تئاتر ... آخرین قسمت
نمایشنامه ۲( قسمت پانزدهم )
یک دقیقه سکوت
نوشته : محمد یعقوبی
صحنه بیست و دوم : لبخند
شيوا: سلام جيمي.
جمشيد: [ با لكنت و مكث همراه با لبخند پاسخ ميدهد. ] سلام.
شيوا: چه اتفاقي برات افتاده جيمي؟
[ جيمي نميتواند پاسخي بدهد. لبخند ميزند. ]
شيوا: جيمي چه بلايي سرت اومده؟
[جمشيد نميتواند پاسخي بدهد، فقط لبخند ميزند.]
صحنه بیست و سوم : چه احساس خوشايندي!
شيرين:. سكته مغزي كرده. حافظهاش تخريب شده، براي همين نميتونه حرف بزنه. فقط گاهيوقتها كلماتي رو به ياد ميآره و تقريبا روان حرف ميزنه، اما هر چه بگيم ميفهمه. [ نور صحنه كليدي خاموش و بيدرنگ روشن ميشود . ] حالا من مسافركشي ميكنم.
شيوا: پس اوضاع بايد عوض شده باشه كه تو ميتوني مسافركشي كني؟
شيرين: وضع كمي بهتر شده.
شيوا: هيچكس مزاحمت نميشه؟
شيرين: روزهاي اول خيلي مزاحم ميشدند. براشون عجيب بود كه يه زن مسافركشي كنه. تا مدتي جيمي رو هم با خودم ميبردم كه اگه جلومان رو گرفتند، حاليشون كنم چرا من دارم رانندگي ميكنم. هنوز هم گاهيوقتها جيمي با من ميآد.
شيوا: شيدا كجا ست؟
شيرين: با بچهش رفت فرانسه، پيش ايرج.
[ نور صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود . ]
شيرين: [ با بغض ] دلم براي پرحرفيهاش تنگ شده. آره. دلم براي پرحرفيهات تنگ شده جيمي.
[ شيوا شيرين را بغل ميكند. بغض شيرين تبديل به گريه ميشود. ]
شيرين: ببخشيد. دست خودم نيست. الان تموم ميشه. مدتها ست گريه توي دلم تلانبار شده، ديگه نميتونم جلوش رو بگيرم. ببخشيد. روز اول بيداري تو من اينجور دارم رفتار ميكنم. ببخشيد. دست خودم نيست. خوشبه حالت شيوا. بارها به تو حسودي كردهام. دلم ميخواست جاي تو باشم. خيليوقتها صبح كه صداي زنگ ساعت از خواب بيدارم ميكنه، گريهام ميگيره. با خودم ميگم خدايا، من باز هم بايد چشمهام رو باز كنم؟ چهقدر خوب ئه كه آدم مثل تو بخوابه و روزي بيدار شه كه همه چيز عوض شده باشه. همه مشكلات برطرف شده باشه. چه احساس خوشايندي ئه كه آدم مثل تو يك روز از خواب بيدار شه و يكي بهش بگه عزيزم، اوضاع بهتر شده. خشونت و هرج و مرج كمتر شده. حالا ديگه به آدمها احترام گذاشته ميشه.
صحنه بیست و چهارم : خداحافظ
[ فقط شيوا و جمشيد در صحنه هستند. شيوا شمارهاي ميگيرد. صداي بوق اشغال تلفن از باندهاي صداي صحنه شنيده ميشود. جمشيد بلند ميخندد. ]
شيوا: چي ئه جيمي؟ مثل اونوقتها براي خودت جوك تعريف كردي؟
جيمي: نه.
شيوا: تمرين خنده؟
جمشيد: نه.
شيوا:ياد گذشتهها افتادي؟
جيمي: آره.
شيوا:جيمي يادت هست براي من درباره حيوانات حرف ميزدي؟
جيمي: آره.
[ شيوا بار ديگر شماره ميگيرد. بعد از چند بوق انتظار: ]
صداي يك زن: الو؟
شيوا: الو. سلام. ببخشيد، من ميتونم با رامين صحبت كنم؟
صداي زن: شما؟
شيوا: من يكي از دوستان قديميش هستم.
شيوا: ممكن ئه اسمتون رو بگيد؟
شيوا: شيوا
صداي زن: رامين در موشكباران سال 66 كشته شد.
شيوا: خداي من! شما همسرش هستيد؟
صداي زن: بله.
شيوا: ميخوام بدونيد كه ما فقط دو تا دوست معمولي بوديم. باور كنيد؟
صداي زن: اون مرده.
شيوا: من نميدونم چي بايد بگم. خداحافظ.
صداي زن: خداحافظ.
[ شيوا گريهاش ميگيرد. ]
جيمي: شيوا.
شيوا: من ميرم بخوابم جيمي. دعا كن باز هم خوابم ببره تا سالها بعد. خدا كنه اينقدر بخوابم بخوابم بخوابم تا يه روز بيدار شم ببينم تو حالت خوب خوب ئه. شيدا و شهرام برگشتهاند اينجا. برم خيابون ببينم آدمها ديگه غمگين و اخمو نيستند. ببينم همه لبخند ميزنند و از اينكه زندهاند خوشحالند. از اينكه اينجا به دنيا اومدهاند و اينجا زندگي ميكنند خوشحالند. خدا كنه خوابم ببره. خدا كنه روزي بيدار شم كه ارزش بيدار شدن داشته باشه.
صحنه بیست و پنجم : آه، خداي من!
[ شيرين از بيرون وارد صحنه مي شود. جيمي دارد ميگريد. صداي نفسهاي او هنگام گريستن توجه شيرين را جلب ميكند. ]
شيرين: اتفاقي افتاده جيمي؟
جمشيد: شيوا.
[ شيرين شتابان به سوي اتاق خواب شيوا ميرود. جيمي همچنان ميگريد. شيرين برميگردد. ]
شيرين: تو من رو ترسوندي جيمي. فكر كردم اتفاق بدي براش افتاده. جيمي، گريه نكن عزيزم. اون باز هم بيدار ميشه. تا اون روز تو هم خوب شدهاي. شيوا بيدار ميشه. همه دور هم جمع ميشيم. تا اون زمان حتما اوضاع بهتر شده و شيوا از ما ميپرسه: اوضاع چهطور ئه؟ و ما بهش ميگيم همه چيز تغيير كرده. همه چيز خوب و قشنگ ئه…شيوا همه حرفهاي ما رو ميشنوه و فقط ميگه: خداي من! جيمي، عزيزم، اون روز خيلي دير نيست؛ باور كن. نبايد خيلي دير باشه. شيوا بيدار ميشه و مدام ميگه: خداي من! خداي من! خداي من!
صداي كسي از باندهاي صداي صحنه: تماشاگران عزيز! نمايشنامهي خداحافظ تا نميدانم چه وقت به علت قتل نويسنده ناتمام مانده است. خواهش ميكنيم قبل از خروج از سالن نمايش به ياد اين نويسنده و همه نويسندگان ديگري كه به قتل رسيدهاند بايستيد و يك دقيقه سكوت كنيد. پایان
این نمایشنامه هم به پایان رسید . با توجه به ته کشیدن بودجه تئاتر احتمالا مثل تمام دولتمردان و دولتزنان ... از این پس اراجیف خواهیم بافت !!!

