تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

تئاتر ...12

نمایشنامه ۲ ( قسمت پنجم)

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

 صحنه ششم: شيدا

[ شيدا گوشي تلفن را برمي‌دارد و شماره‌‌اي مي‌گيرد. يكي از آ‌ن سو گوشي را برمي‌دارد.]

صداي ايرج: الو؟

شيدا: الو. سلام.

صداي ايرج: سلام. چه‌طوري؟

شيدا: مي‌شه يه خواهشي ازت بكنم ايرج؟

صداي ايرج: جان‌م. بگو.

شيدا: يه مدتي برو خونه‌ي  خواهرت زندگي كن.

صداي ايرج: چرا؟

شيدا: يه مدتي دل‌م مي‌خواد هم‌ديگر رو نبينيم.

صداي ايرج: يعني چه مدتي؟

شيدا: نمي‌دونم. يه ماه يا دو ماه.

صداي ايرج:  تو حال‌ت خوب ئه؟

شيدا:‌ منظورت چي ئه؟

صداي ايرج: منظورم اين ئه كه مطمئني تصميم درستي گرفته‌أي؟

شيدا: اگه دوست نداري بري،‌ لازم نيست طعنه بزني.

صداي ايرج: مگه من چي گفتم؟ من فقط…

شيدا: اگه دل‌ت نمي‌خواد بگو نه. رك بگو دل‌م نمي‌خواد.

صداي ايرج: مي‌رم. تنهات مي‌ذارم.

شيدا: مرسي. خداحافظ. [ گوشي را مي‌گذارد. در اتاق قدم مي‌زند. سپس مي‌رود گوشي تلفن را برمي‌دارد. شماره‌اي مي‌گيرد. ]

صداي ايرج: الو؟

شيدا: الو، سلام.

صداي ايرج: سلام.

شيدا: چه خبرها؟

صداي ايرج: خبري ندارم.

شيدا:  مي‌تونم يه خواهشي ازت بكنم عزيزم؟

صداي ايرج: بگو.

شيدا: مي‌شه يه مدتي بري خونه‌ي خواهرت زندگي كني؟

صداي ايرج: تو حال‌ت خوب نيست‌ها.

شيدا: منظورت چي ئه؟

صداي ايرج: منظورم همين ئه كه گفتم. حال‌ت خوب نيست.

شيدا: به جاي طعنه زدن بگو نمي‌رم.

صداي ايرج: شيدا تو معلوم ئه چه‌ت ئه؟

شيدا: من دل‌م مي‌خواد يه مدت تنها باشم.

صداي ايرج: تو يه بار همه‌ي اين‌ها رو به‌م گفتي، ازم خواستي برم خونه‌ي خواهرم، من هم گفتم باشه؟

شيدا: كي؟

صداي ايرج: دو دقيقه هم نمي‌شه.

شيدا: آها.

صداي ايرج: يعني چي آها؟ تو واقعا يادت نبود كه به‌م زنگ زده‌اي؟

شيدا: فكر كردم فقط خيال كردم كه باهات حرف زدم. فكر نمي‌‌كردم واقعا باهات حرف زده باشم.

صداي ايرج: خودت مي‌دوني چي داري مي‌گي؟

شيدا: من گاهي‌وقت‌ها اين‌جوري مي‌شم.  يه كاري مي‌كنم اما بعد مطمئن نيستم اون كار رو كردم يا اين‌كه خيال مي‌كنم اون كار رو كردم. حرفي مي‌زنم اما بعد مطمئن نيستم اون حرف رو زدم يا فقط خيال مي‌كنم اون حرف رو زدم. يا حرفي نمي‌زنم ولي فكر مي‌كنم اون حرف رو زدم.

صداي ايرج: تو ازم خواهش كردي برم خونه‌ي خواهرم، من هم گفتم باشه.

شيدا: مرسي. دوست‌ت دارم.

صداي ايرج: حالا ديگه من نگران‌ت شدم. اين اولين بار ئه كه همچين رفتاري ازت مي‌بينم. قبلا به‌م نگفته بودي اين‌جور خيالاتي مي‌شي.

شيدا: پيش نيومده بود. وقت‌هايي كه عصبي هستم، اين جوري مي‌شم.

صداي ايرج: چرا عصبي هستي؟

شيدا: نمي‌تونم بگم.

صداي ايرج: من بايد بدونم.

شيدا: بايد؟ من نمي‌خوام تو بدوني.

صداي ايرج: اين حرف‌ت ديگه اذيت‌م مي‌كنه. چرا نمي‌خواي بدونم؟

شيدا: نمي‌تونم دليل‌ش رو بگم.

صداي ايرج: ولي من مي‌خوام دليل‌ش رو بدونم.

شيدا: ايرج تو وقتي پيله مي‌كني واقعا از دست‌ت عصباني مي‌شم. خودت خوب مي‌دوني چه رفتارهايي عصباني‌م مي‌كنه اما باز هم اون‌‌جوري رفتار مي‌كني. بعد مي‌پرسي چرا عصباني شدم؟ وقتي به‌ت مي‌گم نمي‌تونم بگم، نمي‌خوام بگم. دل‌م مي‌خواد من رو درك كني.

صداي ايرج: چرا عصباني هستي شيدا؟ بگو تموم‌ش كن عزيزم.

شيدا: شيوا بيدار شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 14:24  توسط بهونه همین  | 

تئاتر...11

نمایشنامه ۲ ( قسمت چهارم  )

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

 

صحنه پنجم : وقتي تو خواب بودي

 

 

جيمي: شاه دررفت…

شيوا:  پدر كجاست؟ زنگ زدم خونه‌ي شهرام…

جيمي: الان حكومت ديگه سلطنتي نيست. جمهوري ئه. يعني ديگه شاه نداريم. الان رئيس حكومت يه آقاي روحاني ئه.

شيدا: [ هم‌زمان با ديالوگ بالاي جيمي، بلافاصله پس از پرسش شيوا ] شهرام با زن و بچه‌ش رفته امريكا. پدر رو هم با خودش برد. اه، جيمي مي شه ساكت شي من حرف‌م رو بزنم؟

شيرين: پدر مي‌خواست تو رو هم با خودش ببره، اما تو كه بيدار نمي‌شدي بري گذرنامه بگيري.

شيدا: امشب زنگ مي زنيم امريكا خبرشون مي‌كنيم كه بيدار شده‌اي.

شيوا: ايرج كجا ست؟

شيرين: يكي دو ساعت ديگه پيداش مي‌شه.

شيوا: شما خيلي عوض شده‌ايد.

شيدا: عزيزم سه سال از وقتي كه تو آخرين بار ما رو ديدي مي‌گذره.

جيمي: [ بلافاصله پس از اين‌كه شيوا مي‌پرسد: ايرج كجا ست؟ ] ولي كاش بيدار بودي و مي‌ديدي چه خبر بود. مردم ريخته بودند توي خيابون شعار مي‌دادند مرگ بر شاه. [ خنده‌كنان: ] شاه گريه‌ش گرفته بود.

شيرين: شهبانو فرح هم گريه‌ش گرفته بود.

جيمي: ولي شاه بود كه يه مشت خاك ايران رو هم با خودش برد نه شهبانو فرح.

شيوا: خداي من! يعني چه كه من سه سال خوابيدم؟!

جيمي: خب، احتياج به خواب داشتي ديگه. لابد كسر خواب داشتي.

شيدا: توي اين سه سال خواب هم مي‌ديدي شيوا؟

شيوا: چيزي يادم نمي‌آد.

شيرين: من خيلي وقت ئه كه منتظر همچين روزي هستم كه بيدار شي ببريم‌ت بيرون. اين‌قدر دل‌‌م مي‌خواد قيافه‌ت رو ببينم وقتي با تعجب به همه‌ چيز نگاه مي‌كني. جيمي تو رو خدا همين حالا ببريم‌ش بيرون بگردونيم. خيلي دل‌م مي‌خواد قيافه‌ي  بهت‌زده‌ش رو ببينم. ببين عزيزم اصلا تعجب نكن وقتي توي خيابون مي‌بيني همه‌ي زن‌ها حجاب دارند.

شيوا: براي چي همه حجاب دارند؟

جيمي: اه! انقلاب شده ديگه. در مشروب‌فروشي‌ها رو بسته‌اند. خواننده‌ها هم همه دررفتند. هر كي مي‌خواست بره يه مشت خاك ايران رو با خودش برد. همين ابي هم يه مشت خاك با خودش برد. چيزي نمونده بود خاك مملكت تموم شه.

شيرين: [ هم زمان با ديالوگ بالاي جيمي ] الان حكومت اسلامي ئه عزيزم. براي همين ديگه هيچ زني حق نداره  بي‌حجاب بره بيرون. ابي كه تو اون‌قدر دوست‌ش داشتي رفته امريكا. اگه الان بريم خيابون از تعجب شاخ درمي‌آري. اسم بيش‌تر خيابون‌ها عوض شده. تنهايي نبايد بري ايي. ما رو مي‌بري بيرون جيمي؟

شيوا: اين‌جا خونه‌ي كي ئه؟

شيرين: خونه‌ي خودمون ئه. خونه ارزون شد، ما تونستيم اين‌جا رو بخريم.

جيمي: [ هم‌زمان با ديالوگ بالاي شيرين ] صاحب اين‌جا هم از اون‌هايي بود كه يه مشت خاك ايران رو برداشت و دررفت.

شيوا: [ به شيدا ] تو چه‌‌ت ئه شيدا

شيدا: خوش‌حال‌م كه بيدار شده‌اي.

جيمي: شيوا.

[ شيوا به سوي جيمي برمي‌گردد اما جيمي بي‌آن‌كه حرفي بزند به او خيره شده است]

شيوا: بله؟

جيمي: همين‌جور به‌م نگاه كن. مي‌خوام سعي مي‌كنم تشخيص بدهم شبيه چه جانوري هستي.

شيرين: جيمي، الان كه موقع اين حرف‌ها نيست.

جيمي:  پشت قيافه هر آدمي يك جانور پنهان ئه كه شماها نمي‌توانيد تشخيص‌ بدهيد اما من كه جانورشناس‌م، در جا تشخيص مي‌دهم.

شيرين: لااقل درست و حسابي بيوگرافي‌ت رو بگو. [ جيمي همچنان به شيوا زل زده است ] جيمي توي دانش‌گاه داشت جانورشناسي مي‌خوند. انقلاب فرهنگي شد دانشگاه‌ها رو بستند.

جيمي: حالا هم دارم با ماشين مسافركشي مي‌كنم. خب مگه چي ئه؟

شيرين: كسي كه چيزي نگفت.

جيمي: همين‌جور  به‌م نگاه كن.

شيرين: اول بگو خودت شبيه چه حيووني هستي جيمي.

جيمي: الاغ. از يك نظر هم شبيه سگ. ميان اين دو تا حيوون در نوسان‌م.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 13:39  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ...10

نمایشنامه۲( قسمت سوم )

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

 

صحنه سوم: هستي

 

هستي: سهراب!

سهراب: [ از بيرون ] بله.

هستي: بيا ديگه. دوربين آماده ضبط ئه.

سهراب: نمي‌شه من نباشم.

هستي: اه! من مي‌خوام تو رو معرفي كنم. بيا.

سهراب: خيلي خب. اومدم.

[ هستي دكمه ضبط دوربين هند‌ي‌كم را فشار مي‌دهد و مي‌رود روبه‌روي دوربين مي‌نشيند. ]

هستي: سلام مامان. نامه‌ت رو خوندم. خيلي خوش‌حال‌م كه مي‌شنوم به اون‌جا عادت كرده‌اي. از اين به بعد هر از گاه فيلم مي‌فرستم براتون از وضعيت خودم. خوش‌حال‌م كه ديگه مجبور نيستم براتون نامه بنويسم. اين كار خيلي بهتر از نامه نوشتن‌ ئه. من اين‌جوري راحت‌ترم. اول بذار شما رو از كنجكاوي دربيارم و اين آقاي با شخصيتي  رو كه كنارم نشسته معرفي كنم. سهراب يكتا، شوهرم. بله. بله. من  باز هم  ازدواج كردم. بيش‌تر از يك ماه ئه كه با هم ازدواج كرده‌أيم. حالا سهراب خودش با شما حرف مي‌زنه.

سهراب: سلام. من…خب، من نمي‌دونم چي بگم. به هر حال…ما با هم ازدواج كرديم. خيلي دل‌م مي‌خواد ببينم‌تون و…

هستي: شغل‌ت رو بگو عزيزم. سهراب نويسنده ست مامان.

سهراب: من برخلاف هستي ترجيح مي‌دم براتون نامه بنويسم. ديگه نمي‌دونم چي بايد بگم.

هستي: خيلي خب مامان، يه سورپريز ديگه هم دارم براتون. سهراب جان مي‌ري بياري‌ش.[ سهراب از صحنه بيرون مي‌رود. ] مامان، هيچ لزومي نداره نگران من باشيد. به‌خدا من خوش‌حال‌م. خوش‌بخت‌م. من مطمئن‌م كه دل‌ت مي‌خواد ببيني توي چه جور خونه‌‌اي زندگي مي‌كنم. به موقع‌ش من دوربين رو برمي‌دارم مي‌برم به همه‌ي اتاق‌ها كه شما وضع خونه زندگي‌مون رو ببينيد. [ سهراب همراه كودكي يك تا دو ساله وارد صحنه مي‌شود. ] سلام! سلام  مامان بزرگ! سلام مامان بزرگ. سلام. مي‌بيني چه‌قدر ناز ئه مامان؟ عروسك من ئه. اين خانوم كوچولو دختر سهراب ئه از همسر قبلي‌ش كه متاسفانه بيمار شد و فوت كرد. ديگه لزومي نداره من بچه به دنيا بيارم.  خودت مي‌دوني كه چه‌قدر مي‌ترسم. خوش‌بختانه سهراب هم از من بچه نمي‌خواد. اسم شناس‌نامه‌اي‌ اين دخترخانوم خوشگل نسرين ئه ولي ما مي‌خوايم توي خونه صداش كنيم دنيا. آخه اگه بچه‌اي به دنيا مي‌آوردم، تصميم داشتم اسم‌ش رو بذارم دنيا. خب، مي‌رسيم به خونه. عزيزم، با مامان بزرگ باي‌باي كن. باي‌باي! باي‌باي مامان بزرگ!  باي باي! مامان، من يه آهنگ آماده كرده‌م كه مي‌ذارم گوش كني. همين‌جور كه داري اتاق‌ها رو تماشا مي‌كني، به اين آهنگ هم گوش بده. يه آهنگ مخصوص شما. ضبط رو روشن مي‌كني سهراب؟ ] سهراب ضبط را روشن مي‌كند. هستي هندي‌كم را در دست مي‌گيرد كه اتاق‌ها را نشان بدهد. نور صحنه خاموش مي شود. در تاريكي صحنه فيلم كوتاهي از خانه ي سهراب روي ديوار ته صحنه پخش مي شود.]

 

صحنه چهارم: 1359

 

سهراب: هستي، تو وقتي به سال 59 فكر مي كني، اولين چيزي كه يادت مي‌آد چي ئه؟ مثلا من درگيري‌هاي خياباني و بمب‌گذاري و اعدام يادم‌ مي‌آد. خب، تو اولين چيزي كه يادت مي‌آد چي ئه؟ وقتي يكي مي‌گه سال 59، اولين چيزي كه يادت مي‌آد چي ئه؟

هستي: حجاب. فكرش رو بكن. تا قبل از سال 59 خيلي از زن‌ها بدون روسري و حجاب بودند. همه‌ي ما بدون روسري مي‌رفتيم مدرسه. من تا مدتي نمي فهميدم چرا همه چيز عوض شد. نمي فهميدم چه طور ناگهان همه‌ي زن‌ها پذيرفتند حجاب داشته باشند.

 

سهراب: من يادم ئه اولين باري كه مادرم با حجاب از سر كار برگشت خونه، من واقعا در نگاه اول نشناختم‌ش. فكر كردم يه زن غريبه اومده توي خونه.

 

هستي: من هم هيچ‌وقت يادم نمي‌ره اولين باري كه خانم معلم ادبيات فارسي‌مون با روسري اومد مدرسه. اين خانم فقط و فقط ميني‌ژوپ مي‌پوشيد. هيچ‌وقت از  ميني‌ژوپ بلندتر چيزي نمي‌پوشيد. تا اين‌كه بالاخره يه روز با حجاب اومد مدرسه. من داشتم از تعجب شاخ درمي‌آوردم.

سهراب: آره، يادم ئه براي من هم عجيب بود. همون زن‌هايي كه مي‌ديديم هميشه با سر و وضع لخت مي‌اومدن بيرون، از يكي دو ماه بعدش با حجاب مي‌ديديم‌شون. خب، ديگه چي يادت مي‌آد از سال 59.

هستي: يه سري اسامي يادم‌ مي‌آد و يه سري كلمه.

سهراب: مثلا؟

هستي: مستضعف.

سهراب: خب، ديگه؟

هستي: استكبار.

سهراب: يه وقتي بذار هر چي از سال 59 يادت مي‌آد برام بنويس.

هستي: داري نمايش‌نامه‌ي  جديدي مي‌نويسي؟

سهراب: آره.

هستي: من هم توش بازي دارم؟

سهراب: آره.

هستي: چند تا نقش زن داره؟

سهراب: سه تا.

هستي: اسم‌ش چي ئه؟

سهراب: خداحافظ تا  نمي‌دانم  چه وقت.*

[ نور مي‌رود و مي‌آيد. هستي از روي كاغذي مي‌خواند. ]

هستي: بخونم؟

سهراب: بخون.

هستي: امپرياليسم. استكبار جهاني. امام خميني. آيت‌الله طالقاني. شريعتي. بازرگان. بني‌صدر. منتظري. مسعود رجوي. بسم‌الله‌ القاسم‌ الجبارين. شروع جنگ. چريك‌هاي فدايي خلق. پاك‌سازي. اعدام. انتقام‌هاي شخصي. يادم ئه يكي از همسايه‌هاي ما كه ارتشي بود توي اون شلوغ‌پلوغي‌ها كه هر كي اسلحه داشت، يكي كه باهاش دشمني داشت، اومد زنگ خونه‌ش رو زد، اين ارتشي بدبخت اومد در رو باز كرد، يارو با اسلحه تق زد كشت‌ش. اگه يادت باشه انقلابي بودن يه جورايي مد بود. همه حرف‌هاي سياسي مي‌زدند. يادم ئه ديوار اتاق برادرم پر از عكس خواننده‌ها بود. اما همين‌كه انقلاب شد، همه‌ي اون عكس‌ها رو انداخت دور و جاشون عكس شهدا و انقلابيون زخمي رو چسبوند. يادم ئه كه من از ديدن اون عكس‌ها حال‌م بد شده بود. همه شون با سر و صورت خونين و لت وپار. اون‌ روزها هر جا مي‌رفتي اين عكس‌ها رو مي‌ديدي. روي ديوار كوچه و خيابون، توي تابلوي مدرسه. خب، ادامه‌ش: صادق خلخالي. سرقت مسلحانه از بانك‌ها. عوض شدن اسم خيابون‌ها و مدارس. عوض شدن پول. ملي شدن بانك‌ها. صف‌هاي طولاني نفت. فيلم‌هاي پارتيزاني. روزنامه‌ي انقلاب اسلامي. چند تا هم شعار كه روي ديوار مي‌نوشتند يادم اومد كه نوشتم.

سهراب: بگو.

هستي: نان، مسكن، آزادي. ليست ساواكي‌ها را منتشر كنيد. اين هم الان يادم اومد كه روي ديوار با خط درشت نوشته بودند روزنامه‌ي مردم را بخوانيد. يكي ديگه زيرش نوشته بود: خوانديم، چرت بود. چند تا سرود هم يادم اومد كه نوشتم. [ مي‌خواند: ] هوا دل‌پذير شد گل از خاك بردميد/ پرستو به بازگشت زد نغمه‌ي اميد. برپاخيز از جا كن بناي خاك دشمن. ديو چو بيرون رود فرشته درآيد.

سهراب: [ مي‌خواند: ] ايران ايران ايران/  رگبار مسلسل‌ها.

هستي: [ هم‌زمان با سهراب مي‌خواند: ] به لاله‌ي در خون خفته‌ / شهيد دست از جان شسته.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 15:41  توسط بهونه همین  | 

پیوست نمایشنامه ۲

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 17:46  توسط بهونه همین 

تئاتر ...9

نمایشنامه 2 ( قسمت دوم )

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

 

صحنه دوم : جيمي

|در تاريكي صحنه صداي يك فيلم سينمايي شنيده مي‌شود. نور صحنه روشن مي‌شود.|

 

[ صداي همان فيلم ادامه دارد.شيرين از تلويزيون آن فيلم را تماشا مي‌كند. جيمي دارد كتابي مي‌خواند. ]

جمشيد: [ با فريادي حاكي از هيجان ] من آدم جذابي هستم.

شيرين: خفه شو جيمي. ترسيدم.

جمشيد: ايناهاش، اين تو نوشته پشه‌ها فقط آدم‌هاي جذاب رو نيش مي‌زنند. [ از كتاب مي‌خواند. ] ديويد باتلرحشره شناس دانش‌گاه فلوريدا اعلام كرد: پشه تصادفا بر روي بدن انسان نمي‌نشيند بلكه قرباني خود را انتخاب مي‌كند. [ مي‌بيند كه شيرين دارد تلويزيون تماشا مي‌كند و به خواندن او توجه ندارد. خطاب به ديوار يا شيئي ديگر به صداي بلندتر به خواندن ادامه مي‌دهد. ] پشه به كمك بوي بدن انسان، افراد جذاب را از افراد غيرجذاب تشخيص مي‌دهد و بدين ترتيب لذيذترين طعمه را انتخاب…

شيرين: تموم‌ش كن ديگه جيمي، من دارم تلويزيون تماشا كنم.

جيمي: همين‌جور كه داري فيلم تماشا مي‌كني گوش بده.

شيرين: نمي‌تونم در آن واحد دو كار بكنم.

جيمي: چرا نمي‌توني؟ مثل اين‌كه من بگم چون فرمان ماشين دست‌م ئه، نمي‌تونم دنده عوض كنم. نمي‌تونم با مسافرها حرف بزنم.

شيرين: جيمي، مي‌شه لطفا بذاري اين فيلم رو تماشا كنم. من مي‌دونم كه تو آدم جذابي هستي عزيزم.

[ جيمي گوشي تلفن را برمي‌دارد و شماره‌اي مي‌گيرد. ]

يك مرد: الو؟

جيمي: كوفت!

[ تلفن  را قطع مي‌كند و شماره‌اي ديگر مي‌گيرد. ]

مردي ديگر: الو، بفرماييد.

جيمي: برو بابا تو هم!

[ تلفن را قطع مي‌كند و شماره‌اي ديگر مي‌گيرد. ]

يك زن: الو؟

جيمي: الو، سلام.

زن: سلام، بفرماييد.

جيمي: حال شما خوب ئه؟

زن: متشكرم. شما؟

جيمي: اسم‌م جمشيد ئه، اما همه صدام مي‌زنند جيمي.

زن: با كي كار دارين؟

جيمي: ببخشيد. مي‌خواستم يه سوالي از شما بكنم.

زن: بفرماييد.

جيمي: متشكرم. مي‌خواستم بدونم پشه‌ها شما رو نيش مي‌زنند؟

زن: مزاحم نشين آقا؟

جيمي: به‌خدا من مزاحم نيستم خانم. ‎ ‎[ شيرين به طرف جيمي مي‌رود ] من الان دارم يه كتابي مي‌خونم به اسم درباره حشرات نوشته‌ي ديويد باتلر. توي اين كتاب صفحه‌ي پنج نوشته شده پشه‌ها فقط آدم‌هاي جذاب رو نيش مي‌زنند. حالا سوال من اين ئه كه پشه‌ها شما رو هم نيشي‌زنند؟

زن: آره، خيلي نيش مي‌زنند. شما رو…؟

[ شيرين گوشي را مي‌گيرد و گوش مي‌دهد. گوشي را مي‌گذارد روي تلفن.]

شيرين: اين زنيكه كي بود تو به‌ش زنگ زدي؟

جيمي: من چه مي‌دونم كي بود.

شيرين: داري به‌م دروغ مي‌گي جيمي.

جيمي: ازت نمي‌ترسم كه بخوام به‌ت دروغ بگم.

شيرين: ديگه اين كار رو نكن جيمي. من ناراحت مي‌شم.

جيمي: فكر مي كني من ناراحت نمي‌شم كه تو تلويزيون رو به من ترجيح مي‌دي و به حرف من گوش نمي‌دي؟

شيرين:  خيلي خب، بخون برام.

جمشيد: [ از  كتاب مي‌خواند. ] ديويد باتلرحشره شناس دانش‌گاه فلوريدا…

شيرين: اين‌ها رو كه قبلا خوندي جيمي.

جيمي: اعلام كرد: پشه تصادفا بر روي بدن انسان نمي‌نشيند بلكه قرباني خود را انتخاب مي‌كند. پشه به كمك بوي بدن انسان، افراد جذاب را | با دست به خود اشاره مي‌كند | از افراد غيرجذاب | با دست به شيرين اشاره مي‌كند.| تشخيص مي‌دهد و بدين ترتيب لذيذترين طعمه را انتخاب مي‌كند. اين حشره به سراغ افرادي مي‌رود كه سرشار از كلسترول و ويتامين ب هستند، يعني من. اين حشره مي‌تواند از فاصله چهل مايلي بوي خوش انسان جذاب يعني من رو تشخيص بدهد. هنگام بازدم، دي‌اكسيد كربن و ساير گازهاي بودار از بدن انسان در هوا پراكنده مي‌شود. اين بوي اشتها انگيز يعني من به پشه خبر مي‌دهد كه غذاي لذيذي در آن حوالي هست. [ براي خود تندخواني مي‌كند و به شكل نامفهومي چند جمله بعدي را مي‌خواند. ]

شيرين: تموم شد عزيزم؟

جيمي: نه، ادامه داره. اما  تو انگار دل‌ت مي‌خواد تلويزيون  تماشا كني.

شيرين: نه، اين فيلم رو كه از دست دادم. بخون. ولي امروز من رو بايد ببري سينما.

جيمي: رو چش‌م.

شيرين: خب، بخون.

جيمي:  [ از كتاب مي‌خواند. ] فقط پشه‌هاي ماده روي بدن انسان مي‌نشينند و نيش مي‌زنند. پشه‌هاي ماده در دوران بارداري خود براي مكيدن خون روي بدن انسان مي‌نشينند. گوش مي‌دي؟  نوشته پشه‌هاي ماده نيش مي‌زنند. نر جماعت معرفت دارند خانوم. معرفت دارند. مطمئن بودم پشه‌هاي نر همچين كاري نمي‌كنند.

شيرين: پس پشه‌هاي نر چه‌كار مي‌كنند؟

جيمي: پرواز مي‌كنند.

[ نور صحنه كليدي خاموش و صداي فيلم هم قطع مي‌شود. لحظه اي بعد نور صحنه  روشن مي‌شود. ]

جمشيد: [ از روزنامه مي‌خواند. ] چه‌‌گونه فولاد آب‌ديده شد.

شيرين: كدوم سينما؟

جمشيد: ريولي و شهر تماشا.

شيرين: ديگه.

جمشيد: بوفالوي سفيد. با شركت چارلز برونسون. سينما نياگارا.

شيرين: ديگه.

جمشيد: بريم تماشاي يه فيلم كمدي. شش ژاندارم فضول‌باشي با شركت لويي دوفونس. [ از روزنامه مي‌خواند: ] فيلمي خنده‌دار براي همه‌ي خانواده‌هاي محترم كه اگر ده بار آن را ببينند باز كم است. سينما شهر قشنگ.

شيرين: [ هم‌زمان با جيمي كه دارد از روزنامه مي‌خواند: ] نه. نه جيمي. بقيه‌ش رو بخون. گفتم نه جيمي.

جمشيد: به من مي‌گن غيرتي با شركت فرانكو نرو. سينما شهر فرنگ.

صداي مرد: تو دل‌ت مي‌خواد چه سالي باشه عزيزم؟ هر چي تو بگي.

شيوا: آقا، خواهش مي‌كنم به‌م بگو الان چه سالي ئه.

صداي مرد: سال 59.

شيوا:  واقعا؟

صداي مرد: ما رو گرفتي جيگر؟ خوش‌مزه‌گي بس ئه ديگه. من نشناختم‌ت.

[ صداي چرخ‌ش كليد از در. شيوا گوشي را مي‌گذارد. جمشيد مي‌آيد تو. ]

جمشيد: به! به! شيوا خانوم!

شيوا:  تو كي هستي؟ جلو نيا!

جمشيد: اسم‌م جمشيد  ئه، اما همه صدام مي‌كنند جيمي.

[ جيمي به سوي او مي‌رود.]

شيوا: جلو نيا. [ جيمي همچنان دارد به او نزديك مي‌شود. ] گفتم جلو نيا.

 [ جمشيد نعره‌اي مي‌زند و شيوا از ترس جيغ مي‌كشد. شيرين و شيدا سراسيمه خود را به آستانه در مي‌رسانند. ]

شيرين: [ از خوش‌حالي فرياد مي‌زند. ] شيوا!

شيدا: شيوا، عزيزم!

این نمایشنامه خیلی جالبه ...واسه همین دلم میخواد  سعی کنم همه اش رو اینجا بنویسم ، پس واسه همین سعی میکنم تند و تند آپش کنم که خیلی طول نکشه . اگه خسته اتون میکنه ازتون معذرت میخوام .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 15:8  توسط بهونه همین  | 

تئاتر...8

پیوست نمایشنامه ۱

تصاویر :

محمد یعقوبیمحمد یعقوبی

 

 

اینهم تصاویری از نمایش یک دقیقه سکوت ، متاسفم هنوز نتونستم تصاویر بزرگتری از این نمایش به دست بیارم .........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 18:18  توسط بهونه همین 

تئاتر ...7

نمایشنامه ۲ 

یک دقیقه سکوت

نوشته : محمد یعقوبی

 

صحنه‌ي اول: شيوا

 

 [ در يكي از اتاق‌هاي خواب آهسته باز مي‌شود. شيوا با احتياط و ترس وارد صحنه مي‌شود.]

شيوا: [ از دم در ] كسي اين‌جا نيست؟

[ شتابان به سوي تلفن مي‌رود. شماره‌اي مي‌گيرد. صداي يك زن از آن‌سوي خط شنيده مي‌شود. اين صدا به وضوح از باندهاي صداي صحنه شنيده مي‌شود.]

صداي زن: الو، بفرماييد.

شيوا:‌ لطفاً گوشي رو بدهيد به آقاي ارشيا؟

صداي زن:‌اشتباه گرفته‌ايد.

[ شيوا  دوباره شماره مي‌گيرد. ]

صداي همان زن: الو، بفرماييد.

شيوا: روزنامه ايران امروز؟

زن: بله.

شيوا: مي‌خواستم با آقاي ارشيا صحبت كنم.

زن: شما با كدوم بخش كار دارين خانوم؟

شيوا: اتاق سردبير.

زن:  اين‌جا اتاق سردبيره ، ولي ما اين‌جا آقاي ارشيا نداريم.

شيوا: آقاي ارشيا سردبير روزنامه ست.

زن: سردبير روزنامه آقاي ارشيا نيست و ما اصلا توي اين‌ بخش شخصي به نام  ارشيا نداريم..

شيوا: گوشي رو بدين به سردبير  لطفاً.

صداي زن: شما بالاخره با آقاي ارشيا كار داريد يا با سردبير روزنامه؟

شيوا: با آقاي ايرج ارشيا، سردبير روزنامه.

صداي زن: آقاي ارشيا سردبير اين روزنامه نيست خانوم.

شيوا: لطفا زود تلفن رو وصل كنيد به اتاق سردبير.

صداي زن: الان وقت ندارند صحبت كنند. اگه پيغامي داريد بفرماييد.

شيوا: من همسرش هستم. تلفن رو وصل كنيد به اتاق‌ش.

صداي زن: [ با خنده ] يه چاخاني بگين كه بشه باور كرد خانم. من صداي همسر سردبير رو مي‌شناسم.

شيوا: [ با خشم ] اسم شما چي ئه؟

صداي زن: چه كار به اسم من دارين؟

شيوا: گوشي رو بدين به خانم مرزبان.

صداي زن: خانم مرزبان ديگه كي ئه؟

شيوا: گوشي رو بدين به منشي سردبير.

صداي زن: [ با خنده ] گفتم كه، منشي سردبير من‌م خانم.

شيوا: شما از كي منشي سردبير هستيد؟

صداي زن: من بيش‌تر از اين وقت ندارم با شما سر و كله بزنم.

شيوا: اين تلفن لعنتي رو وصل كن به اتاق شوهرم، من به كمك احتياج دارم.

صداي زن: ببين خانم، شما الان تلفن روزنامه رو بي‌جهت اشغال كرده‌ايد. من منشي سردبيرم كه الان باهاتون صحبت مي‌كنم و دارم به‌تون مي‌گم شوهر شما آقاي ارشيا سردبير اين‌ روزنامه نيست.

شيوا: از كي؟

صداي زن: من چه مي‌دونم از كي.

[ صداي گذاشتن گوشي از آن سو. شيوا درمانده گوشي را مي‌گذارد. دوباره شماره مي‌گيرد.]

صداي يك مرد: الو؟

شيوا: الو. اطلاعات روزنامه‌ي ايران امروز؟

صداي مرد: بله.

شيوا: اسم سردبير روزنامه چي ئه آقا؟

ص مرد: آقاي بهزادي.

شيوا: از كي اين آقا سردبير شده؟

ص مرد: يكي دو سالي مي‌شه.

شيوا: خداي من!

ص مرد: چي فرمودين؟

شيوا: آقا، من با آقاي ايرج ارشيا كار دارم، اما نمي‌دونم توي كدوم بخش كار مي‌كنه؟

ص مرد:  يه لحظه گوشي دست‌تون باشه. 

  [ نور صحنه خاموش و  بي‌درنگ روشن مي‌شود. ]

ص مرد: الو.

شيوا: الو.

ص مرد: ما اين‌جا آقاي ارشيا نداريم.

شيوا: مطمئن‌يد؟

ص مرد: جزو كاركنان ثابت اين‌جا نيست.

شيوا: خداي من!

ص مرد: چي گفتين خانوم؟

شيوا: سردبير اين روزنامه بود.

ص مرد: به هر حال الان اسم‌شون توي ليست كاركنان ثابت اين‌جا نيست.

شيوا: خداي من.

ص مرد: امري نيست؟…الو؟

[ شيوا به سرعت شماره‌اي ديگر مي‌گيرد. ]

صداي يك زن: الو.

شيوا: ببخشيد، انگار اشتباه گرفته‌م. [ دوباره شماره مي‌گيرد.]

صداي همان زن: الو.

شيوا: ببخشيد، منزل آقاي خرسند؟

صداي زن: نه خانم، اشتباه گرفتيد.

شيوا: ببخشيد. [ باز هم شماره مي‌گيرد.]

صداي همان زن: الو.

شيوا: ببخشيد، من  شماره 651440 رو مي‌گيرم اما هر بار اشتباه مي‌‌افته.

صداي زن: شما شماره رو درست گرفته‌ايد؟ با كي كار داريد؟

شيوا: با برادرم. اين شماره‌ي تلفن برادرم ئه.

صداي زن: شما؟

شيوا: من شيوا هستم.

صداي زن: شماره رو به شما اشتباه دادند.

شيوا: [ شمرده مي‌گويد ] شماره‌ي 651440 ؟

صداي زن: بله. شايد هم برادر شما قبل از ما اين‌جا زندگي مي‌كرده، نمي‌دونم.

شيوا: شما از كي اين‌جا زندگي مي‌كنيد؟

صداي زن: هفت هشت ماه مي‌شه.

شيوا: فكر كنم اشتباهي شده خانم. من شماره 651440  رو مي‌گيرم.

صداي زن: اصلا شما شماره رو اشتباه نمي‌گيري خانم. اين شماره همين‌جا ست. 651440  شماره همين‌جا ست. اما منزل برادرتون نيست. گوش كن خانم، من مريض‌م، اعصاب هم ندارم. نمي‌خوام باز هم اين‌جا زنگ بزني و…

شيوا: من واقعا عذر مي‌خوام. به‌خدا قصد مزاحمت ندارم. آخه، اين شماره تلفن برادرم ئه. به‌خدا من همين ديروز با اين شماره با برادرم حرف زدم.

صداي زن: خانم، چند بار بگم اين‌جا منزل برادرتون نيست.

شيوا: ببخشيد.

 [ زن گوشي را مي‌گذارد. شيوا حيران و درمانده گوشي را مي‌گذارد. بسيار ترسيده است. شيوا با تعجب به سكه‌ها و چند اسكناسي كه روي ميز است نگاه مي‌كند و روزنامه‌اي را كه روي ميز پهن است ورق مي‌زند. كاملا گيج و حيران است. شماره‌اي مي‌گيرد. ]

صداي يك مرد: الو؟

شيوا: ببخشيد آقا الان چه سالي ئه؟

صداي مرد: بله؟

شيوا: ممكن ئه به من بگيد الان چه سالي ئه؟

صداي مرد: نرگس تويي، پدرسوخته؟

شيوا: نه، آقا. من همين‌جوري شماره رو گرفتم و الان حتي يادم نيست چه شماره‌اي بود. مي‌خواستم بدانم الان چه سالي ئه؟

صداي مرد: تو دل‌ت مي‌خواد چه سالي باشه عزيزم؟ هر چي تو بگي.

شيوا: آقا، خواهش مي‌كنم به‌م بگو الان چه سالي ئه.

صداي مرد: سال 59.

شيوا:  واقعا؟

صداي مرد: ما رو گرفتي جيگر؟ خوش‌مزه‌گي بس ئه ديگه. من نشناختم‌ت.

[ صداي چرخ‌ش كليد از در. شيوا گوشي را مي‌گذارد. جمشيد مي‌آيد تو. ]

جمشيد: به! به! شيوا خانوم!

شيوا:  تو كي هستي؟ جلو نيا!

جمشيد: اسم‌م جمشيد  ئه، اما همه صدام مي‌كنند جيمي.

[ جيمي به سوي او مي‌رود.]

شيوا: جلو نيا. [ جيمي همچنان دارد به او نزديك مي‌شود. ] گفتم جلو نيا.

[ جمشيد نعره‌اي مي‌زند و شيوا از ترس جيغ مي‌كشد. صحنه خاموش مي‌شود]

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 17:18  توسط بهونه همین  | 

تئاتر...6

مکاتب تئاتر   ۱ 

تو را به خطا نمایش می نامند . تو یا آزمون مشترکی یا هیچ ...

 

آنچه در دو پست گذشته خواندید پیش پرده  نمایشنامه « تابستان و دود »نوشته یکی از بزرگترین نمایشنامه نویسان معاصر بود .این نمایشنامه در دو قسمت و دوازده پرده  و به سبک« رئالیسم» نگاشته شده که خب تایپ تمام آن از حوصله من خارجه ... اگه علاقمند شدید میتوانید با تهیه اصل نمایشنامه بقیه داستان رو دنبال کنید .

تنسی ویلیامز در بیست و ششم مارس 1914 در می سی سی پی کلمبیا به دنیا آمد ، و در 25 فوریه 1983 درگذشت .  مثل اغلب نویسنده ها زندگی سختی داشت و اوج شهرتش به عنوان یکی از پیشگامان نمایشنامه نویسان آمریکایی نگارش نمایشنامه  «باغ وحش شیشه ای » بود ، بسیاری از نوشته های وی به صورت فیلم هم در آمدند ، فیلم « اتوبوسی به نام هوس » به کارگردانی « الیا کازان » و بازیگری « مارلون براندو » و « وی وین لی » و « جین هاکمن » که موفقیت بی نظیری برای تمام آنها بود بر اساس نمایشنامه ای به همین نام از تنسی ویلیامز ساخته شده ، همچنین فیلم « گربه روی شیروانی داغ » با بازی « الیزابت تیلور » و « پل نیومن » . در واقع این نمایشنامه نویس یکی از محبوبترین نمایشنامه نویسان منه  ...

ریشه و پایه هر هنری از ابتدا در جلوه حقیقی « واقعیت » است . و به همین دلیل وقتی قصد ورود به اغلب رشته های هنری را دارید باید از « واقعیت گرایی » یا « رئالیسم » آغاز کنید .

« رئالیسم » یا همان واقعیت گرایی در تئاتر به این معنی است که نمایش شما برشی نیمه حقیقی از یک واقعیت باشد . نگارش نمایشنامه ، شخصیت پردازی ، گره ها و گره گشایی ها ( تعلیق ) باید بر پایه و اصول واقعیت بنیان شده باشند و همه اینها باید منطقی خاص را دنبال کنند  . طراحی صحنه و لباس و نوع بازی بازیگران هم باید حتی الامکان بدون اغراق بوده  و تا اندازه زیادی به واقعیت شباهت داشته باشند . « استانیسلاوسکی » نویسنده ، کارگردان و تئوریسن روسی تئاتر ، بر همین اساس پایه گزار سبکی به نام « استانیسلاوسکی » شد که امروزه یکی از بزرگترین سبکهای کارگردانی و بخصوص بازیگری تئاتر در دنیاست . ریشه و اساس  سبک بازیگری   « متد اکتینگ » یا « شیوه گرا » در سینما نیز از سبک « استانیسلاوسکی » در تئاتر گرفته شده است  . امروزه نود درصد بازیگران مطرح سینمای جهان (بخصوص هالیوود ) در این رشته تحصیل کرده و از این سبک پیروی میکنند . بازیگرانی چون : مارلون براندو ، آل پاچینو ، داستین هافمن ، رابرت دنیرو ، جودی فاستر ، جولیا رابرتز و ....

حال با نمونه دیگری از یک نمایش  تقریبا « رئالیسم » معاصر به سبک ایرانی ادامه میدهیم ، نمایشی که در پست بعدی خواهم نوشت ، نمایش « یک دقیقه سکوت » نوشته « محمد یعقوبی » نویسنده و کارگردان جوان و معاصر ایران  است .

نمايش «يك دقيقه سكوت» نخستين بار به كارگرداني محمد يعقوبي در جشنواره‌ي تئاتر سال 1379 در سالن سايه دو بار اجرا شد و سپس 28 روز در سالن چهارسو در تاريخ آذر و دي‌ماه 1380 اجرا شد.

 

به شدت دچار مشکلات اینترنتی هستم ... ساعتها نشستم تا تونستم این صفحه مدیریت بلاگفا رو باز کنم ، اگه هرکدوم از دوستای من دیدن چند وقتیه ازمن خبری نشده بدونن از دست این اینترنت سکته کردم !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 14:16  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ...5

تابستان و دود ۲

تنسی ویلیامز

 

آلما _ میدانی اسم این فرشته چیست ؟

جان _ مگر اسم دارد ؟

آلما _ بله ، من آنرا پیدا کردم . روی ستون تراشیده شده است اما طوری که با چشم دیده نمی شود .

جان _ پس چطور آنرا دیدی ؟

آلما _ باید آن را با انگشتانت لمس کنی . من این کار راکردم و از سرما لرزیدم . اگر تو هم این کار را بکنی می بینی که سردت می شود ! آنرا با انگشتانت بخوان .

جان _ چرا اسمش را نمیگویی تا دیگر دردسرش را نکشم .

آلما _ من نمی گویم

جان _ { با مهربانی پوزخندی می زند و به طرف مجسمه بر میگردد . در برابر آن خم شده و انگشتانش را روی نوشته نامعلوم آن می کشد } « ا » ؟

آلما بله « ا » اولین حرف است .

جان _ « ب » ؟

آلما _ بله !

جان _ « د » ؟

آلما _ « د » !

جان _ « ب » ؟

آلما _ نه ، نه ، « ب » نیست ! « ی » است .

جان _ { به آرامی قد راست می کند } « ابدیت » ؟

آلما _ « ابدیت » ! این به تو احساس سرما نمی دهد ؟

جان _ نه !

آلما _ ولی من از احساس آن یخ کردم !

جان _ برای اینکه تو دختر یک کشیش هستی . ابدیت ! معنی آن چیست ؟

آلما { با صدایی که به طرز عجیبی دارای آرامش است } این همان چیزی است که همیشه وجود دارد . در زندگی و مرگ و هر زمان دیگر ادامه دارد .

جان _ چنین چیزی وجود ندارد .

آلما _ وجود دارد . این همان روح است که روزی جسم را ترک میکند . اسم من آلما است و آلما در زبان اسپانیایی به معنی روح و روان است . این را می دانستی ؟

جان _ ها!ها! تو تا به حال یک آدم مرده را دیده ای ؟

آلما _ نه !

جان _ من دیده ام . مرا داخل اتاقی کردند که مادرم داشت می مدر و او دست مرا گرفته بود و نمیگذاشت بروم ... من هم جیغ کشیدم و محکم به دستش زدم .

آلما _ اوه نه  ! تو این کار را نکردی !

جان _ { غمگین } چرا کردم . او شبیه مادرم نبود . صورتش زشت و زرد بود و بوی وحشتناکی می داد ! برای همین هم من اورا زدم تا دستم را رها کند . همه به من گفتند که یک شیطان هستم .

آلما _ آنها نمی دانستند برای چه اینکار را کردی !

جان _ پدر من یک پزشک است .

آلما _ می دانم .

جان _ او میخواهد مرا به دانشگاه بفرستد تا درس پزشکی بخوانم ، اما من نمیخواهم پزشک شوم و به اتاق بروم و مرگ مردم را ببینم ! ... خدایا !

الما _ عقیده ات عوض خواهد شد .

جان _ نه نمیشود . من ترجیح میدهنم یک شیطان باشم ، همانطور که آنها گفتند و به آمریکای جنوبی بروم و دریک قایق ... ! یکی از آن دستمال را به من بده { آلما با فروتنی و اشتیاق آنها را می آورد } جان یکی بر می دارد و با آب چشمه مرطوب می کند و صورتش را با آن تمیز می کند } حالا صورتم همان طور که تو میخواهی تمیز است ؟

الما _ بله ! و زیباست .

جان _ چه !

آلمان _ گفتم « زیباست » !

جان _ خوب ، بیا یکدیگر را ببوسیم

{ آلما عقب عقب می رود }

جان _ بیا ، بیا امتحان کنیم !

{ شانه های آلما را میگیرد و با خشونت او را می بوسد . آلما با جامی که در دست دارد مبهوت می ایستد . صدای بچه ها از دور به گوش می رسد که فریا می زنند « جانی ، جانی » جان ناگهان روبان موی آلما ر می کشد و آن را تکان می دهد و سپس راهایش می کند وبا خنده ای استهزا آمیز به خارج صحنه می دود . آلما ، آزرده و مبهوت به طرف فرشته سنگی بر میگردد . روی ستون خم می شود و نوشته را با انگشتانش لمس می کند . صحنه با صدای موزیک تاریک می شود .} ( ادامه دارد )

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 15:14  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ...4

نمایشنامه ۱

 

تابستان و دود

نوشته : تنسی ویلیامز

 

پیش پرده  :

در پارک نزدیک چشمه فرشته ، در تاریک روشن عصر یک روز ماه می در اولین سال های قرن بیستم .

*********************************************************

{ آلما ، به عنوان یک کودک ده ساله وارد صحنه می شود . یک بلوز کوتاه پوشیده و با روبان موهایش را بافته است . همیشه در رفتارش متانت یک بزرگسال دیده می شود . و این کیفیتی است . یک دست لباس مخصوص کشیشان را روی یک دستش انداخته و در دست دیگر جامی را طوری گرفته مثل اینکه مشغول پذیرایی و تعارف شیرینی در مراسم عشاء ربانی است این عادت تا بزرگسالی در او باقی می ماند .چند لحظه در مقابل فرشته سنگی می ایستد ، سپس خم می شود تا از چشمه آب بنوشد . درست در همین زمان ، جان ، به عنوان یک کودک وارد می شود . یک نخود در لوله باریکی گذاشته آن را به پشت خمیده ، آلما پرت می کند .آلما وحشت زده از جا می پرد و با سرعت رو برمی گرداند . جان می خندد . }

جان _ سلام دختر کشیش { به سمت آلما می رود } دنبالت می گشتم .

آلما _ { با شوق } دنبال من ؟

جان _ تو آن دستمال را در میز من گذاشتی ؟{ آلما غیر مطمئن لبخند میزند } جواب بده !

آلما _ من یک بسته دستمال در میزت گذاشتم .

جان _ فکر می کردم کار تو باشد . به چه دلیل ، خانم راهبه ؟

آلما _ برای اینکه لازم داشتی .

جان _ می خواهی مرا احمق نشان دهی ؟

آلما _ اوه نه !

جان _ پس دلیلت چه بود ؟

آلما _ تو سرمای سختی خورده ای و آب بینی ات تمام مدت راه افتاده و این قیافه ات را خراب می کند .

جان _ اگر قیافه مرا دوست نداری می توانی به من نگاه نکنی .

آلما _ من قیافه تو را دوست دارم .

جان _ { نزدیک تر می آید } به همین دلیل همیشه به من ننگاه می کنی ؟

الما _ من ... اینکار را نمیکنم !

جان _ چرا ، اینکار را می کنی . چشم هایت همیشه به من خیره شده اند . هر وقت به اطرافم نگاه می کنم چشم های گربه ای تو را می بینم که به من خیره شده اند . خیلی ناجور بو وقتی امروز صبح « خانم بلانکارد » از تو پرسید رودخانه آمازون در کجاست ؟ او دوبار سئالش را تکرار کرد ولی تو جواب ندادی برای اینکه داشتی به من نگاه می کردی . به چه دلیل ؟ در آن موقع به چه فکر میکردی ؟ جواب بده !

آلما _ من فقط فکر می کردم چقدر میتوانستی زیبا باشی اگر صورتت کثیف نبود . می دانی چرا صورتت کثیف است ؟ برای اینکه از دستمال استفاده نمی کنی و بینی ات را با آتستین های آن ژاکت کهنه و کثیف پاک می کنی .

جان _ { آزرده خاطر } هاه !

آلما _ به خاطر همین من دستمال هارا در میزت گذاشتم و آنها را بسته بندی کردم تا کسی نفهمد داخلش چیست . تقصیر من نیست که تو بسته را جلو دیگران باز کردی .

جان _ فکر کردی با بسته ای که قبلا در میزم ندیده بودم چکار می کردم ؟ ولش میکردم تا خودش باز شود ؟ معلوم است که آن را باز می کردم و اصلا اننتظار نداشتم داخلش دستمال باشد ....

آلما _ { با صدایی لرزان از کمرویی } متاسفم که باعث شرمندگی تو شدم . ادقانه می گویم واقعا از اینکه دیدم خجالت کشیدی ناراحت شدم .

جان _ به خودت دلخوشی نده که من خجالت کشیدم . من به این سادگی به خاطر چیزی شرمنده نمی شوم .

آلما _ چقدر احمقانه و ظالمانه بود که آن دخترها خندیدند .

جان _ هاه !

آلما _ آنها باید بفهمند که تو مادر نداری تا مراقبت باشد . خوشحال می شوم بتوانم کاری برایت انجام دهم ، اما نمیخواستم بفهمی آن شخص من هستم .

جان _ ها! ها! ها ! پس بگیر ! { بسته دستمال را در می آورد و به طرف آلما پرت می کند }

آلما _ خواهش می کنم نگهشان دار

جان _ که با آنها چکار کنم ؟

{ آلما درمانده به جان خیره می شود . جان به طرف چشمه می رود تا آب بنوشد . چیزی در صورت آلما ، به جان آرامش می دهد . آلما روی یکی از ستون های چشمه می نشیند و سعی می کند رفتارش دوستانه باشد ، تاریکی بیشتر می شود .}( ادامه دارد )

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 9:54  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ...3

نمایش در ایران 

این یک تاریخ زنده نیست . هرچند زنده نبودن از مشخصات هر کتاب تاریخ است ، ولی این بار علت را شاید در نمایش ایران باید حست که نیمه جانی سخت جان بوده است . شاید هم در نبودن نمایشگاهی ، مجموعه ای ، بایگانی آثاری ، جایی که در آن نشانه ها یا بازمانده هایی را بتوان پیدا کرد . این مطلب کوچکی نیست . در یکی دو سرزمین همسایه ی ما موزه هایی هست که در آنها برای مثل عروسک های شب بازی ایرانی از عهد سلجوقی تا امروز را می شود دید . ولی اینجا موزه ها از هیچ چیز پر است ، فقط گفته های پراکنده یی در برخی کتابها ، نقل قولها ، یاد داشتها ، سفر نامه ها و حرف حرف حرف !

                                   ( بهرام بیضایی – پیشگفتار کتاب نمایش در ایران )

نمایش در آغاز از تحول رسمها و نیایشهای مذهبی بیرون آمد ، و وقتی به جایی رسید که دیگر رسم و نیایش نبود باز همواره نیازمند دیتگاه دین و بیت المالش بود . اگر دین نمایش پذیر بود و اگر مراجع مذهبی رسمهای تماشایی و سپس نمایش را برای توسعه ی قصه ها و کرامات مذهبی لازم میدانستند چنین می شد که دین فراهم کننده ی وسایل و امکانات نمایش می شد .

دینهای یک خدایی – مثل دین زرتشی و یا اسلام که ما داشتیم – کمتر از دینهای چند خدایی – آنچنانکه در هند و یونان بود – روجیه ی نمایش پذیری داشته اند . در دینهای یگانه پرست حالت مطلق خدا و صورت ناپذیری او اولین تصورهای تجسم بخشیدن به ماوراء الطبیعه را نفی می کند ، ولی در دینهای چند خدایی حالت انسانی تر خدایان و روابط شبه انسانی آنها با یکدیگر و حتی گاه هبوط تفننی شان به میان مومنان راهی گشوده و خیال انگیز است . برای مثل این را داشته باشیم که در آسیا مذهب که از هند به آن طرف همه جا منشاء رقص و موسیقی و نمایش و نظایر اینها بود ، در اینجا مانع از همه ی اینها شد . خدای هندی به دست خود سنگ بنای تماشاخانه را می گذارد و از اندیشه ی خود اصول رقص و موسیقی را انشاء میکند و به میان مومنان می فرستد ولی خدای ایرانی که خدای سرزمینی خشک است ، حتی به هنگام موبدان _ که مذهب را با تجمل و روشنی آمیخته بودند _ موسیقی و رقص را کار پیروان دیوان و جادوگران می داند و سخت گیرانه نهی می کند .

                                         (بهرام بیضایی– نمایش در ایران )

 

رفع شبهات : دوستان ، حتما کامنت مهربون کوروش عزیزم رو خوندن ، و میدونم خیلی دیگه از دوستان هم به این معتقدند که اگه عشق باشه ، اگه هنر باشه ، اگه خلاقیت باشه ، میشه بدون کمک حکومت هم تئاتر کار کرد . اما نه ! امروزه واقعا نمیشه ... کامنتی در این مورد برای دوستم کوروش نوشتم که خب تا ساعتها دنبال مطالب غیر اخلاقی ای که نوشته بودم ، میگشتم که بتونم ارسالش کنم !!! به هر حال الان ارسال شده ... هر چند با سانسور ولی ... اگه دوستانی شبهاتی در این مورد دارن میتونن به اون کامنتها رجوع کنند ، چون بحث طولانیه و ممکنه از حوصله دوستان خارج باشه. من اینجا فقط مینویسم که : در ایران هیچ نوع فعالیت هنری جدی و اجتماعی ای بدون داشتن مجوز رسمی و قانونی امکان پذیر نیست و مراحل گرفتن یک مجوز مثلا برای یک تئاتر خیابانی را در آن کامنتها تشریح کرده ام ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 10:20  توسط بهونه همین  | 

تئاتر ...2

 در آمدی بر آغاز بحث تئاتر  ۲

 از ماست که برماست ...

 

    تئاتر ( و البته کلیه هنرها ... ) هنری است که با نفس تماشاچی زنده است ، و تماشاچی برای دیدن تئاتر نیاز به مکانی دارد که در آن بصورت مستمر ، تئاتر اجرا شود . به مرور تماشاچی هنرمند مورد علاقه ، سبک و کار مورد علاقه خود را انتخاب میکند و جهت دیدن آنچه او را ارضاء میکند ، وقت و هزینه صرف خواهد کرد . 

    دهه چهل هجری شمسی ، تحولی در وضعیت فرهنگ و هنر در ایران بود . خوب یا بد ، فرح دیبا ، همسر محمدرضا پهلوی ، علاقمند جدی و پیگیر هنر در ایران بود . ادبیات نوین ، شعر نو ، نقاشی مدرن  مجسمه سازی و معماری  و البته  تئاتر در این دهه پیشرفتهای چشمگیر و جدی ای داشتند . تجمع و جلسات هنرمندان و بحث و پیگیری جدی و روی آوردن به آرمان گرایی های هنری ،  در محافلی چون کافه نادری و البته خانه هنرمندان ، نیز رنگ و بویی تازه به پیشرفتهای هنری می بخشید  . ساخت سالنهای استاندارد و  مخصوص تئاتر  هم رونقی چشمگیر به این حرفه می داد . مشکلات بسیار بود . عدم دسترسی به نمایشنامه های ترجمه شده ، عدم دسترسی آسان به تحصیلات آکادمیک ، کمبود بودجه و هزاران مشکل دیگر ، تنها به همت و شور و اشتیاق علاقمندان از سر راه برداشته می شد و ما کم کم داشتیم صاحب تئاتر میشدیم . همه اینها متاسفانه بعد از انقلاب اسلامی نه اسما" که رسما" ( و حتی با برنامه ریزی های زیر زمینی )  ،رو به افول گذاشت . بطوریکه در سالهای متمادی پس از انقلاب حتی یک سالن استاندارد با معماری مخصوص جهت این حرفه نه تنها در شهرستانها که در تهران هم  ساخته نشد . سالنهای چند منظوره در فرهنگسراها که از سال هفتاد شمسی نیز در تهران و بعضا" برخی از شهرستانها ساخته شد نیز کمکی بر رفع این معضل نبود .( چرا که نود درصد ساعات این سالن ها به کنفرانس ها و همایش ها ی مدیران و حتی جشن های عروسی !!!! اختصاص دارد ، و باقیمانده آن  زمان با رقمی بسیار گزاف در اختیار هنرمندان قرار می گیرد !)   با توجه به ازدیاد جمعیت و علاقه شدید جوانها به هنر ، دانشگاههای هنری روز به روز ، رو به افزایش گذاشتند ، و در کنار آنها آموزشگاه های هنری که بخصوص در شهر تهران رشدی قارچ گونه داشتند و جوانانی که نه  در صحنه بلکه پشت میز و نیمکت تئاتر ( و البته هنرهای دیگر هم )  می آموزند همچنان رو به افزایش هستند . اما دریغ از یک سالن تئاتر  ( و نمایشگاه هنرهای تجسمی  و سالن سینما و ... )      دوست خوبم معین نوشته بود که او هرگز یک تئاتر ندیده است و این معضل را به تنبلی مردم نسبت داده بود ، اما در شهر درندشتی چون تهران و تنها یک مجموعه تئاتر شهر !با سالنهای تازه ساز غیر استانداردش صد در صد پاسخگوی کل مردم شهر نخواهد بود . متاسفانه امروز نود درصد تماشاچیان تئاتر ، خود تئاتریها و دانشجویان هنر هستند که به دلیل جو موجود در مراکز آموزشی به دیدن تئاتر متمایل میشوند ، که همینها هم پس از دوری از جو آموزشی و پراکنده شدن هنرجویان اگر به گونه ای جذب کار نشوند ، دیگر هرگز روی تئاتر را نخواهند دید . معین خوبم ، اگر در محله شما و من یک سالن استاندارد تئاتر وجود داشت ، که هر روزه در آن تئاتر های حرفه ای اجرا می شد ، آیا باز هم تو تاکنون تئاتر ندیده بودی ؟!

    در کوچکترین شهرهای آلمان ، به موازات رستوران و سوپر مارکت ، سالن تئاتر وجود دارد ... و ماهانه گزارش تئاترهای ماه آینده در آن شهر و حتی شهر های نزدیک بصورت بروشور و بصورت رایگان به خانواده ها تحویل می شود . اما در ایران حتی در رسانه دولتی و ملی صدا و سیما هم هرگز تبلیغی نه تنها برای تئاتر که برای هیچ فعالیت فرهنگی و هنری ای نمیبینیم . روزی یکربع اخبار فرهنگی هنری شبکه دوم ، که بالطبع مخاطبینش همان هنرمندان هستند ، به هیچ عنوان پاسخگوی مشکلات فرهنگی هنری مملکت نخواهد بود .

    البته در دوره های کوتاه مدت و پراکنده به دلیل حضور دولتمردی دلسوز ، جشنواره های تئاتر ، در ابعاد بسیار کوچک ، غیر علمی و حتی غلط راهکاری جهت رفع معضلات علاقمندان بود . بودجه های بسیار کم و احمقانه که جهت 6 ماه فعالیت مداوم یک گروه حداقل ده نفره به آنها اختصاص می یافت ( که حتی جبران کرایه ماشین اعضای گروه را هم نمینمود ) و در انتها یک ربع سکه یا حداکثر تمام سکه بهار آزادی برای برنده جشنواره ، به هیچ عنوان مشکلی از دوش مشکلات مادی علاقمندان بر نمیداشت و در دراز مدت هم آنها را دچار نا امیدی و رخوت مینمود ، اما همین اندک هم میتوانست حد اقل انگیزه ای باشد برای فعالیت علاقمندان که نه از جنبه مادی بلکه از بعد معنوی ، آنها را برای کارکردن تشویق کند .که خب متاسفانه این اندک هم دریغ شد و همان بودجه های اندک هم راه خود را به سوی  جیب دست اندرکاران کج کردند !!!!

   متاسفانه از همان سالهای اول انقلاب ما به وفور سخنرانی و برنامه و مصاحبه و ... در مورد « تهاجم فرهنگی » شنیدیم ، اما کدامین گام از سوی دولت برای جلوگیری از این « تهاجم فرهنگی » برداشته شد ؟! دولتمردانی که شکایت از عدم مطالعه مردم جامعه میکنند ، آیا هرگز به خود این زحمت را دادند که کتابهای موجود در بازار را به مردم معرفی کنند و با تبلیغ این کتابها ، مردم را برای خواندن آنها ترغیب کنند ؟! آیا به مثابه تبلیغ و معرفی اینهمه کالای مصرفی ، هرگز تبلیغی برای کالاهای فرهنگی هم صورت گرفت ؟ در این مقوله حرف بسیار است و حوصله اندک ... فقط بیائید باور نکنیم که مردم ما فطرتا علاقه ای به فرهنگ و هنر مملکت خودشان ندارند .... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 11:3  توسط بهونه همین  |