگه باش.

هستي: گم‌شو كثافت لجن!

[ گوشي را مي‌گذارد. ]

سهراب: همون يارو بود؟

هستي: [ شماره‌اي ديگر مي‌گيرد.] آره.

سهراب: خواهش مي‌كنم به اين آدم‌ها بدو بيراه نگو.

يك صدا: الو.

[ هستي گوشي را مي‌گذارد. ]

هستي: آخه داشت حرف‌هاي مزخرف مي‌زد.

سهراب: هر چي كه مي‌گن، تو همچين جواب‌هايي به‌شون نده. اين آدم‌ها رو نبايد تحقير كرد. وقتي تحقيرشون كني، در واقع به ياد شون مي‌آري كه چه آدم‌هاي حقيري هستند، اون‌وقت اون‌ها انگيزه بيش‌تري پيدا مي‌كنند كه براي آدم دردسر درست كنند.

هستي: من مي‌ترسم سهراب. مي‌ترسم تهديدشون جدي باشه. خواهش مي‌كنم بيا از اين كشور بريم. الان بهترين فرصت ئه كه از يه كشوري درخواست پناهندگي كني.

۱- تو هنوز قند و نباتی شکلاتی ... یه شکلات ابلیس وار که آدم رو وسوسه میکنه واسه خوردن و بعد هم اضافه وزن و چاق شدن ... شکلات هم که باشی باز هم ابلیسی

۲- یه جوجه تیغی کمیاب که تیغهاش شبیه یه علامت استفهامی یعنی :؟هستن گم شده هرکسی از نامبرده اطلاعاتی در دست داشت لطفا با این وبلاگ تماس گرفته و عده زیادی را از نگرانی برهاند ... و در صورت ارسال اخبار و اطلاعات درست و مثبت مژدگانی نیز دریافت کند

 

۳- میدونم هنوز زندگیتون رو شروع نکردین ... ولی از همینجا بگم که زندگی سخته ... اما سختی دلیل بر تلخی نمیشه ... زندگی مشترک خیلی شیرینه ... بیخود به کام خودتون تلخش نکنین !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 17:34  توسط بهونه همین  | 

تئاتر...18

نمایشنامه ۲( قسمت یازدهم)

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

صحنه چهاردهم : فروغ فرخ‌زاد

[ شيوا دارد شعر‌هاي فروغ‌ فرخزاد را  مي‌خواند. صداي او از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود: ]

سهم من اين است

سهم من اين است

سهم من،

آسماني ست كه آويختن پرده‌اي آن را از من مي‌گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پله‌ي متروك است

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن‌آلودي در باغ خاطره‌ها ست

و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي‌گويد:

دست‌هايت را

دوست مي‌دارم

دست‌هايم را در باغ‌چه مي‌كارم

سبز خواهم شد،مي‌دانم، مي‌دانم، مي‌دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

[ نور صحنه خاموش و بي‌درنگ روشن مي‌شود. شيوا همچنان دارد شعر‌هاي فروغ‌ فرخزاد را  مي‌خواند و صداي او از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود:]

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دي ماه است

من راز فصل‌ها را مي‌دانم

و حرف لحظه‌ها را مي فهمم

نجات‌دهنده در گور خفته است

و خاك، خاك پذيرنده

اشارتي ست به آرامش

[ جيمي وارد صحنه مي‌شود ]

جيمي: شيوا،  خيلي خوش‌حالي كه بيدار شده اي؟

شيوا: آره.

جيمي: خب، بيدار شده‌اي ديگه. حالا دل‌ت مي‌خواد چه‌كار كني؟

شيوا: نمي‌دونم چه كار كنم. مي‌ترسم جيمي. مي‌ترسم دوباره خواب‌م ببره، براي همين نمي‌دونم چه‌كار بايد بكنم. فقط به اين فكر مي‌كنم كه همين لحظه رو نبايد از دست بدهم. بايد از لحظه‌ لحظه‌ي زندگي‌م استفاده كنم، اما واقعا نمي‌دونم چه‌كار كنم.

جيمي: با من نمي‌آي بيرون؟

شيوا: كجا؟

جيمي: نمي‌خواي ببيني چه‌قدر همه چيز فرق كرده؟ چه مي‌دونم. البته اگه حال‌ش رو داري با من باشي. اگه حوصله‌ي من روداري.

شيوا: جيمي، مگه ممكن ئه كسي حوصله تو رو نداشته باشه؟ تو خيلي خوبي.

جيمي: چاكريم! راست‌ش من دل‌م خيلي برات تنگ شده بود. تعريف از خود به قول بچه‌ها گه خوردن ئه، اما راست‌ش من موقعي كه خواب بودي خيلي مراقب تو بودم. توي اين سه سال هر وقت هم كه شيرين خونه نبود، من حتما خودم رو زود مي‌رسوندم خونه كه مبادا تو بيدار شي و كسي خونه نباشه. مي‌خواستم وقتي بيدار مي‌شي تنها نباشي.

شيوا:  جيمي، چه‌قدر خوب ئه كه تو هستي توي اين دنيا.

جيمي: خيلي چاكريم! خب، پا شو بيا ديگه. بيا يه روز توي ماشين‌م بشين ببين من هر روز با چه آدم‌هايي سر و كار دارم. من هنوز هم عادت‌م رو ترك نكردم. همين‌كه يكي توي ماشين‌م سوار مي‌شه، بي‌اختيار دقت مي‌كنم بفهمم طرف شبيه چه جانوري ئه. به‌ت گفتم تو شبيه چه جانوري هستي؟

شيوا: نه.

جيمي: تو شبيه ….هستي. [ بسته به شباهت هر بازيگر به حيوان به‌خصوصي جاي نقطه‌چين پر خواهد شد. ]

 

صحنه پانزدهم : جوك

[ در تاريكي اتاق هر سه كنار هم نشسته‌اند. شيرين شيوا را بغل كرده است. جمشيد مي‌خندد. ]

شيرين: [ به شيوا ] نترس عزيزم! حالا فهميدي چرا مي‌گم بايد خوش‌حال باشي كه مي‌خوابي؟ اين زندگي ما ست. همه‌ش ترس از مرگ، همه‌ش دلهره. جيمي، ممكن ئه لطفا اين‌قدر الكي نخندي؟

جيمي: ممكن نيست. چون الكي نمي‌خندم. دارم براي خودم جوك تعريف مي‌كنم.

شيوا: خب، بگو ما هم بخنديم.

جيمي: نه، يه جوك بي‌تربيتي ئه.

شيرين: خفه شو جيمي.

جيمي: تعريف نكردم كه. اه!

شيرين: نه تو رو خدا! بيا تعريف كن.

جيمي: يه روز يه …

شيرين: خفه شو جيمي.

[ جيمي همچنان مي‌خندد ]

شيوا:  [ از شيرين ] واقعا داره براي خودش جوك تعريف مي‌كنه

جمشيد: دارم به نصيحت پدر خدابيامرزم عمل مي‌كنم. روزهاي آخر زندگي‌ش به‌م گفت از من به تو نصيحت، تا مي‌توني بخند پسر. گفت اگر من يك ‌بار ديگه زندگي كنم، سعي مي‌كنم زياد بخندم و ديگه زندگي را سخت نگيرم. خدا رحمت‌ش كنه.

[ آوازي مي‌خواند. صداي تيربار هوايي شنيده مي‌شود. جيمي بلند بلند مي‌خندد. ]

شيوا: جيمي! باز هم براي خودت جوك تعريف كردي.

جمشيد: نه. يه مطلبي رو نيم ساعت پيش توي كتاب خوندم كه خيلي خنده‌‌دار بود. اگه از من خواهش كنيد ممكن ئه براتون تعريف كنم.

[ صداي آژير سفيد و گوينده راديو كه مي‌گويد:  توجه! توجه! علامتي كه هم‌اكنون مي‌شنويد اعلام وضعيت عادي يا سفيد است و معني و مفهوم آن اين است كه حمله‌ي هوايي خاتمه يافته و يا احتمال وقوع آن از بين رفته است. از پناه‌گاه خارج شويد. شيرين همين‌كه صداي آژير را مي‌شنود مي‌رود برق اتاق را روشن مي‌كند. ]

شيوا: [ بلافاصله بعد از ديالوگ بالاي جيمي ] من ازت خواهش مي‌كنم جيمي.

جيمي: توي يه باغ وحش يه بز رو مي‌ندازن توي قفس كرگدن كه كرگدن تنها …

شيوا: [ هم‌زمان با جيمي كه دارد جمله‌ي بالا را مي‌گويد: بز رو مي‌ندازن …] براي چي برق رو روشن كردي؟

جيمي: توي يه باغ وحش يه بز رو مي‌ندازن …

شيرين: [ هم‌زمان با جيمي ] آژير سفيد زده شد ديگه.

جيمي: توي يه باغ‌ وحش…

شيوا:  [ هم‌زمان با جيمي ] يعني الان تموم شد؟

[ جيمي گوشي تلفن را برمي‌دارد و شماره‌اي مي‌گيرد. ]

شيرين: آره، اين دفعه هم به خير گذشت.

جيمي: الو، سلام. ببخشيد خانم، چون كسي به حرف‌م گوش نمي‌ده من دچار كمبود محبت شدم، وقت دارين با شما صحبت كنم؟

زن: شما خجالت نمي‌كشي توي اين وضعيت…

[  شيرين گوشي را از دست جيمي مي‌گيرد و صداي زن را مي‌شنود اما ما نمي‌شنويم. گوشي را مي‌گذارد. ]

شيرين: بارها به‌ت گفتم از اين شوخي‌ت خوش‌م نمي‌آد جيمي.

جيمي: شوخي نكردم. خيلي هم جدي بود. شما كه به حرف‌م گوش نمي‌دين. مي‌خوام يكي رو پيدا كنم كه به حرف‌م گوش بدهد.

شيوا: بگو جيمي، من گوش مي‌دم. مطلبي رو كه خوندي برام تعريف مي‌كني؟

جيمي: نه، ديگه نمي‌گم.

شيوا: خواهش مي‌كنم جيمي. 

جيمي: خواهش مي‌كني؟

شيوا: آره.

جيمي: توي يك باغ وحش يه بز رو مي‌ذارن توي قفس يه كرگدن كه كرگدن تنها نباشه. بز هم به عادت بزها در تمام مدت روز كرگدن رو شاخ مي‌زد و خب كرگدن هم كه معروف ئه به پوست‌ كلفتي not only  از شاخ زدن بز ناراحت نمي‌شد، but also خوش‌حال هم مي‌شد.

شيوا: چرا؟

جيمي: خب، براي اين‌كه كسي به كرگدن محبت نمي‌كنه ديگه، كرگدن هم كمبود محبت داشت. وقتي بز به‌ش شاخ مي‌زد، حس مي‌كرد وجود داره. حس مي‌كرد يكي هست كه به‌ش توجه داره. به‌ش شاخ مي‌زنه. كرگدن با خودش فكر مي‌كرد: شاخ مي‌زند، پس هستم. خلاصه كرگدن كه هميشه‌ي خدا بي‌حال و كسل بود، حالا يكي رو داشت كه به‌ش توجه بكنه.

شيوا: خب، ادامه‌ش؟

جمشيد: همين.

شيرين: اين كجاش خنده‌دار بود جيمي؟

جيمي: خب، وضع اين دو تا خيلي شبيه وضع  من و تو ئه، براي همين خنده‌ام گرفت. توي رابطه ما، تو همان بز هستي و من كرگدن. آها!  نكته‌ي جالب ماجرا كه يادم رفت بگم اين بود كه بز ماده بود و كرگدن نر. اين‌ها رو مخصوصا توي يه قفس گذاشته بودند كه با هم  آميزش كنند.

شيرين: مگه ممكن ئه كرگدن و بز با هم آميزش بكنند؟

جيمي:‌ آره.

شيرين: خيلي عجيب ئه.

جيمي: كجاش عجيب ئه؟ مگه من و تو با هم آميزش نمي‌كنيم؟

شيرين: خفه شو بي‌شعور!

۱- پیوندتون مبارک ... دم هردوتون سه چارک

۲- دارم دعا میکنم .... تمام مدت دارم دعا میکنم برای یکی از بهترین شیاطین روی زمین شیطانی که اگه نبود نمیدونم اینجا بودم یا نه  ای ابلیس باعظمت من الهی که همیشه دلت خوش باشه و لبت پر خنده تا بتونی تمام بنده های این دنیای مجازی رواز راه به در کنی ....

۳- شکلات تلخ مسموم باشی یا نه .... زهر آلود باشی یانه .... بهترین شکلات دنیایی ، من جنون شکلات تلخ دارم ... از تو گذشتن ندانم ، نتوانم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 17:30  توسط بهونه همین  |