|
|
|
|
|
مرد صادقانه به دستانش نگریست ، جیره ی یکماهه ! شرماگین سرش را پائین انداخت ، و با صدایی خفه و آرام گفت - کفاف چند روز را هم نمیدهد رئیس مثل کسی که وزوز پشه ای آزارش دهد ، چهره در هم می کشد و دستانش - دستان پر سخاوتش - را تکان می دهد - زندگی سخت شده ، من میفهمم ، در این روزگار باید صرفه جو بود و صبور که ما و خداوند صابرین را دوست داریم مرد سر به زیر به سمت در میرود و از درک این محبت عاجز است چرا که سهم او از این عشق را هم رئیس جیره بندی میکند چون رئیس – که نه صرفه جوست و نه صبور - دوست و یار غار خداوند است !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:10 توسط بهونه همین
|
|
||
|
|
|
|
|
ما در روزگار بدی زندگی میکنیم بد ، نه به این خاطر که لایه اوزون پاره شده بد ، نه به این خاطر که جوان ها بی حیا شدند بد ، نه به این خاطر که در صد اعتیاد بالا رفته بد ، نه به خاطر نظام حاکم بر جامعه بد ، نه بخاطر اینهمه جنگ و بی عدالتی بد ، نه به خاطر فاصله ی طبقاتی هنگفت بد ؛ نه به خاطر مشکل جهانی غذا بد ، نه به خاطر کمبود عاطفه و عشق و ایمان بد ، نه به خاطر زندانیهای سیاسی بد ، نه به خاطر تحریمهای اقتصادی بد ، نه بخاطر آلودگی هوا و مشکلات زیست محیطی بد ، نه بخاطر تورم و رکود و اختناق بد ، نه بخاطر ذلت و حقارتی که می کشیم بد ، نه بخاطر همه ی آن چیزهایی که از صبح تا شب لجمان را در می آورند ما در روزگار بدی زندگی میکنیم بد ، بخاطر اینکه آرمانگرایی ها مون رنگ باخته بد ، فقط بخاطر اینهمه بی تفاوتی ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:18 توسط بهونه همین
|
|
||