تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

تئاتر ...17

 

نمایشنامه ۲( قسمت دهم)

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

صحنه سیزدهم : 62

[ شيوا و شيرين يك‌ديگر را بغل كرده‌اند. ]

شيرين: عزيزم!

شيوا: چه سالي ئه!

شيرين: 62.

| شيوا چند بار جيغ مي كشد. |

شيرين: عزيزم! عزيز دل‌م‌‍‍!

شيوا: خداي من!

شيرين: عزيزم!

شيوا: دارم ديوونه مي‌شم شيرين. اصلا باورم نمي‌شه. خداي من!

شيرين: عزيز دل‌م!

شيوا: من نفرين شده‌ام. مي‌دونم.

شيرين: اين نفرين نيست عزيزم، معجزه است. فكر مي‌كني ما سال‌هاي خوبي رو پشت سر گذاشته‌ايم؟ تو بايد خوش‌حال باشي كه خواب بودي و  مشكلات  رو حس نكردي.

شيوا: چي داري مي‌گي شيرين؟ خيلي وحشت‌ناك ئه كه آدم هر بار بخوابه و چند سال بعد بيدار بشه.

شيرين: به‌ خدا خيلي‌ها از خداشون ئه كه مثل تو بخوابند و اين وضع رو تحمل نكنند. من خودم اگه مي‌شد از خدام بود كه بيداري‌م رو مي‌دادم  به تو و جاي تو مي‌گرفتم مي‌خوابيدم. مطمئن‌م كه  جيمي هم از خداش بود. به‌خدا بايد خوش‌حال باشي كه خواب بودي. تو كه نمي‌دوني ما چه وضعي داريم.  جنگ، گراني …

شيوا: جنگ؟

شيرين: آره. سه سال ئه كه بي‌خودي داريم با عراق مي‌جنگيم. يكي دو هفته بعد از اين‌كه تو دوباره خوابيدي، جنگ شروع شد. اصلا هم معلوم نيست كي مي‌خواد تموم شه.

 [ صحنه خاموش و بي‌درنگ روشن مي‌شود.  شيرين نوار كاستي را در ضبط مي‌گذارد. ‏صداي شيدا از باندهاي صحنه شنيده مي‌شود.

صداي شيدا: شيوا! عزيزم. سلام. اميدوارم روزي كه بيدار مي‌شي خيلي دير نباشه. اميدوارم خيلي زود، يكي از همين روزها بيدار شي و  ديگه خواب‌ت نبره. مطمئن‌م كه آرزوي تو همين ئه. وقتي باز خواب‌ت برد، گريه‌ام گرفت. دل‌م مي‌خواست مثل هميشه  ازت مراقبت كنم. اما واقعيت اين ئه كه من ديگه نمي‌تونم توي اين خونه بمونم. احساس گناه مي‌كنم. ترجيح مي‌دم برم و دور از ديدرس شما باشم. من الان دارم راحت حرف مي‌زنم چون تو روبه‌روي من نيستي. من تا ابد از ديدن روي تو خجالت مي‌كشم. اما مي‌خوام بدوني هميشه دوست‌ت داشتم خواهر كوچولوي من. مي‌خوام بدوني كه خيلي احتياج دارم كه تو هم دوست‌م داشته باشي حتي اگه فكر مي‌كني شايسته دوستي و محبت تو نيستم. خواهش مي‌كنم من رو سرزنش نكن. خواهش مي‌كنم نفرين‌م نكن. خواهش مي‌كنم دوست‌م داشته باش. من به دوست داشتن تو و شيرين نياز دارم. مي‌بوسم‌ت عزيزم.

شيرين: دل‌م براش تنگ شده. از وقتي كه رفته فقط يك بار هم‌ديگر رو ديده‌ايم، اون هم تصادفي توي خيابون. هر دوتامون گريه‌مون گرفته بود. آخه از وقتي كه رفته بود حتي يه زنگ هم نزده بود و تا مدت‌ها ازش خبر نداشتم.  توي خيابون تخت طاووس ديدم‌ش. بچه‌ش همراه‌ش بود. بچه‌ش خيلي قيافه‌ي نازي داره. يه بچه‌ي تپل كه…

شيوا: مي‌شه لطفا درباره بچه‌ش حرف نزني؟

شيرين: ببخشيد.

شيوا: الان ازش خبر داري؟ حال‌ش خوب ئه؟

شيرين: آره. الان ديگه هفته‌اي حداقل يك بار زنگ مي‌زنه. تازه يه مدت كوتاهي ئه كه شماره تلفن خودش رو هم به‌م داده و  ازم خواست هر وقت تو بيدار شدي خبرش كنم.

شيوا: نه. نمي‌خوام بدونه كه بيدار شده‌ام.

شيرين:  گفت تا وقتي كه تو بيدار نشي و  نبخشي‌ش هيچ‌وقت پاش رو نمي‌ذاره اين‌جا.

شيوا: نمي‌تونم ببينم‌ش.

شيرين: شايد توقع بي‌جايي باشه شيوا، اما مي‌خوام ازت خواهش كنم كه به‌ش زنگ بزني و  بگي بخشيدي‌ش. اون به اندازه‌ي كافي مجازات شده عزيزم.

شيوا: صحبت مجازات نيست. من الان آمادگي‌ش رو ندارم باهاش حرف بزنم. آمادگي‌ش رو ندارم ببينم‌ش. براي تو سه سال گذشته و شايد گذشت زمان باعث شده كه براي تو و شيدا موضوع عادي بشه، نمي‌دونم.  اما من كه انگار همين ديروز فهميدم چه‌كار كرده، طبيعي ئه هنوز از دست‌ش عصباني باشم. طبيعي ئه كه  نخوام ببينم‌ش. خيلي خوش‌حال‌م كه ديگه اين‌جا زندگي نمي‌كنه، چون واقعا نمي‌دونم اگه هم‌ديگر رو ببينيم چي بايد به‌ش بگم.

شيرين: گاهي وقت‌ها به بيست سال پيش فكر مي‌كنم، با خودم مي‌گم خدايا ما يك زماني بچه بوديم و با هم بازي مي‌كرديم. دل‌م براي اون روزها تنگ شده. شيدا اون سال‌ها رو به ياد بيار. يادت ئه چه دختر مهربوني بود. قبول‌ كن مهربون‌تر از ما بود شيوا. دل‌م براي تو و شيدا اون سال‌ها تنگ شده. دل‌م براي خودم، شيرين اون سال‌ها تنگ شده.

 

۱- صد رحمت به شبهای برره ...این نمایشنامه قصد تموم شدن نداره ، از همون سریالهای نود قسمتیه !!!

۲- راستش اگه نخوام هم این نمایشنامه رو بنویسیم دیگه خودم نمیدونم اصلا چی باید بنویسم ، همه چی رو خدا رو شکر دوستان مینویسند ... منم میتونم راحت اظهار نظر کنم !!! ( بدون اینکه کسی بخواد با من در بیفته !!!)

۳- یه حمید کاموی ابلیسی مینویسم که بدونی چقدر عزیزی .... تو خودت قندو نباتی ، شکلاتی ، شکلاتی .... ولی شیرینش ، شکلات تلخ فقط جوجه تیغیه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 4:6  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ... 16

نمایشنامه ۲( قسمت نهم)

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

صحنه یازدهم : فرصت استثنايي

 

[ هستي تنها در صحنه، جلوي آينه لباسي را كه پوشيده برانداز مي‌كند. ]

 

هستي: اشكالي نداره كه اين رو پوشيدم؟ [ مكث ] حس‌‌ت رو درك مي‌كنم اما دل‌م مي‌خواد بپوشم‌ش، اگه ناراحت نمي‌شي؟ [ مكث ] مي‌خواي درش بيارم؟ [ مكث ] مرسي. [ مكث ] به‌م مي‌آد؟ [ مكث ]  سهراب، اول نگاه كن، بعد جواب بده. [ مكث ] ولي حتما به سيمين بيش‌تر مي‌اومدآره؟ [مكث] من مطمئن‌م داري تعارف مي‌كني. مسلم ئه كه تو فكر مي‌كني به سيمين بيش‌تر مي‌اومد. [ مكث ] تو سيمين رو بيش‌تر از من دوست‌داشتي آره؟ [ مكث ] من ناراحت نمي‌شم كه راست‌ش رو به‌م بگي. به هر حال اون حتما از نظر تو خوشگل‌تر از من بود. [ مكث ] دروغ گفتم. ناراحت مي‌شم. [ مكث ] سهراب، گاهي‌وقت‌ها حس مي‌كنم تو هنوز به سيمين فكر مي‌كني. شايد حرفي كه مي‌زنم ناراحت‌ت كنه، اما راست‌ش اصلا دل‌م نمي‌خواد به اون فكر كني. [ مكث ] سهراب، لطفا به‌م دروغ نگو. با اين حرف‌ت داري به شعورم توهين مي‌كني. كاملا مشخص ئه كه تو به‌ش فكر …[  سهراب از  در  اصلي  وارد مي‌شود ]

سهراب: سلام.

هستي: سلام.

[ سهراب به او خيره مي‌شود. ]

هستي: به‌م مي‌آد؟

سهراب:  از كجا پيداش كردي؟

هستي: از توي يكي از چمدون‌ها. نبايد مي‌پوشيدم‌ش؟

سهراب: من همچين حرفي نزدم.

هستي: خب، من پرسيدم به‌م مي‌آد يا نه؟

سهراب: [‌ بعد از كمي مكث ‏] آره. خيلي به‌ت مي‌آد

هستي: حتما به سيمين بيش‌تر مي‌اومد. نه؟

سهراب: خودش هيچ‌وقت اين لباس رو نپوشيده بود.

هستي: چرا؟

 سهراب: مي‌گفت مي‌خواهم در يك فرصت خيلي مناسب و استثنايي بپوشم‌ش.

هستي:  ببخشيد.

سهراب: براي چي؟

هستي: نبايد مي‌پوشيدم‌ش.

سهراب: خيلي به‌ت مي‌آد.

هستي: ولي تو ناراحتي كه من پوشيدم‌ش.

سهراب: نه.

هستي: عزيزم كاملا مشخص ئه كه تو ناراحتي.

سهراب: ناراحتي‌م از دست تو نيست عزيزم.

 هستي: پس از چي ئه؟

سهراب: اين لباس رو من براي روز تولدش خريده‌ بودم.

هستي: ببخشيد. الان درش مي‌آرم مي‌ذارم سر جاش.

سهراب: نه،  خواهش مي‌كنم اين كار رو نكن.

هستي: الان حس خيلي بدي دارم. حس مي‌كنم كار خيلي بدي كردم. كاش مي‌دونستم.

اگه مي‌دونستم امكان نداشت بپوشم‌ش.

سهراب: پس خوش‌حال‌م كه نمي‌دونستي. من خيلي خوش‌حال‌م كه تو پوشيدي‌ش. خواهش مي‌كنم درش نيار.

هستي:  ولي من ديگه توي اين لباس امكان نداره احساس راحتي بكنم.

سهراب: چرا؟

هستي: تو براي سيمين خريده بودي‌ش.

سهراب: من كه گفتم: خودش هيچ‌وقت تن‌ش نكرده بود. خواهش مي‌كنم بپوش‌ش. و خواهش مي‌كنم تو هيچ‌وقت كاري رو نذار براي بعد. نگو مي‌ذاريش براي يه فرصت استئنايي. هر روز كه زنده‌اي خودش يه فرصت استئنايي  ئه عزيزم.

 

صحنه دوازدهم : اسپانيا

 

هستي: [ مست است. روي زمين نشسته است. ] خب، حس خوبي درباره اسپانيا دارم. حس مي‌كنم يه زماني اسپانيا وطن‌م بوده. حس مي‌كنم يه زماني توي اسپانيا زندگي كرده‌ام. لطفا اين‌جوري به‌م نگاه نكن.

سهراب: من جور به خصوصي نگاه‌ت نمي‌كنم عزيزم.

هستي: من الان حواس‌م سر جاش ئه و  خوب مي‌دونم درباره  چي دارم صحبت مي‌كنم.

سهراب: خب، ادامه بده.

هستي: مي‌خواي بگي من يادم نيست درباره چي داشتم حرف مي‌زدم؟

سهراب: من همچين منظوري نداشتم.

هستي: تو يه جور  خاصي نگاه‌م مي‌كنم. فكر مي‌كني دارم پرت و پلا مي‌گم نه؟

سهراب: نه. من فقط دارم با دقت به حرف‌ت گوش مي‌دم. دل‌ت نمي‌خواد نگاه‌ت كنم؟

هستي: نه.

سهراب: باشه.

هستي: [‌ با بغض ] نه، نگاه‌م كن.

سهراب:  باشه عزيزم.

هستي: [ روي زمين دراز مي‌كشد. ] چي داشتم مي‌گفتم؟ … نخند.

سهراب: گفتي حس مي‌كني اسپانيا وطن‌ت بوده.

هستي: [ دوباره مي‌نشيند. ] آره. من مطمئن‌م  بيش‌تر از يك بار  زندگي كرده‌ام. من توي اين زندگي‌م هيچ‌وقت اسپانيا نرفته‌ام، اما گاهي خاطره‌هايي يادم مي‌آد كه مطمئن‌م مربوط به اين زندگي‌م نيست. مربوط به زندگي قبلي‌م در اسپانيا ست.

سهراب: توي اون زندگي هم  همين‌قدر خوشگل بودي؟

هستي:   خودم رو به ياد مي‌آرم كه مسن‌تر از اين هستم. خودم رو به ياد مي‌آرم كه دارم مي‌رقصم. من حتي لحظه‌ي مرگ‌ خودم رو به ياد مي‌آرم. مطمئن‌م كه به‌خاطر به‌دنيا آوردن بچه‌م مرده‌‌ام. بچه‌اي كه حاصل يه رابطه‌ي نامشروع بود. حاصل رابطه با مردي كه قرار بود با هم ازدواج كنيم، اما قبل از ازدواج توي جنگ كشته شد و من نمي‌خواستم بچه‌اي رو كه از اون داشتم سقط كنم... سهراب!

سهراب: جان‌م!

هستي: من مي‌‌خوام واقعيتي رو به‌ت بگم كه تا حالا از گفتن‌ش پرهيز مي‌كردم. [ ادامه نمي‌دهد. ‏مي‌نوشد.]

سهراب: خب؟

هستي: هيچي. فراموش كن.

سهراب: نه، بگو. يه واقعيتي رو هميشه مي‌خواستي به‌م بگي. [ از روي مبل پايين مي‌آيد و روي زمين كنار هستي مي‌نشيند. ]

هستي: نه. فراموش كن.

سهراب: خواهش مي‌كنم بگو.

هستي: ‌من به اين خاطر با تو ازدواج كردم كه مطمئن بودم تو ادامه‌ي همون مردي هستي كه من توي زندگي قبلي‌م دوست‌ش داشتم.

سهراب: چرا از گفتن‌ش پرهيز مي‌كردي؟

هستي: چون بعد فهميدم تو اون آدم نيستي. نه، تو اون آدم نيستي.

سهراب: حالا پشيموني از ازدواج با من؟

هستي: نه.

سهراب: اون مرد چه شكلي بود؟

هستي: فقط طرز نگاه‌ش رو به ياد مي‌آرم.  درست مثل تو نگاه مي‌كرد. مثل تو لب‌خند مي‌زد. سهراب، چه‌قدر خوب ئه كه  تو  هستي  توي اين دنيا.دوست‌ت دارم.

سهراب: من هم دوست‌ت دارم عزيزم.

هستي: تو به حرف‌هايي كه زدم اعتقاد نداري نه؟

سهراب: چرا. مي‌فهمم چي مي‌گي.

هستي: نه، تو اعتقاد نداري.

سهراب: اعتقاد دارم.

هستي: نه. داري دروغ مي‌گي. تو اعتقاد نداري.

سهراب: اعتقاد دارم عزيزم.

هستي: سهراب، اعتقاد نداري. بگو ندارم.

سهراب:  خيلي خب، اعتقاد ندارم.

هستي: ولي من خيلي اعتقاد دارم. اين قدر اين اعتقاد در من قوي ئه كه چند بار  توي زندگي‌م به سرم زد خودكشي كنم.

سهراب: نه.

هستي: چي ئه؟ به‌م نمي‌آد به خودكشي فكر كرده باشم؟

سهراب: نه.

هستي: آره. من واقعا چند بار توي زندگي‌م به خودكشي فكر كرده‌م. آره. تصميم مي‌گرفتم كه خودم رو بكشم تا باز با اسم و جسم ديگه‌اي به زندگي برگردم. به اين اميد كه در زندگي بعدي شايد شرايط بهتري داشته باشم. هميشه اين فكر انگيزه‌‌ خودكشي من بود، آره. يه بار هفده سال‌م بود. پدر و مادرم تازه از هم جدا شده بودند. من اين‌قدر ناراحت بودم كه به سرم زد خودم رو بكشم. رفتم توي اتاق‌م. يك شيشه قرص رو توي يك ليوان خالي كردم و بعد توي ليوان نوشابه ريختم. با خودم گفتم قبل از خودكشي به آخرين ترانه‌ي زندگي‌م گوش بدهم بعد. يه نوار فرهاد گذاشتم توي ضبط و  روي تخت دراز كشيدم خواب‌م برد. [ مي‌خندد. سهراب آهسته ليوان را از جلوي پاي هستي برمي‌دارد و پشت خود قايم مي‌كند. ] بعد كه بيدار شدم با خودم فكر كردم نه. وضع‌م اون‌قدرها هم بد نيست و اصلا دليلي نداره خودم رو بكشم. [ مي‌خندد. ]و چرا نمي‌خندي؟

سهراب: بايد بخندم؟

هستي: آره. خيلي خنده‌دار بود. آخه تو چرا اين‌قدر جدي هستي؟ اه!

[ سهراب لب‌خند مي‌زند. ‏]

هستي: آها! خوب ئه. ولي من هنوز فكر مي‌كنم خودكشي زيباترين راه مردن ئه. [ به اطراف خود نگاه مي‌كند كه ليوان خود را پيدا كند. [ كوش؟ ليوان‌م كوش؟ تو برداشتي‌ش؟

سهراب: تو واقعا درباره‌ي خودكشي اين‌طور فكر مي‌كني؟

هستي: آره. تو اصلا هيچ وقت  به خودكشي فكر كرده‌اي؟

سهراب:  نه.

هستي: چرا؟

سهراب:  براي من مهم اين‌ ئه كه با همين جسم‌، با همين اسم و مشخصات اون‌طور كه سزاوارش‌م زندگي كنم.

[ صداي زنگ تلفن. هستي مي‌خواهد گوشي را بردارد. ]

سهراب: نه، بذار من گوشي رو بردارم.

هستي: الو؟ الو؟ قطع كرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:0  توسط بهونه همین  | 

تئاتر... 15

نمایشنامه ۲( قسمت هشتم)

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

صحنه نهم : اوراشيما

شيدا: يه شب مهتاب كه اوراشيما طبق معمول براي ماهي‌گيري به دريا رفته بود، دختر دريا او رو ديد و عاشق‌ش شد. دست‌ش رو گرفت و كشيد توي آب. وقتي رسيدند ته دريا، ماهي‌گير  با التماس گفت:  خواهش مي‌كنم اجازه بده برم خشكي. من زن و دو تا بچه دارم كه چشم به راه من هستند. دختر دريا گفت: اوراشيما، تا بخواهي به‌ت مرواريد مي‌دهم. فقط پيش من بمان. اوراشيما گفت شيوا، من بايد واقعيتي رو به‌ت بگم. من و ايرج با هم ازدواج كرده‌ايم. اون خيلي منتظرت موند بعد طلاق‌ت داد و با من دختر دريا هر چه اصرار كرد بي فايده بود. تا اين‌كه گفت خواهش مي‌كنم دست‌كم همين امشب رو پيش‌م بمون. اوراشيما پذيرفت. روز بعد كه اوراشيما بيدار شد و مي‌خواست راهي خشكي بشه، دختر دريا به عنوان هديه جعبه‌اي از گوش ماهي گوش كن شيوا، من بايد واقعيتي رو به‌ت بگم. من و ايرج با هم ازدواج كرده‌ايم. طلاق‌ت داده. و با من ازدواج كرده. اون خيلي منتظرت موند و بعد ما دوتا فكر كرديم مي‌تونيم با هم به خونه‌ش نزديك شد، ديد دور تا دور خونه خزه بسته. هر چه در زد كسي جواب نداد. در رو هل داد و در از جا كنده شد. هيچ‌كس توي خونه نبود. همه چيز كاملا غيرعادي بود، درست  مثل وضع تو وقتي كه بيدار شدي. با ناباوري از مرد ناشناسي كه توي كوچه داشت رد مي‌شد پرسيد ببخشيد، شما نمي‌دونيد اهالي اين خونه كجا رفتند. مرد ناشناس گفت اين خونه متعلق به ماهي‌گيري به اسم اوراشيما بود كه صد سال پيش توي دريا غرق شد. اوراشيما با ناباوري پرسيد پس زن‌ش؟  بچه‌هاش؟ مرد گفت: همه‌ي قوم و خويش‌ش مرده‌اند. زن و بچه‌هاش و حتي نوه‌هاش. مرد غريبه صورت اوراشيما رو ديد كه خيس اشك شده بود و ازش پرسيد شما از اقوام‌شون هستيد؟ اوراشيما گفت: من اوراشيما هستم. مرد غريبه با تعجب به‌ش نگاه كرد همان‌طور كه ما به ديوونه‌ها نگاه مي‌كنيم و ازش دور شد. اوراشيما مثل شيوا! من مي‌خوام واقعيتي رو به‌ت بگم. گفتن‌ش خيلي سخت‌ ئه. فقط خواهش مي‌كنم من رو درك كن عزيزم. گوركن گورستان گور زن و بچه‌هاش رو به‌ش نشون داد. اوراشيما فرياد زد: خداوندا! نجات‌م بده. من تنها هستم. شيوا، من بايد واقعيتي رو به‌ت بگم. گفتن‌ش خيلي سخت ئه. فقط خواهش مي‌كنم من رو درك كن عزيزم. من و ايرج با هم ازدواج كرديم.

 

شيوا: من مي‌دونستم. دل‌م مي‌خواست از زبان خودت بشنوم. دل‌م مي‌خواست ببينم چه‌طور مي‌خواي بگي، چه‌طور روت مي‌شه بگي.

شيدا: تو هر رفتاري بكني، هر ناسزايي به من بگي براي من قابل درك ئه.

شيوا: چرا ايرج؟

شيدا: چه‌طور بگم، پيش اومد. مدت‌ها گذشت و تو بيدار نمي‌شدي. راست‌ش ما ديگه اميد نداشتيم تو به اين زودي‌ها بيدار شي.

شيوا: شايد هم آروزي مرگ من رو مي‌كرديد؟

شيدا: شيوا، عزيزم، خواهش مي‌كنم درباره من اين طور فكر نكن. ببين شيوا، اگه تو بخواي من و ايرج از هم جدا مي‌شيم. فقط محض رضا خدا صبر كن من بچه‌م رو به دنيا بيارم بعد.

شيوا: خداي من! ازش بچه‌ هم داري؟

شيدا: دويد سمت دريا  و به دختر دريا بد و بيراه گفت. جعبه‌اي رو كه دختر دريا به‌ش هديه داده بود باز كرد و دور انداخت. دود سفيدي از درون جعبه بيرون زد و ناگهان موهاي اوراشيما مثل برف سفيد شد، پوست صورت‌ش چين خورد و تن‌ش خميده شد. زانوهاش سست شد. آهسته روي ماسه‌ها افتاد و مرد. [ شيدا گريه‌اش مي‌گيرد. ]

شيوا: شيدا عزيزم!

شيدا: فكرش رو بكن اگه تو حالا حالاها بيدار نمي‌شدي، اگه اين‌قدر مي‌خوابيدي مي‌خوابيدي روزي بيدار مي‌شدي كه ما همه پير شده بوديم، بعضي‌هامون هم مرده بوديم، تو چه‌كار مي‌كردي شيوا؟

 

شيوا: شيدا!  عزيزم، من كه بيدار شده‌ام.

شيدا: وقتي تو خواب بودي، من هر روز موهات رو شونه مي‌كردم.  چند روز در ميان مي بردم‌ت حموم تن‌ت رو مي‌شستم. گاهي‌وقت‌ها صورت‌ت رو آرايش مي‌كردم. برات موسيقي مي‌ذاشتم. باهات حرف مي‌زدم.  برات شعر مي‌خوندم. شعرهاي فروغ فرخ‌زاد رو برات مي‌خوندم. هر سال شب يلدا مي‌اومدم بالاي سرت برات حافظ مي‌خوندم. چه‌قدر خوش‌حال‌م كه بيدار شده‌اي عزيزم.

شيوا: تو رو خدا گريه نكن شيدا. [ گريه شيدا اوج مي‌گيرد. ] شيدا، عزيزم. 

شيدا: گوش كن شيوا، من بايد واقعيتي رو به‌ت بگم.

 

صحنه دهم : براي سال‌ها بعد

[ در تاريكي صحنه، صداي زنگ تلفن از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود. صداي برداشته شدن گوشي. ]صداي هستي:  بله؟ الو؟ الو؟ الو؟

[ صداي گذاشتن گوشي. صحنه روشن مي‌شود.  هستي گوشي تلفن را در دست دارد ]

هستي: الو؟ الو؟ اه، يعني چه؟

سهراب: هر كي ئه از صداي تو خوش‌ش نمي‌آد.

[ گوشي را مي‌گذارد. ]

هستي: از اول.

[  هستي با هندي‌كم از بچه تصوير مي‌گيرد. تصوير روي ديوار آهسته زوم مي‌شود روي بچه. ]

هستي: امروز  يازده  شهريور 1377 ئه و تو الان تقريبا ده ماه‌ت ئه. تو به من خيره شده‌اي و سال‌ها بعد، بيست سال بعد، حتي چهل يا پنجاه سال بعد مي‌توني لحظه‌اي رو تماشا كني كه ما داريم الان ثبت مي‌كنم. [ زوم مي‌كند روي پاهاي بچه ] پاهاي كوچولوت رو مي‌بيني؟ [ وم مي‌كند روي يكي از دست‌هاي بچه ] اين هم دست‌هاي كوچولوت. سهراب، تو نمي‌خواي چيزي به دنيا بگي؟ [ نماي نزديك از چهره‌ي سهراب]

سهراب:  سلام دنياي عزيزم.

هستي: به دوربين نگاه كن عزيزم.

سهراب: [ رو به دوربين ] سلام دنياي عزيزم. خوش‌حال‌م كه تو سال‌ها بعد مي‌توني تصوير كودكي ببيني. خيلي دل‌م مي‌خواست وقتي بچه بودم براي من هم همچين اتفاقي مي‌افتاد. اما من از كودكي‌م هيچ‌چي ندارم جز چند تا عكس. اين پيش‌نهاد هستي بود كه ازت فيلم بگيريم. مطمئن باش از اين به بعد لحظه لحظه زندگي‌ت رو ثبت مي‌كنيم. اين شايد كم‌ترين كاري ئه كه مي‌تونيم برات بكنيم. مي‌دونم كه سال‌ها بعد خيلي خوش‌حال مي‌شي از اين كاري كه كرديم. من برات آرزوي خوش‌بختي مي‌كنم عزيزم. من مطمئن‌م زماني كه تو بزرگ شده‌اي، زماني كه هم‌سن من شده‌اي، ديگه وضع مثل الان نيست. من به تو حسودي مي‌كنم عزيزم.

 [ صداي زنگ تلفن. ]

هستي: تو گوشي رو بردار، شايد از صداي تو خوش‌ش بياد.

[  سهراب گوشي را برمي‌دارد. ]

سهراب: الو؟

صداي يك مرد: منزل سهراب يكتا؟

سهراب: بله. بفرماييد.

مرد: سهراب يكتا خودتي؟

سهراب: بله. شما؟

مرد: وصيت‌نامه‌‌ت رو بنويس روشن‌فكر كثافت! يكي از اين روزها حساب‌ت رو مي‌رسيم.

[ سهراب گوشي را مي‌گذارد. تصوير نزديك از چهره‌ي سهراب ]

هستي: كي بود سهراب؟

سهراب: يه آدم عوضي.

 

پیوست نمایشنامه : بچه ها این نمایشنامه واقعا طولانیه ، و من هرچی مینویسم میبینم باز هم خیلی ازش باقی مونده ، اگه حوصلتون سر رفته قطعش کنم ، اگر هم دوست دارین میتونم نمایشنامه رو به آدرس پرشین بلاگ منتقل کنم و بقیه اش رو اونجا آپ کنم ، فقط مشکل اینجاست که بتونم از پس دو تا وبلاگ همزمان بر بیام ... آخه میدونین که من سفیر کبیر ممالک مطبخی هستم و وقتم خیلی کمه !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 20:10  توسط بهونه همین  | 

فقط ممنونم

من و شماها

توی شهر من ، تو کشور وبلاگها

هیچکس عصا از کور نمی دزدد ... همه عصاهایشان را پیشکش کورها میکنند ...

سلام دوستان خیلی خیلی خیلی خوب من ... نمیدونین تو این دوران بی مودمی چی به من گذشت ... دلم برای همتون انقدر تنگ شده که اگه تا صبح هم بشینم و واسه یکی یکیتون کامنت بزارم بازم دلم باز نمیشه ، اما واقعا چیکار میشه کرد وقتی شرایط اونجور که میخوای نیست ، خدا رو شکر مودم دار شدم ، تو این دنیای واقعی یه هزینه اضافی حتی وقتی خیلی هم زیاد نیست ، کمر زندگی رو میشکنه ، اما کمر زندگیم فدای سر همتون ...  من سعی میکنم در اسرع وقت به محبت همتون جواب بدم ولی فعلا از همینجا یه تشکر واقعی واقعی واقعی رو از من داشته باشین تا دونه دونه و به نوبت به همتون سر بزنم ... خودتون قضاوت کنین ، وقتی اینهمه دوست فوق العاده داشته باشین ، چطوری میخواین بازدیدهای مهربون همشونو پس بدین .... ولی چون من تو یه مملکت کوپنی بزرگ شدم ، واسه همتون کوپن میزارم ، اگه امروز نوبت به هرکسی نرسید ، میتونه تا فردا ظهر منتظر رسیدن نوبتش بمونه !!!! ولی از شوخی گذشته نمیدونم اگه شماها نبودین ، این دنیای واقعی رو چطور تحمل میکردم ... این روزا بی شما خیلی سخت گذشت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 20:5  توسط بهونه همین 

پیوست تئاتر

میان پرده

در شهری که مردمانش عصا از کور می دزدند

من از خوش باوری یک جو محبت آرزو کردم

سلام به همه دوستان خوبم ... چند روزه که مودم کامپیوترم سوخته و خب نتوانستم بیام تو اینترنت وادامه نمایشنامه رو آپ کنم . همچنین نتوانستم به کامنتهای مهربونتون جواب بدم ... الان هم تو کافی نت هستم و دارم براتون مینوسم ...

این چند روز شهر من کرج ... میزبان یه جشنواره تئاتر کشوری بود ... جشنواره سراسری تئاتر تک  که ویژه نمایشهای تک بازیگر بود . داوران این جشنواره در واقع بزرگترین اساتید تئاتر ایران بودند که مطمئنا همه شما هم اونا رو میشناسین : حمید سمندریان / هما روستا و ایرج راد ... فضای خیلی خوبی بود ... هرچند من بخاطر بچه ها نتونستم زیاد حضور داشته باشم ولی دو سه تا نمایش رو رفتم و دیدم و دیشب هم اختتامیه بود ... حتما گزارشی در مورد رفتار مسئولین با این جشنواره براتون مینویسم ... اما اینجا فقط اون چیزی رو که بیش از هرچیز دلم رو به درد آورده براتون میگم که باور کنید وقتی من میگم تو این مملکت هیچکس برای تئاتر و درکل فرهنگ و هنر دو زار ارزش قائل نیست دروغ نمیگم .

شهرداری شهر من یکی دوسال پیش تو شهرم / از بودجه فرهنگی شهرداری که در واقع همون بیت المال هست یه فرهنگسرا و یا مجتمع فرهنگی هنری خیلی خیلی بزرگ  و زیبا ساخت که اسمش  مجتمع فرهنگی و هنری میلاده ... دیشب قرار بود که اختتامیه جشنواره با حضور بیش از دویست سیصد نفر میهمان شهرستانی که در واقع از اقصی نقاط این مملکت اومده بودن اینجا و شهرمن در واقع میزبان اونا بود  / برگزار بشه ... نمیگم چه سنگها انداختن که سالن رو ندن و چه هزینه ای از برگزار کنندگان گرفتند ...ولی از همه جالبتر این بود که در اصلی ورود به سالن رو بستن و همه جماعت فرهنگی و تئاتری و خبرنگاران را فرستادن تو یه زیر زمین فسسقلی و تاریک و پشت درهای خروجی  و تا زمان شروع برنامه هفتصد هشتصد نفر رو اونجا نگه داشتن  ... چرا ؟! چون مسئولین فرهنگی فرهنگسرا ... یه فعالیت فرهنگی هنری خیلی خیلی مهمتری داشتن و سالن فرهنگی و هنری شهر رو  با مبلغی هنگفت ... برای عروسی اجاره داده بودن و خب مطمئنا خیلی زشت میشد که عروسی مردم با سرو صدای این هنرمندای بدبخت و دربه در و آواره به هم بخوره .. آبروی شهردار می رفت ... عروس و داماد چی میگفتن ؟ گور پدر هشتصد نهصد نفر هنرمند که اومده بودن از سالنهای عروسی مردم سوء استفاده کنن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در اولین فرصت با ادامه نمایشنامه خواهم اومد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 15:2  توسط بهونه همین  | 

تئاتر...14

نمایشنامه ۲( قسمت هفتم )

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

  

صحنه هشتم:  موزيك براي او

[ شيدا دارد به موسيقي گوش مي‌دهد. يك موسيقي ملايم و آرامش‌بخش. جمشيد دارد با شيوا حرف مي‌زند. تماشاگر صداي آنان را نمي‌شنود. فقط صداي موسيقي را مي‌شنود. در صحنه‌ي بعد ما اين قطعه را بار ديگر مي‌بينم، اما از زاويه ديد جمشيد و شيوا. شيرين به سوي تلفن مي‌رود و گوشي را برمي‌دارد. كمي كه صحبت مي‌كند،‌ با ترديد به شيدا و شيوا نگاه مي‌كند. شيدا هدفن را از گوش برمي‌دارد]

شيدا: با من كار دارند؟

شيرين: ايرج ئه.

[ شيوا برمي‌خيزد و مي‌رود گوشي را برمي‌دارد.]

شيوا: الو. سلام. تو كجايي؟…دو روز ئه. تو كي مي‌آي؟… نمي‌توني زودتر بياي؟ چرا يه جوري هستي؟ يه جور خاصي حرف مي زني. چي ئه؟ [ با خنده ] خوش‌حال نيستي كه من بيدار شده‌ام؟ دل‌ت مي‌خواد باز هم برم بخوابم؟... آها، آها. باشه. منتظرم. [ گوشي را مي‌گذارد. سنگيني نگاه ديگران را حس مي‌كند. به اتاق خود مي‌رود. شيدا هدفن را بار ديگر به گوش مي‌گذارد و ما صداي موزيك را مي‌شنويم. جيمي و شيرين دارند در گوشي با هم حرف مي‌زنند. ]

 

صحنه نهم : آخوندك‌هاي ماده

 

جمشيد: من  امروز يه مطلبي خوندم و خدا رو صد هزار مرتبه شكر كردم كه حشره نيستم.  واقعا كه مادينه‌ها موجودات خطرناكي هستند. حشرات ماده قوي‌تر از نرها هستند و نرها رو مي‌خورند، يك جور عنكبوت هست به اسم اپيروس…

شيرين: تو باز هم يه گوش بكر گير آوردي جيمي؟

جمشيد: خودش زبان داره، اگه نخواد بشنوه به‌م مي‌گه، مگه نه؟

شيوا: آره.

جمشيد: آره. اسم‌ش اپيروس ئه. اپيروس نر وقتي كه به قول معروف هوس عشق‌بازي مي‌كنه، قبل از نزديك شدن به ماده از ترس براي خودش يك راه در رو درست مي‌كنه و بعد با ترس و لرز و پر از تمنا مي‌ره سمت خانم اپيروس. گاهي پيش مي‌آد كه خانم اپيروس اصلا فرصت نمي‌دهد كه آقاهه كار خودش رو بكند، خانم در آن واحد آقا رو قورت مي‌ده و مي‌خوره، ولي اگه خانم دل و دماغ عشق‌بازي داشته باشه، شروع مي‌كند به عشوه‌گري و شرم و حيا و از اين لوس‌بازي‌ها و نر احمق هم سرمست از شهوت دنبال‌ش مي‌كنه و بالاخره خانم خودش رو تسليم مي‌كنه. شاخك‌هاشون رو با مهرباني به هم مي‌زنند، به هم دل مي‌دهند و قلوه مي‌گيرند، اما همين كه كار تمام مي‌شه، ماده كه قوي‌تر از نر ئه خودش رو مي‌ندازه روي نر و با ظرافت تمام نر رو مي‌خوره. البته اگه آقاهه زرنگ باشه زودتر عقب مي‌كشه و از راهي كه براي نجات خودش درست كرده مي‌زنه به چاك. اما خب، چند روز ديگه از سر ناچاري روز از نو. آخوندك‌هاي ماده وحشت‌ناك‌ترند. پدر سوخته‌ها مي‌تونن با هفت تا نر پشت سر هم عشق‌بازي كنند و همه‌شون رو هم يكي بعد از ديگري مي‌خورند. گاهي‌وقت‌ها آخوندك نر وقتي داره با ماده نزديكي مي‌كند، هم‌زمان آخوندك ماده داره جلوي بدن نر رو مي‌خوره. حشرات نر خيلي وضع غم‌انگيزي دارند. خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه  حشره نيستم.

 [ صداي زنگ تلفن. شيرين گوشي را برمي‌دارد. ]

شيرين: الو، بفرماييد…سلام. بله…شما؟…نه، گوشي.

[ با ترديد به شيدا و شيوا نگاه مي‌كند. ]

شيدا: [‌ هدفون را از گوش خود برمي‌دارد. ] با من كار دارند؟

شيرين: ايرج ئه.

[ شيوا برمي‌خيزد و مي‌رود گوشي را برمي‌دارد.]

شيوا: الو. سلام. تو كجايي؟…دو روز ئه. تو كي مي‌آي؟… نمي‌توني زودتر بياي؟ چرا يه جوري هستي؟ يه جور خاصي حرف مي زني. چي ئه؟ [ با خنده ] خوش‌حال نيستي كه من بيدار شده‌ام؟ دل‌ت مي‌خواد باز هم برم بخوابم؟… آها، آها. باشه. منتظرم

[ شيوا گوشي را مي‌گذارد. سنگيني نگاه ديگران را حس مي‌كند. به اتاق خود مي‌رود. شيدا هدفن را بار ديگر به گوش مي‌گذارد. جيمي و شيرين در گوشي با هم حرف مي‌زنند. صداي آن‌ها از باندهاي صحنه به وضوح شنيده مي‌شود. تمام ديالوگ‌هاي بعدي اين صحنه درگوشي ست ]

جمشيد: بهش مي‌گين ماجراي ايرج رو يا خودم بگم؟

شيرين: اه! به تو چه ربطي داره؟

جيمي: يعني چي؟ گناه داره.

شيرين: در هر  صورت تو حق نداري دخالت كني.

جيمي: حالا چرا اين‌روزها اين‌قدر موسيقي گوش مي‌ده.  قبلا‌ها اهل اين حرف‌ها نبود.

شيرين: به‌خاطر بچه‌اش.

 جمشيد: يعني چه به‌خاطر بچه‌اش؟

شيرين: دكترش به‌ش گفته جنين از چند ماهه‌گي همه چيز رو حس مي‌كنه. موزيك آرامش‌بخش گوش مي‌دهد كه بچه رو از همين حالا تربيت كنه. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 2:9  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ...13

نمایشنامه ۲ ( قسمت ششم )

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

 صحنه :  نظم ناشناخته

 

شيرين: يه جوري مي‌گي پيش اومد كه انگار دو تا آدم نبودين. انگار داري درباره اتفاقي حرفي مي‌زني كه بين دو تا حيوون افتاده كه فصل جفت‌گيري‌شون رسيده بود و نمي‌تونستند خودشون رو كنترل كنند. انگار دو تا آدم نبودين كه مي‌تونستين فكر كنين و ببينين چه نسبتي با هم دارين.

شيدا: من فكر مي‌كنم ما مثل دو تا آدم طبيعي رفتار كرديم. يك زن و مرد طبيعي كه مدت‌ها توي يه خونه تنها بوديم، خب، يواش يواش به هم علاقه‌مند شديم. در همچين وضعيتي طبيعي ئه كه اتفاقي بين دو تا آدم طبيعي بيفته. من مدتي از ايرج واقعا مثل يه خواهر زن مراقبت كردم، اما يواش يواش حس كردم ازش خوش‌م مي‌آد. حس كردم دوست‌ش دارم و بعد حس كردم اصلا خواب طولاني شيوا بي‌حكمت نبود. تو به نظم ناشناخته اعتقادي داري؟

شيرين: مزخرف تحويل من نده.

شيدا: مزخرف نيست. اعتقاد من ئه. من ايمان دارم نظم ناشناخته‌أي بر دنيا حكم‌فرما ست، يا دست‌‌كم در زندگي خودم اين نظم ناشناخته رو بارها حس كرده‌م. مدتي كه شيوا خواب بود فرصتي بود براي من و ايرج كه هم‌ديگر رو بهتر بشناسيم. فرصتي شد كه بفهميم هم‌ديگر رو خيلي درك مي‌كنيم. حس كردم اصلا من مي‌بايست با ايرج ازدواج مي‌كردم نه شيوا.

شيرين: تو خجالت نمي‌كشي داري اين حرف‌ها رو مي‌زني؟

شيدا: نه. من و ايرج هم‌ديگر رو دوست داريم.

شيرين: تو به طرز وقيحانه‌اي  داري خودت رو توجيه مي‌كني. الان واقعا ازت بدم مي‌آد. يه لحظه فكر مي‌كنم اگه من يه مدت طولاني خوابيده بودم، لابد تو با جيمي روي هم مي‌ريختي.

شيدا: اگه من با آدمي مثل جيمي صد سال هم توي يه خونه تنها باشم…

شيرين: هوي!

شيدا: ببخشيد.

شيرين: به هر حال بين تو و ايرج گه هر چي كه بوده بايد تموم شه. به ايرج بگو بياد خونه. شيوا نگران‌ش ئه.

شيدا: من و ايرج با هم ازدواج كرديم.

شيرين: مزخرف نگو.

شيدا: دو ماه ئه كه ما با هم ازدواج كرده‌ايم.

شيرين: اين كه امكان نداره. اين كه اصلا ممنوعيت قانوني داره. هيچ‌ مردي نمي‌تونه شوهر دو تا خواهر… ايرج شيوا رو طلاق داده؟

شيدا: آره، و با من ازدواج كرد.

[ نور  صحنه خاموش و بي‌درنگ روشن مي‌شود. )

شيرين: الان براي من نه تو مهمي نه اون ايرج گه. من فقط و فقط الان نگران شيوا هستم. يه لحظه خودم رو مي‌ذارم جاي شيوا. يكي دو سال خواب‌م مي‌‌بره و بالاخره يه روز بيدار مي‌شم مي‌شنوم كه يكي با جيمي ازدواج كرده.  كي؟ خواهرم. من حتما ديوانه مي‌شم. تو حتما بايد از ايرج جدا بشي.

شيدا: نمي‌تونم.

شيرين: [ با فرياد ] يعني چي كه نمي‌توني؟ تو بايد از اون مرتيكه ي گه جدا شي.

شيدا: گفتم كه. نمي‌تونم.

شيرين: چرا نمي‌توني؟

شيدا: براي اين‌كه ازش باردارم.

شيرين: چي گفتي؟  يه بار ديگه بگو.

شيدا: من از ايرج باردارم.

شيرين: خداوندا! ديگه حال‌م داره ازت به هم مي‌خوره شيدا.

شيدا: ببين…

شيرين: دهن‌ت رو ببند.

شيدا: شيرين تو…

شيرين: خفه شو. حال‌م ازت به هم مي‌خوره.

شيدا: اين‌جوري با من حرف نزن. هر نوع استرس و برخورد بد با من براي بچه‌م ضرر داره.

شيرين: فقط به ايرج بگو جلوي چشم من آفتابي نشه، وگرنه مي‌دونم باهاش چه‌كار كنم.

شيدا: ايرج تقصيري نداره. من ازش خواستم باهام ازدواج كنه.

شيرين: اون مي‌تونست بگه نه.

[ نور  صحنه خاموش و بي‌درنگ روشن مي‌شود. )

 

شيدا: من مي‌خواستم بچه‌اي از خودم داشته باشم، داشت سي سال‌م مي‌شد. مي‌خواستم پيش از اين‌كه سي ساله‌ بشم، بچه‌ داشته باشم، بچه‌اي كه خودم به دنيا آورده باشم‌ش، از بطن خودم به دنيا اومده باشه. پاره تن من باشه. بزرگ‌ش كنم. كسي رو كه نقش من درش هست، پاره‌اي از تصوير من ئه، ادامه زندگي من ئه. و البته حاصل رابطه با مردي كه دوست‌ش داشته باشم. داشت سي سال‌م مي‌شد و من مي‌خواستم پيش از اين‌كه سن‌م از مرز سي ساله‌گي بگذره، بچه‌دار شم، اما هيچ كسي كه آدم‌حسابي باشه به من پيش‌نهاد ازدواج نداده بود.

شيرين: براي اين‌كه به طرز احمقانه‌اي سخت‌گير بودي.

شيدا: خب، من هيچ‌وقت چندان ميلي به ازدواج نداشتم. ازدواج كردم فقط براي اين‌كه بتونم بچه‌‌دار شم. فقط براي اين‌كه توي اين كشور نمي‌تونم بدون ازدواج بچه‌ داشته باشم. اگه مي‌شد بدون اين‌كه ازدواج كنم بچه‌اي به‌دنيا بيارم كه مثل همه بچه‌هاي ديگه از حقوق اجتماعي برخوردار باشه، شايد هيچ‌وقت ازدواج نمي‌كردم. اما سرنوشت همچين بچه‌اي اين ئه كه از بديهي‌ترين حقوق اجتماعي محروم مي‌شه. نمي‌تونه شناسنامه‌اي داشته باشه، از من ارث نمي‌بره، مردم به چشم ديگه‌اي به‌ش نگاه مي‌كنند. وقتي فهميدم باردار شده‌ام، اون هم از مردي كه دوست‌ش دارم، ازش تقاضاي ازدواج كردم، اون هم پذيرفت. الان هم به محض اين‌كه بچه‌م به دنيا بياد و شناس‌نامه‌اي داشته باشه كه اسم ايرج توش به عنوان پدر ثبت بشه، اگه ايرج بخواهد از من جدا شه و باز با شيوا ازدواج كنه، من اعتراضي نمي‌كنم. من فقط مي‌خوام بچه‌م از تمام حقوق اجتماعي مثل همه‌ي بچه‌هاي ديگه برخوردار باشه. فقط تا وقتي كه بچه‌م به دنيا مي‌آد شوهرم باشه، بعدش اگه بخواد طلاق‌م بده و با شيوا ازدواج كنه، بكنه ديگه.

[ نور  صحنه خاموش و بي‌درنگ روشن مي‌شود. )

شيدا: خب، ما ديگه اميدي نداشتيم شيوا بيدار شه.

شيرين: كاش شيوا همچنان مي‌خوابيد نه؟

شيدا: نه.

شيرين: چرا ديگه؟ دل‌ت مي‌خواست شيوا همچنان مي‌خوابيد. اصلا بعيد نيست كه آرزوي مرگ  خواهرت رو هم كرده باشي. اين‌جور كه دارم مي‌بينم، از تو بعيد نيست.

شيدا: شيرين، تو داري بدترين وصله‌ها رو به من مي‌چسبوني…

شيرين: آها، تو خيلي پاكي. ببخشيد. من دارم اشتباه مي‌كنم. اصلا تو كار اشتباهي نكردي. من امل‌م. اصلا غيرعادي نيست كه يكي با شوهر خواهرش روي هم بريزه، بعد مغزش رو شست‌وشو بدهد كه خواهرش رو طلاق بده، اون‌وقت خودش با شوهر خواهرش ازدواج كنه. اصلا غيرعادي نيست. اصلا غيراخلاقي نيست. به‌خدا مونده‌م به جيمي چي بگم؟

شيدا: چه ربطي به جيمي داره؟

شيرين: يعني چه؟ من پيش اون آبرو دارم. اين حق‌ من ئه كه پيش شوهرم سربلند باشم، دل‌م مي‌خواد جلوي شوهرم هميشه سربلند باشم و به خانواده‌م افتخار كنم. همين‌كه جيمي بفهمه آبروي خانواده‌م پيش خودش و فاميل‌هاش رفته.

شيدا: خب، حالا چي؟ من چه‌كار بايد بكنم؟

شيرين: از من مي‌پرسي؟

شيدا: اگه به كمك تو احتياج نداشتم كه ديگه اين موضوع رو برات تعريف نمي‌كردم. به كمك‌ت احتياج دارم ديگه.

شيرين: من كمكي نمي‌تونم به‌ت بكنم. گندي رو كه زدي خودت بايد درست كني.

شيدا: اصلا خودم به‌ش مي‌گم. من هيچ اشتباهي نكردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 16:16  توسط بهونه همین  |