تئاتر ...17
نمایشنامه ۲( قسمت دهم)
یک دقیقه سکوت
نوشته : محمد یعقوبی
صحنه سیزدهم : 62
[ شيوا و شيرين يكديگر را بغل كردهاند. ]
شيرين: عزيزم!
شيوا: چه سالي ئه!
شيرين: 62.
| شيوا چند بار جيغ مي كشد. |
شيرين: عزيزم! عزيز دلم!
شيوا: خداي من!
شيرين: عزيزم!
شيوا: دارم ديوونه ميشم شيرين. اصلا باورم نميشه. خداي من!
شيرين: عزيز دلم!
شيوا: من نفرين شدهام. ميدونم.
شيرين: اين نفرين نيست عزيزم، معجزه است. فكر ميكني ما سالهاي خوبي رو پشت سر گذاشتهايم؟ تو بايد خوشحال باشي كه خواب بودي و مشكلات رو حس نكردي.
شيوا: چي داري ميگي شيرين؟ خيلي وحشتناك ئه كه آدم هر بار بخوابه و چند سال بعد بيدار بشه.
شيرين: به خدا خيليها از خداشون ئه كه مثل تو بخوابند و اين وضع رو تحمل نكنند. من خودم اگه ميشد از خدام بود كه بيداريم رو ميدادم به تو و جاي تو ميگرفتم ميخوابيدم. مطمئنم كه جيمي هم از خداش بود. بهخدا بايد خوشحال باشي كه خواب بودي. تو كه نميدوني ما چه وضعي داريم. جنگ، گراني …
شيوا: جنگ؟
شيرين: آره. سه سال ئه كه بيخودي داريم با عراق ميجنگيم. يكي دو هفته بعد از اينكه تو دوباره خوابيدي، جنگ شروع شد. اصلا هم معلوم نيست كي ميخواد تموم شه.
[ صحنه خاموش و بيدرنگ روشن ميشود. شيرين نوار كاستي را در ضبط ميگذارد. صداي شيدا از باندهاي صحنه شنيده ميشود.
صداي شيدا: شيوا! عزيزم. سلام. اميدوارم روزي كه بيدار ميشي خيلي دير نباشه. اميدوارم خيلي زود، يكي از همين روزها بيدار شي و ديگه خوابت نبره. مطمئنم كه آرزوي تو همين ئه. وقتي باز خوابت برد، گريهام گرفت. دلم ميخواست مثل هميشه ازت مراقبت كنم. اما واقعيت اين ئه كه من ديگه نميتونم توي اين خونه بمونم. احساس گناه ميكنم. ترجيح ميدم برم و دور از ديدرس شما باشم. من الان دارم راحت حرف ميزنم چون تو روبهروي من نيستي. من تا ابد از ديدن روي تو خجالت ميكشم. اما ميخوام بدوني هميشه دوستت داشتم خواهر كوچولوي من. ميخوام بدوني كه خيلي احتياج دارم كه تو هم دوستم داشته باشي حتي اگه فكر ميكني شايسته دوستي و محبت تو نيستم. خواهش ميكنم من رو سرزنش نكن. خواهش ميكنم نفرينم نكن. خواهش ميكنم دوستم داشته باش. من به دوست داشتن تو و شيرين نياز دارم. ميبوسمت عزيزم.
شيرين: دلم براش تنگ شده. از وقتي كه رفته فقط يك بار همديگر رو ديدهايم، اون هم تصادفي توي خيابون. هر دوتامون گريهمون گرفته بود. آخه از وقتي كه رفته بود حتي يه زنگ هم نزده بود و تا مدتها ازش خبر نداشتم. توي خيابون تخت طاووس ديدمش. بچهش همراهش بود. بچهش خيلي قيافهي نازي داره. يه بچهي تپل كه…
شيوا: ميشه لطفا درباره بچهش حرف نزني؟
شيرين: ببخشيد.
شيوا: الان ازش خبر داري؟ حالش خوب ئه؟
شيرين: آره. الان ديگه هفتهاي حداقل يك بار زنگ ميزنه. تازه يه مدت كوتاهي ئه كه شماره تلفن خودش رو هم بهم داده و ازم خواست هر وقت تو بيدار شدي خبرش كنم.
شيوا: نه. نميخوام بدونه كه بيدار شدهام.
شيرين: گفت تا وقتي كه تو بيدار نشي و نبخشيش هيچوقت پاش رو نميذاره اينجا.
شيوا: نميتونم ببينمش.
شيرين: شايد توقع بيجايي باشه شيوا، اما ميخوام ازت خواهش كنم كه بهش زنگ بزني و بگي بخشيديش. اون به اندازهي كافي مجازات شده عزيزم.
شيوا: صحبت مجازات نيست. من الان آمادگيش رو ندارم باهاش حرف بزنم. آمادگيش رو ندارم ببينمش. براي تو سه سال گذشته و شايد گذشت زمان باعث شده كه براي تو و شيدا موضوع عادي بشه، نميدونم. اما من كه انگار همين ديروز فهميدم چهكار كرده، طبيعي ئه هنوز از دستش عصباني باشم. طبيعي ئه كه نخوام ببينمش. خيلي خوشحالم كه ديگه اينجا زندگي نميكنه، چون واقعا نميدونم اگه همديگر رو ببينيم چي بايد بهش بگم.
شيرين: گاهي وقتها به بيست سال پيش فكر ميكنم، با خودم ميگم خدايا ما يك زماني بچه بوديم و با هم بازي ميكرديم. دلم براي اون روزها تنگ شده. شيدا اون سالها رو به ياد بيار. يادت ئه چه دختر مهربوني بود. قبول كن مهربونتر از ما بود شيوا. دلم براي تو و شيدا اون سالها تنگ شده. دلم براي خودم، شيرين اون سالها تنگ شده.
۱- صد رحمت به شبهای برره ...این نمایشنامه قصد تموم شدن نداره ، از همون سریالهای نود قسمتیه !!!
۲- راستش اگه نخوام هم این نمایشنامه رو بنویسیم دیگه خودم نمیدونم اصلا چی باید بنویسم ، همه چی رو خدا رو شکر دوستان مینویسند ... منم میتونم راحت اظهار نظر کنم !!! ( بدون اینکه کسی بخواد با من در بیفته !!!)
۳- یه حمید کاموی ابلیسی مینویسم که بدونی چقدر عزیزی .... تو خودت قندو نباتی ، شکلاتی ، شکلاتی .... ولی شیرینش ، شکلات تلخ فقط جوجه تیغیه !

