تبليغاتX
طلوعی از مغرب

طلوعی از مغرب

تئاتر... (1)

در آمدی بر آغاز بحث تئاتر  ۱

 

« جهان سراسر صحنه است ، و مردان و زنان همگی صرفا بازیگرانند .» شکسپیر

  

   هنر  ، در انسان غریزی است . نمونه دیرین آن ، بازمانده نقاشیهای انسان نخستین بر دیواره غارها ، رقصها  ، موسیقی و مراسم و ...  بومیهای دور از تمدن است .

   اما  بسیاری از مردم  امروزه  معتقدند که هنر ، یک حرکت تفننی است برای آدمهایی که غم نان ندارند ، و در واقع اینگونه مردم همیشه « علم » را برای یک « جامعه » با اهمیت تر از « هنر » میدانند . در صورتیکه انسان نخستین حتی قبل از کشف زبان و خط ، حتی در زمانی که از سرما و گرما در امان نبود و حتی در زمانی که هیچ امنیت جانی نداشت ، از « هنر » برای تسلی مشکلات و مسائل خود استفاده میکرد . « هنر » نوعی زبان برای بیان مشکلات و راه حلی برای رفع آن است .« هنر» پایگاه و ستون «فرهنگ » یک ملت است و شما هرگز نمیتوانید ملت متمدنی را بیابید که جایگاه محکم هنری نداشته باشد . حال یکی از این قدیمی ترین هنرهای انسان ، همیشه نمایش و تئاتر بوده است و نمونه آن شکارچیان اولیه بودند که در تلاش برای جلب و به دام انداختن و کشتن حیوانات به هیات مبدل در می آمدند و می کوشیدند همانند جانوران قربانی ، رفتار کنند .

  اما در ایران از دیر باز به دلایلی نامعلوم ، محکم ترین پایگاه هنری « شعر » بوده است . مردم ایران به صورت فطری شاعرند و بچه های ما از داخل رحم مادر شعر رو تنفس میکنند . درایران درست به مثابه اکسیژن در هوای ما  « شعر » جریان دارد . داستانها ، افسانه ها ، امثال و حکم ، و حماسه و اسطوره های ما از دیر باز  به زبان شعر بیان میشده . ولی درست به همان دلایل نامعلوم ، ما هرگز نه قبل از اسلام و نه بعد از آن ، نمایش و تئاتر به صورت اصولی نداشتیم . قدیمی ترین انواع نمایشی که در ایران به ثبت رسیده اند ، تعزیه ( البته قبل از اسلام و بخاطر سوگ سیاوش و...) پرده خوانی ، شبیه خوانی ، نقالی و امثالهم بوده است که همه اینها سالها پس از وجود شعرایی چون فردوسی و ... به عرصه ظهور رسیده است .

    به جرات میتوان گفت که در ایران هیچ ایرانی ای وجود ندارد که بانام حافظ و سعدی و فردوسی ... آشنایی نداشته باشد ، و هیچ جوان نیمه متمدن ایرانی پیدانمی شود که حد اقل نام شاملو ، فروغ و سهراب را نشنیده باشد ... همین قضیه در اروپا در مورد« تئاتر» صدق میکند . اروپائیها به دلیل داشتن تاریخ پنج هزار ساله «تئاتر» فطرتا « تئاتری » هستند ... تقریبا هیچ اروپایی ای نیست که با نام شکسپیر ، جرج برنارد شاو ، برتولت برشت و ... آشنایی نداشته باشد . اما در جوانهای حتی روشنفکر ما هم معدود کسانی هستند که غلامحسین ساعدی ، اکبر رادی ، اسماعیل خلج ، بیژن مفید ، عباس نعلبندیان ، بهرام بیضایی ،محمود استاد محمد و ... را بشناسند .  و این معضل که به حق مقصر آن حکومت و سیاست وقت است ، لطمات جبران ناپذیری را به « فرهنگ » ما زده و خواهد زد ..... ( ادامه دارد )   

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 9:46  توسط بهونه همین  | 

بر سر دوراهی زندگی ...

از سیاست بدم میاد ... نه ازش متنفرم ، حالم ازش به هم می خوره ... ولی اونم بخش مهمی  از زندگیه ... و وقتی میگم زندگی رو با همه زشتیهاش دوست دارم باید سعی کنم که این زشت ترین بخش زندگی رو هم یه جورایی دوست داشته باشم !!!

کوروش عزیز به من پیشنهاد داده که در مورد تئاتر بنویسم . از اون روز دارم به این فکر میکنم که نوشتن و خواندن در مورد « هنر » به طور کلی _ به غیر از مقوله شعر _ و « تئاتر » بطور اخص ، اصلا می تونه برای دوستان من جالب و جذاب باشه ؟ و اصلا من می تونم در مورد « فرهنگ و هنر » در ایران حرف بزنم و وارد معقولات سیاسی  نشم ؟! تورو خدا بی رو در واسی بگین از تئاتر ( و به ناچار از سیاست ) بگم یا نه ؟!

پیوست : حمیدجان ، داداش محسن ، آقا معین  و بقیه دوستای خوبی که نگفتین ولی اون عکسم رو هم دوست نداشتین ، سرمو بردم تو لاک خودم ... هنوزم ازم بدتون میاد ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 8:55  توسط بهونه همین  | 

گلایه ....

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست ...

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست ...

بابا چرا دل منو میشکنین ؟ نمیگین دلم نازکه ... نیگام کنین چه لباس خوشگل قرمزی پوشیدم . چه جوری زل زدم تو چشماتون ... آخه چرا این عکس منو دوست ندارین ؟! خودم فکر میکردم تو این عکس خیلی خوشگل افتادم .... ببینین چه ژستی هم گرفتم واستون ...دوستم داشته باشین دیگه ............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 17:4  توسط بهونه همین  | 

مردی از تبار عشق و عاطفه (2)

آن روزها که پدر می گفت : « می خواهیم آب حوض را بکشیم . آب حوضی سه تومان می گیرد . تو همان سه تومان را میگیری بکشی ؟» و من ، بلافاصله لخت می شدم و سطل کهنه ی پر از سوراخ را می گرفتم دستم و می پریدم توی حوض و آن آب را که رنگ سبز تیره داشت می ریختم توی باغچه یا آب رو باریک کنار حوض .....- و ده دوازده سال بیشتر نداشتم _ هرگز گمان نمیکردم که این در طبیعت من باشد که هرشغلی را که – اگر شرافتمندانه اش بدانم _ بپذیرم و به این که از من بر می آید یا نمی آید اصلا فکر نکنم ؛ و گمان نمی کردم که نتوانم در هیچ شغلی آنقدر دوام بیاورم که لا اقل یک بار یک درجه ترفیع بگیرم ولذت اضافه حقوق و تعویض رتبه را حس کنم ....

با قلب کوچک خود باور داشتم که پدر با من بد میکند و بسی بد  می کند ، و شاید هم _ کسی چه می داند _ هدفش آزار دادن و تحقیر کردنم بود ، و این که بتواند جلوی هر مهمان خوانده و ناخوانده بگوید : « آب حوض را نادر می کشد ... » و خجالتم بدهد _ که من البته آب را می کشیدم و نه خجالت را _ اما بعدها و خیلی بعد ، که رانده یا بریده از هر شغلی می توانستم شغل دیگری داشته باشم ، می دیدم که چه جانور بارکش عجیبی شده ام اما بار خفت نمی کشم و منت رئیس و ذلت تکدی ... آن وقت بود که به قلبم آموختم سپاسگزار آن پدری باشد که فرصت برداشتن کلاه ، خم کردن کمر و دراز کردن دست را از پسر ستانده است ....

می گفتم : « آقایان ! شما باید چندین جور کار بلد باشید ، چرا که این یک درگیری واقعی ست ، و درگیری ، احتیاج به نان دارد . یعنی هر آدمی که می خواهد به هر دلیل و به هر شکل – و در هر جبهه – در گیر شود ، باید بتواند زنده بماند و برای زنده ماندن ، به نان احتیاج هست ، و برای جواب گفتن به این احتیاج باید از عهده ی کارهای مختلفی بر بیاید تا اگر از یک طرف ، سرش را به سنگ زدند ، از طرف دیگر بتواند پول در بیاورد و دوتا آسپرین بخرد و برای رفع سردرد فرو بدهد ، و بعد ، بخندد ، بخندد ، و باز بخندد . شما نمیدانید این خندیدن ، چقدر مطبوع است ...»

   و شاید به همین دلیل هم باشد که در بدترین شرایط کمتر کسی توانسته است چنته ی روح مرا از خنده تهی کند . گریستن بر مرده ی دیگران و رنج دیگران ، مساله ی دیگری است . آنها که شخصیت احتماعی شان با شخصیت فردی شان یکی می شود ، آدم های فوق العاده یی هستند . من همیشه مسائل فردی و خانوادگی ام را از مسائل اجتماعی زندگی ام ، به نوعی غیر ملموس ، تفکیک شده حس کرده ام . از یک سو راضی ، خوش حال و خوش بخت بوده ام و از سوی دیگر گرفته ، رنجیده و مملو از درد ...

ابن المشغله ، پیشگفتار ، « نادر ابراهیمی »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 14:43  توسط بهونه همین  | 

مردی از تبار عشق و عاطفه

 

« اگه هنر ، هنر مندی رو دوست دارین ، به زندگی شخصیش نزدیک نشین ، چون ممکنه ، با شکستن تصویر اون هنرمند ، تمام اعتقاداتتون به هنرش هم در هم شکسته بشه ... » نادر ابراهیمی

وقتی با « بار دیگر شهری که دوست میداشتم » آشنا شدم ، فقط چهارده سالم بود ... یکی دوسالی بود که شروع کرده بودم به خوندن کتابهایی که متعلق به کودکان نبود ، با ولعی عجیب و سیری ناپذیر میخوندم ، میخوندم و میخوندم ... حتی به جای درس خوندن هم کتاب و رمان میخوندم . کتابهامو زیر بالشم میگذاشتم و وقتی مامان سر میرسید بالش رو مینداختم رو کتاب و روی بالش هم یه کتاب درسی بود ... مامان مبهوت مونده بود که دخترش به یکباره چطور اینهمه درس خون شده و دیگه نه دنبال بازی می ره و نه گردش و نه اللی تللی و از صبح تاشب روی تختش دراز میکشه و درس میخونه !!! « بار دیگر ... » رو بارها و بارها و بارها خوندم و هر بار بیشتر و بیشتر و بیشتر ازش لذت بردم . فقط میدونستم اسم نویسنده اش « نادر ابراهیمی » است . نه میدونستم کیه و نه میدونستم چند سالشه ، چه شکلیه و ... سالها گذشت و من یواش یواش کتابهای دیگری از نادر ابراهیمی اینطرف و اونطرف پیدا کردم و خوندم ولی هنوز چیز زیادی از خودش نمیدونستم ... اما تو این سالها با کتاب « باردیگر ... » زندگیها کرده بودم . انقدر خونده بودمش که کلمه به کلمه از حفظ بودمش . کتابی که تواون سالها چاپ مجدد نمیشد و من نمی دونستم چرا ؟! حتی فکر میکردم شاید این نویسنده ، نویسنده خیلی بزرگی نبوده که دیگه من خبری ازش نمیبینم ... ( نگو من راه پی گیری رو بلد نبودم ... ) بعد از ازدواجم کمی بیشتر شناختمش ... اما باز هم نه اونقدر که بتونم به شخصیتش نزدیک بشم و « باردیگر شهری که دوست میداشتم » همچنان بهترین دوست و همراه من بود .

سال 72 تو باغ فردوس – مرکز اسلامی آموزش فیلمسازی – که امروزه شده موزه سینما ... فیلمسازی میخوندیم . استادهای اونجا  بی نظیر بودن ، آدمهایی که  فقط اسم هر کدومشون واسه حداقل من و علی مثل « بت » بود . بهرام بیضایی ، ناصر تقوایی ، کامران شیردل ، حمید سمندریان ، احمد ظابطی جهرمی ، مسعود بهنام ،شهاب الدین عادل ، خسرو دهقان ،  محمود عزیزی ، میکائیل شهرستانی و .... ولی برای من یه اسم بین تمام این اسمها می درخشید « نادر ابراهیمی » . شاید اگه تمام خاطرات خوشی رو که تو زندگی داشتم یه روز بتونم فراموش کنم ، خاطره اولین دیدارش رو هرگز نمیتونم از یاد ببرم . تمام وجودم می لرزید ... انقدر بغض داشتم که به محض دیدنش زدم زیر گریه ... و شاید به همین دلیل و خیلی دلایل دیگه ، تونستم از بقیه شاگرداش تو باغ فردوس متمایز بشم . خیلی از بچه ها دوستش نداشتن ... میگفتن خود فروخته است .... میگفتن سر کلاس چیزی یاد نمی ده و فقط خاطره تعریف می کنه ... ولی من ، به عشق کلاسهای اون نفس می کشیدم . سالها بعد وقتی درهای بازار کار بسته موندن و رویاها و آرمانهای من و ما رنگ باختن ، دیگه درسهایی که در مورد کارگردانی و مونتاژ و صدابرداری و مستند سازی و .... زیر نظر بهترین اساتید خونده بودیم ، زیاد به کارم نیومد ، اما خاطرات و حرفهای « او » ماندنی شد ... چراغی شد برای یافتن راه زندگیم ... راهی که بی اغراق اگه به  «رسیدن به احساس خوشبختی »  من ختم شد ، نوشته ها ، حرفها و خاطرات او یکی از بزرگترین عللش بود . علی رغم اینکه خودش معتقد بود نباید به زندگی هنرمندی که دوست داریم نزدیک بشیم ... من هرچی به زندگی شخصیش نزدیک تر شدم بیشتر عاشقش شدم . مردی که هنوز عاشقانه همسرش رو می پرسته ... و همسری که هنوز ، یار و همراه مرد عاشقشه ... و این روزها  تیمار دار و پیگیر تمام کارهای اوست .چند سالی هست که این بزرگمرد ، گرفتار بیماری آلزایمر شده و  از اون زمان من  دیگه نخواستم بهش نزدیک بشم ... میترسیدم قشنگ ترین تصویر زندگیم از یه مرد واقعی در هم بشکنه و به این اندیشه بندازتم که : نادر ابراهیمی هم که باشی ... ! ولی دورادور همیشه جستجو گرش بودم . دهم مهر بزرگداشتش بود که متاسفانه به علت ماموریت علی نتونستم برم . ولی « او » آنقدر عاشق دلخسته داره که چون منی توش گم ...

 

زندگینامه: نادرابراهیمی درسال 1315 درتهران متولدشد . تحصیلات ابتدایی ومتوسطه رادرشهرها ی گرگان ، مشهدوتهران گذراندوسرانجام به دانشكده حقوق تهران راه یافت ولی پس ازمدتی آن رارهاكرد. سپس ازدانشكده ادبیات دررشته ادبیات انگلیسی فارغ التحصیل شد. ابراهیمی از12سالگی شروع به كار كرد. درحوزه های مختلف هنروادبیات وازجمله درزمینه ادبیات كودك فعالیت داشته است وكتاب های متعددی را برای كودكان تألیف كرده است وی مدتی نیزباكانون پرورش فكری كودكان ونوجوانان همكاری نزدیك داشته است .
( ادامه دارد .... )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 17:36  توسط بهونه همین  | 

اولین پست

اولین پست ...

من ، هرگز ضرورت اندوه را انکار نمیکنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه ، روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد ؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم ؛ چرا که غم ، حریص است و بیشتر خواه و مرز ناپذیر ، طاغی و سرکش و بد لگام .

هرقدر به غم میدان بدهی ، میدان می طلبد ، و باز هم بیشتر ، و بیشتر ...

هر قدر در برابرش کوتاه بیایی ، قد می کشد ، سلطه می طلبد ، و له می کند ...

غم ، عقب نمی نشند مگر آنکه به عقب برانی اش ، نمیگریزد ، مگر آنکه بگریزانی اش ، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی ...

غم ، هرگز از تهاجم خسته نمی شود .

و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد .

و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت ، انسان بیهوده می شود ، و بی اعتبار ، و نا انسان ، و ذلیل غم و مصلوب بی سبب .

من ، مثل تو ، می دانم که در جهانی اینگونه دردمند ، بی دردی آنکس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند ، یک بی دردی دد منشانه است ، و بی غیرتی ست ، و بی آبرویی ، و اسباب سر افکندگی انسان . آنگونه شاد بودن ، هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست ، بل فقط به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این همه ، گفتم که ، برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غمزده ، و شفا دادن جهانی چنین دردمند ، طبیب ، حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید ، و دقایق معدود نشاط را از سالهای طولانی حیات بگیرد .

چشم کودکان و بیماران ، به نگاه مادران و طبیبان است . اگر در اعماق آن ، حتی لبخندی محو ببینند ، بیروی بالندگی شان چندین برابر می شود . به صدای خنده ی خالص بچه ها گوش بسپار ، و به صدای دردناک گریستنشان ، تا بدانی که این ، سخنی چندان پریشان نیست .

عزیز من !

این بیمار کودک صفت خانه ی خویش را از یاد مران !

من ، محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم ـ لبخندی در قلب ، علیرغم همه چیز . 

 

برگرفته از کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم ، نوشته نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 9:23  توسط بهونه همین  | 

چرا اومدم اینجا ...؟

چرا اومدم اینجا ....؟

امروز دیگه از دست این پرشین بلاگ به امون اومدم ... انقدر خسته ام کرده که دیگه هیچ حال و حوصله آپ شدن هم برام نگذاشته ... از دستش فرار کردم و اومدم ببینم اینجا چه خبره ؟ به هرحال این فقط یه وبلاگ آزمایشیه و هنوز همچنان آدرس طلوعی از مغرب همونیه که بود sahneh2006.persianblog.com امیدوارم که این بلوگفا بهتر از پرشین بلاگ باشه ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 9:9  توسط بهونه همین  |